این روزهام از روزهای دانشجو بودنم خیلی شلوغ تره. شلوغیش ولی از نوع خیلی خوبیه. اونقدر خوبه که فکر می کنم خدا اصلا من و برای این شغل به دنیا آورده. برای اولین بار توی زندگیم می تونم بگم که با همه ی وجودم عاشق ماهیت کاری هستم که مشغولشم. این به این معنی نیست که چیزهای بزرگتری نیستن که دلم می خواد بهشون برسم، اتفاقا خیلی هنوز هدف و آرزوی شغلی دارم ولی همشون در راستای تحقیق و تدریسه. زمان کارم انعطاف پذیره. به هیچ کس (اقلا تا چند سال) نباید جواب پس بدم. محیط کارم پر از شور و حاله. همه ی تلاشام در راستای اینه که به دانش بقیه و خودم یه چیزی اضافه کنم. دیگه چی بهتر از این...

ادوایزرم همیشه می گفت این شغل بهترین شغل دنیاست...راست می گفت انگار. رضایت شغلی این کار خیلی بالاست. 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 17:51 توسط بنفشه |


فردا اول مهر دیگریست. ۲۴ سال گذشته که من یا دانش آموز بودم یا دانشجو همیشه ی خدا روز قبل از شروع مدرسه ها با یه عالمه ذوق مشغول آماده کردن دفتر و کتاب بودم. امسال هم با همون یه عالمه ذوق امروزم به آماده کردن مطالبی گذشت که فردا باید درس بدم. امسال اول مهر من باز هم می رم دانشگاه، باز هم از بودن توی اون محیط و شور و حالش پر از ذوق می شم. اینبار البته عنوانم کمی متفاوته. با همه ی وجودم تلاش می کنم که آموخته هام تو ذهن دانشجوهام موندگار بشه که شاید اگه یه روزی خواستن از آدم هایی اسم ببرن که ازشون چیزی یاد گرفتن یاد من هم بیفتن.

بنفشه،

با یاد همه ی بهترین معلم ها و استادهایی که من و مدیون خودشون کردن و با نام تو که اّغاز همه ی اولین هاست...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 20:14 توسط بنفشه |


اونچه که در زیر می خونید مشاهدات دو تا دانشجو که سال ۸۵ از ایران خارج شدن و سال ۹۳ بعد از هفت سال و نیم دوری به ایران برگشتن هست از وضعیت کشور و تغییرات انجام شده. این تغییرات گاهی ناخودآگاه باعث خنده ی تمسخر آمیزمون شد، یک بار باعث گریه و اغلب باعث سکوت و به فکر فرو رفتن و تاسف خوردن. چند بار هم البته تغییر مثبتی دیده شد.

مشاهده ی ۱) تهران به طور اسف باری شلوغ شده بود. تعداد ماشین های موجود در شهر به طور واضحی از گنجایش شهر بیشتر بود. به همین دلیل ترافیک به شدت غیر قابل تحمل تر از قبل شده بود و این ترافیک فقط مختص اتوبان ها و خیابون های اصلی نبود. عصر ها حدود یک ساعت طول می کشید تا ما از کوچه های محله ی خودمون که هفت سال پیش کوچه های خیلی دنجی بودن وارد خیابون اصلی بشیم. همچنین ترافیک دیگه یه ساعت خاص نداشت، از ۱۲ شب گرفته تا سر ظهر روز تعطیل ما توی ترافیک گیر کردیم. باور کنین همچین ترافیکی مختص همه ی شهرهای بزرگ نیست. من توی یکی از پر ترافیک ترین شهرهای امریکا زندگی می کنم و همچین ترافیکی ندیدم.

مشاهده ی ۲) تهران دیگه هیچ جای دنجی نداره. آروم ترین کوچه های اون روزها پر شده از برج ها و ساختمون های بلند با یه عالمه ماشین های پارک شده تو دو ور کوچه که نتیجه اش این شده که گاهی برای پارک کردن جلوی خونه ات باید ساعت ها دنبال یه جا بگردی. شمال هم حتی تا حد زیادی اینطوری بود. ویلا ساختن دیگه کافی نیست. تو شمال حتی لب ساحل دریا آپارتمان می سازن. تو جاده ی دیزین کوه و تراشیده بودن و از وسط دره برج ساخته بودن. یعنی یکی توی اون مملکت نیست که اجازه نده همین چهار تا جای قشنگ و طبیعی رو هم خراب نکنن؟

مشاهده ی ۳) قانون تقریبا هیچ معنایی تو قاموس عامه ی مردم نداره. من به ندرت دیدم تابلوی راهنمایی رانندگی ای که مردم بهش احترام بذارن. تابلوهای ورود ممنوع و یک طرفه اصلا انگار نه انگار که وجود دارن. از رانندگی مردم که دیگه چیزی نمی گم جز اینکه این قلم یکی از چیزهایی بود که مدام ما رو به خنده وا می داشت. همه ی این مشکل هم البته تفصیر مردم نبود. خیابون ها خط کشی ها و علامت های رانندگی درست نداشتن. چندین بار با چشم های خودمون دیدیم که تو یه خیابونی که هزار تا ماشین تو هم گره خوردن یه عده پلیس وایسادن می گن و می خندن.

مشاهده ی ۴) خدا نکنه کار اداری دولتی داشته باشین. ما برای گرفتن کارت ملی اقدام کردیم و بهمون گفتن سر یک ساعتی تو یه روز مشخص باید بریم اداره ی ثبت تو خیابون ابوسعید. با توجه به اینکه طرح بود و مسیر دور، برنامه ی یه روزمون و خالی کردیم و با آژانس رفتیم اداره ی ثبت. وقتی رسیدیم خیلی راحت بهمون گفتن که اشتباه شده و مرکز ما این کار و انجام نمی ده، دوباره برین آنلاین وقت بگیربن برای یه مرکز دیگه. البته کاملا هم با خبر بودن که این اشتباه سیستمشون بوده و ما هم اولین نفر نبودیم که این اتفاق برامون می افتاد. وقتی هم که من گفتم که خب شما که شماره ی ما رو همون آنلاین گرفتین نمی تونستین یه خبر بدین، کارمند مربوطه بنده رو درسته قورت دادن و فرمودن همینیه که هست!!

مشاهده ی ۵)  مردم کلا عصبی و طلب کار بودن. مدام داشتن با موبایل با هم دعوا می کردن. کم با فروشنده هایی برخورد نکردیم که عصبی و بی تربیت بودن و اصلا انگار دلشون نمی خواست چیزی بفروشن. 

مشاهده ی ۶) مردهایی که تو خیابون یه خودشون اجازه می دادن به شخصیت و حریم خصوصی زن ها حالا چه با یه چرت و پرتی گفتن یا چه با نگه داشتن ماشیناشون توهین کنن همچنان حضور فعال داشتن.

مشاهده ی ۷) از قیمت ها هم زیاد نمی نویسم. تقریبا همه چیز ۱۰ برابر شده بود. قیمت ماشین و قیمت رستوران ها بیش از بقیه به نظر ما خنده دار بود.

چند تا هم مشاهده ی مثبت:

مشاهده ی ۸) دانشگاه شریف خشگل تر شده بود. سبز تر و باصفا تر. همونقدر دوست داشتنی با همون آدم های نازنین. آجر به آجر اون دانشگاه برای ما پر بود از خاطرات عشق و عاشقی.

مشاهده ی ۹) پوشش دخترها آزادتر و بهتر شده بود. مانتو ها شادتر، رنگی تر و آزاد تر. روسری ها شل تر و خیلی رنگی تر. آزادی یواشکی کم نبود، دخترهایی که پشت فرمون روسری هاشون افتاده بود. من البته فکر نمی کردم که هنوز هم توی خیالون اینهمه خانم چادری ببینم، چه جوون، چه پیر.

مشاهده ی ۱۰) چند تا رستوران هم رفتیم که انگار رضایت مشتری براشون مهم بود. آخرش بهمون سروی دادن برای پر کردن.

+ نوشته شده در جمعه دهم مرداد 1393ساعت 0:6 توسط بنفشه |


هفت سال و نیم دوری از ایران کم نبود. این و همون وقتی که پام و گذاشتم تو فرودگاه و اون همه چشم منتظر و اون طرف شیشه ها دیدم فهمیدم، وقتی که مامان بزرگم و بغل کردم، یا اون موقع که هر کی زنگ در خونه رو زد طاقت نیاوردم و برای بغل کردنش دویدم وسط راه پله ها. هفت سال و نیم نبودن معنی واضح تری پیدا کرد وقتی روز دوم توی بهشت زهرا قبر اون همه آدمی رو که وقتی می رفتم زنده بودن و دیدم و قبر بابا بزرگم و باور نکردم، یا اون موقع که خبر بیماری ها و مصیبت های پیش اومده ای رو شنیدم که روحمم ازشون خبر نداشت. 

این یک ماه فقط آرزو کردم که این لحظه های بودن کنار عزیزام کش بیاد و طولانی شه. لحطه های از ته ته دل خندیدن، مهمونی و رقص و شادی با خاله و دایی و عمو، رستوران و پارک با همه ی اونایی که دوستشون داشتم یک جا با هم، شمال و شب های ساحل. زندگی تو ایران یه معامله اس. معامله ای که همچین لحظه های خوشی رو برات به ارمغان می یاره و از طرف دیگه تو رو تو یه موقعیت هایی قرار می ده که روزی چندین بار خدا رو به خاطر اونجایی که داری توش زندگی می کنی شکر می کنی. از این موقعیت ها تو یه پست جداگانه خواهم نوشت.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 23:20 توسط بنفشه |


تا حالا چهار پنج بار بیشتر ندیدمش. استادی بود که آقای همسر چند ماهی توی آزمایشگاهش ریسرچ می کرد. از دور به شدت ترسناک می زد. قد بلند و هیکل درشت و موهای کم پشت روشن بلند که از پشت می بستشون. لهجه ی اروپای شرقی ای داشت و خیلی آروم حرف می زد و سخت می شد فهمیدش. یک بار خونه اش دعوتمون کرد و ته چین درست کردیم و پذیرایی خیلی خوبی ازمون کردن. خونه اش معمولی و خشگل بود و خانمش هم شیک و مرتب. کلا زیاد آدم و تحویل نمی گرفت و من واقعا ازش می ترسیدم. منتها این آدم ما رو برای همیشه مدیون خودش کرد. اون روزی که بدون قرار قبلی رفتیم توی آزمایشگاهش و خواستیم که جواب ایمیلی رو که آقای همسر مدت ها پیش بهش زده بود رو بده، از برخوردش معلوم بود که دلش شیشه ایه. برای آقای همسر توصیه نامه نوشت و بعدش همه ای اون اتفاق های خوب. وقتی آقای همسر آزمایشگاهش رو عوض کرد، چند باری بهش گفتم که به آندره بگو من خیلی دوستش دارم. پیش نیومد که اینو بهش بگه و آندره بازنشسته شد و رفت یه ایالت دیگه پیش دخترش. امروز که آقای همسر تو کنفرانس فهمیده بود که حال آندره خوب نیست و پای تلفن اینو بهم گفت فکر کردم که من چقدر این آدم و دوست داشتم و چقدر محبت هاش یادم مونده. این و از اشکهای سرازیر شده ام می شد فهمید. دعا کنید حال یه آدم خیلی خوب، با یه دل اندازه ی دریا، خوب بشه. 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 12:14 توسط بنفشه |


بالاخره اون روز رسید و من دفاع کردم. از صبح هرکی ازم پرسیده چه احساسی داری، گفتم خیلی احساس خاصی ندارم ولی دروغ چرا...خداییش خیلی خوشحالم. خوشحالم که دیگه همش یه چیزی به اسم پی اچ دی و گرفتنش پس ذهنم نیست، خوشحالم که از دست ادوایزرم راحت شدم. می دونم که خیلی خاص نیست و الآن بیشتر آدم های دور و برم پی اچ دی دارن ولی یکی از رویاهای زندگی من از وقتی خیلی خیلی کوچیک بودم دکتر شدن بوده و الآن خوشحالم که این رویا حقیقت شده. از یه طرف هم باورم نمی شه که دیگه دانشجو یا دانش آموز نیستم. ۲۴ ساله که دارم درس می خونم خب. حالا مهم نیست که هنوز هم باید هر روز بیام آفیس و باز بشینم پیپر بنویسم. مهم اینه که دیگه پی اچ دی ای برای گرفتن ندارم.

اینارو که اینجا نوشتم خوشحال تر هم شدم :) خیلی هیجان زده ام برای از اینجا به بعد. برای نقش جدیدی که می پذیرم. همه ی توانم و جمع می کنم که توی اون نقش بهترین باشم.

دلم می خواد تشکر کنم از همه ی اونایی که یه نقشی داشتن توی اتفاق افتادن این روز ولی اینجا فقط از دو نفر تشکر می کنم که امروز جاشون اندازه ی همه آسمون ها اینجا خالی بود: مامان، بابا...دوستتون دارم، امروز فقط برای شما بود...برای همه ی تلاش های با همه ی وجودتون از همون بچگیام تا حالا...بهتون مدیونم.

بنفشه

۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

یه روز آفتابی

این گوشه ی دنیا

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 16:12 توسط بنفشه |


فردا...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 12:47 توسط بنفشه |


خانم گوگوش تولد 31 سالگی من و ساختی. از اون ورودت به صحنه و "تو اون کوه بلندی، با شکوهی، پر غروری..." که من و یاد نوجونیم و اولین باری که شنیدم مامانم این شعر و می خوند انداخت، تا "آسمون ابریه اما دیگه بارون نمی یاد" که برای من زنده کرد خاطرات اون روزی رو که تو شمال لب ساحل دریا راه می رفتیم و همه با هم می گفتیم "دیگه اون دوس نداره واسه من گل بیاره، روی موهام بذاره". اون شب زنگ زدیم به مامانم تو ایران و نیم ساعت گوشی تلفن و گرفتیم بالا که مامانم هم زنده گوش بده به خوندن تو. کویر و که خوندی و اونجوری از ته دلت گفتی "خدایا خدایا" من یاد خاله ام بودم و 16 سال پیش، اون روزی که اون خوند "من کویرم ای خدا..." و ما تازه فهمیدیم که چه صدایی داره و هیچ کس نمی دونسته. من شب تولدم تو کنسرت تو با همه ی وجودم شعرهایی رو که تو بچگیام رو کاعذ می نوشتم تا زودتر حفظ بشم رو فریاد زدم و یاد ایران کردم و شاد بودم. صدات، زیباییت، عشوه هات، انرژی و تواناییهات، همه چیزیت بی نظیره. دوستت دارم تا همیشه.

پ.ن. آهنگ کویر که اون شب گوگوش خوند رو می تونین این جا ببینین: 

http://www.youtube.com/watch?v=fDmXBd_4i7Q

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 12:20 توسط بنفشه |


یعنی آیا این زمستون طولانی امسال هم یه روز بهار می شه؟ بهاری که توش رو زمین برف نباشه و درخت ها جوونه زده باشن و چمن ها باز خوشرنگ شده باشن. بهاری که توش انتظارها تموم شده باشن، تکلیف ها معلوم شده باشن، تزها توشته شده باشن، دیدارها تازه شده باشن، خونه یه مفهوم تازه پیدا کرده باشه. من عاشق بهارم، عاشق نفس کشیدن تو بهارم، عاشق این بهاری ام که توصیفش کردم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 17:33 توسط بنفشه |


قضاوت کردن دیگران خیلی آسونه. سرک کشیدن تو زندگی بقیه و برای خصوصی ترین انتخاب هاشون تصمیم گرفتن هم هیچ توانایی خاصی نمی خواد. شکل خاله زنک بازی ها این روزها عوض شده فقط. به جای اینکه قمر خانم ها بشینن جلوی خونه ی هم دیگه و سبزی پاک کنن و هی برای زندگی بقیه تصمیم بگیرن، این روزها دکتر مهندس های فامیل میان توی فیسبوک و بعد آخر هفته که دور هم جمع می شن شروع می کنن به حریم خصوصی بقیه تجاوز کردن. اسمشم می ذارن دلسوزی و به خاطر خودت می گم و من حق دارم دخالت کنم چون فلان کس تو هستم و خوبیت و می خوام. کاش فقط یه نگاه هم به روش های زندگی پر از اشکال خودشون بکنن و ببینن که ما 7 سال این ور دنیا کوچکترین دخالتی تو کارهاشون نکردیم و لابد خیلی برامون گرون تموم می شه که بعد 7 سال ندیدن همدیگه قضاوت بشیم. این دنیا مجالی نیست که بخوایم احترام ها رو بشکنیم منتها اون دنیایی هست و جواب دادن هایی.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 13:3 توسط بنفشه |


چه استعدادی دارم من تو گند زدن به اتاق هتل هایی که توشون می مونم. خشگل ترین و بهترین هتل هم که باشه همیشه احساس می کنم همه چی کثیفه. تا وارد می شم روی همه ی میزها حوله پهن می کنم و وسایلم و می ذارم روی حوله ها. به کنترل تلوزیون و تلفن تا حد ممکن دست نمی زنم و اگر هم مجبور شم دستمال دورشون می پیچم. دور همه ی کلید های برق دستمال می پیچم و بعد بهشون دست می زنم. یادمه چند وقت پیش یه برنامه ای دیدم که می گفت بیشترین مقدار جرم و میکروب رو روی کنترل تلوزیون هتل ها پیدا کردن. خلاصه که اتاق هتل ظرف به ربع پر می شه از دستمال و حوله. همیشه هم شانس من یه اتفاقی می افته که حال آدم به هم می خوره مثل دیشب که گوشیم از اون طرفی که می ذاری رو گوش افتاد کف زمین هتل!! این میونه بدترین چیز اینه که مجبور باشی جمعه شب و شنبه صبحت رو تنها تو هتل بگذرونی. 

تتها تو فرودگاه در آرزوی اینکه پرواز توی این هوا کنسل نشه و من بتونم شنبه شبم و پیش آقای همسر باشم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 13:45 توسط بنفشه |


انتظار و استرس این روزها می گذرن مثل همه ی چیزهایی که خیلی زود گذشتن، فقط کاش یادم بمونه که چقدر خودم و گذاشتم وسط و با این و اون مقایسه کردم... 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 17:34 توسط بنفشه |


اگه یه روزی دختری داشته باشم، رنگ همه ی لباس ها و وسایلش صورنی نخواهد بود. اسباب بازی هاش فقط باربی و گاز و یخچال نخواهد بود. همینطور اگه یه روز پسری داشته باشم براش فقط روبات و ماشین مسابقه نخواهم خرید. به دخترم یاد می دم که توانایی انجام هر کاری رو داره، از رفتن تو معدن گرفته تا آشپزی. به پسرم هم یاد می دم که باید آشپزی، لاندری و تمیز کردن خونه رو بلد باشه و انجام بده. اگه یه روزی دختر و پسری داشته باشم نمی ذارم با هیچ پیش داوری ذهنی ای در مورد وظایفشون توی خونه و جامعه بزرگ بشن. درست برعکس جمله های کتاب اجتماعی سوم دبستان در مورد خانواده ی آقای هاشمی که می گفتن: "مرد رئیس خانواده است و مسئولیت امرار معاش خانواده را دارد و زن مسئولیت تربیت فرزندان را بر عهده دارد." و ما حفظشون کردیم و باهاشون بزرگ شدیم. 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 10:59 توسط بنفشه |


کتاب "Lean In" نوشته ی "Sheryl Sandberg" و می خونم این روزها. کناب راجع به خانم ها و اینکه چه جوری دیگران و خودشون باعث عقب موندنشون می شن هست. آمارهایی که توی کتاب اومده حتی در مورد امریکا هم تعجب برانگیزه. می شه تصور کرد که آمارهای مشابه توی ایران چقدر وحشتناکه. نویسنده ی کتاب مدیر عملیات (COO) فیسبوک هست. اگه خانم هستین به نظرم این کتاب و حتما حتما بخونین. تفریبا همه ی جمله هاش رو ما یه جوری تجربه کردیم. برای من که تازه فکر می کنم اعتماد به نفسم خیلی بالاست و مشکلی تو نشون دادن خودم توی موقعیت های حرفه ای ندارم جالب بود که چقدر بدون اینکه خودم متوجه باشم تو موارد مختلف توانایی های خودم و باور نکردم.

این TED Talk شریل رو هم گوش کنید...به خلاصه ای از کتاب هست.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 12:59 توسط بنفشه |


هی فکر می کنم به این که چقدر دلم می خواد حس هام و بنویسم. به اینکه تا حالا ۱۰۰ تا پست وبلاگی توی ذهنم نوشتم. نمی تونم ولی بیام اینجا و همه ی فکرها و رویاهام و بنویسم برای این همه آدمی که از نزدیک می شناسنم. ما رو از بچگی عادت دادن که اونچه که بهمون می گذره، چه جوب چه بد، رو برای کسی تعریف نکنیم. خوب باشه می گن چشم می زنن. بد باشه هم هزار و یک چیز دیگه. من و البته بکشی هم بالاخره اتفاق های خوب زندگیم و برای این و اون تعریف می کنم. به چشم زدن اعتقادی ندارم. سفره ی دلم هم بازه. فکر می کنم اگه یکی رو دوست داری باید شادی هاتو براش تعریف کنی. متوچه نمی شم که مثلا چرا یکی که داره یه سفر خوب می ره، یا عروسی می کنه، یا با یکی دوست می شه، یا کار پیدا می کنه، یا فارغ التحصیل می شه، یا ... دلش نمی خواد برای دیگران تعریف کنه. چجوری می تونه خودش و کنترل کنه و نگه!! اتفاق های بد و البته سخت تره برام که ازشون حرف بزنم...تقریبا هیچ وقت نمی تونم از شکست هام برای کسی تعریف کنم. انگار که تف سر بالاست تعریف کردنشون. حالا خلاصه اینکه حیف این وبلاگ و نوشته های 7 ساله اش بود که دیگه نتونم بی دغدغه و راحت توش بنویسم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 17:16 توسط بنفشه |


تو که‌ محال ترین آرزوهای من رو حقیقت می کنی، دوستت دارم با همه ی وجود.

بنفشه
۱۷ اکتبر ۲۰۱۳
یه روز خنک پاییزی
در آستانه ی عید غدیر، دهمین سالگرد عقد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392ساعت 12:6 توسط بنفشه |


روز قبل از رفتن...الآن دیگه فقط جا مونده برای امید و توکل...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 10:15 توسط بنفشه


امروز از ادوایزرم یاد گرفتم برای اینکه کارمو پیگیری کنم لازم نیست با همه دعوا کنم. می شه با لحن آروم و استفاده از کلمات به جا خیلی بهتر و سریع تر به مقصود رسید. آخ اگه من این و یاد بگیرم که لازم نیست از سرویس هر جا که راضی نیستم پای تلفن پدر و مادر اون نماینده ی بیچاره رو بیارم جلوی چشمش!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت 10:4 توسط بنفشه |


دور زندگیم اینقدر تند شده که بعضی وقت ها ازش جا می مونم. سه شنبه نشده دلم می خواد جمعه بشه و هفته تموم بشه تا شاید بتونم یه کم استراحت کنم. غیر از اینکه حجم کارهام زیادی بالاست، نوع و ماهیت شونم زیادی متفاوته و جدید...اونقدر که فکر می کنی همه ی آینده ی زندگیت به نتیجه ی این کارها بستگی داره. این و اینجا می نویسم که یادم بمونه این راهی که طی می کنم مهم تر از اون مقصدی هست که قراره بهش برسم. این راه و جذابیت هاشو باید مزه مزه کرد, عشق کرد، زندگی کرد و آروم بود. 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 7:28 توسط بنفشه |


از نشانه های تجاوز عاطفی تحقیر و قضاوت و شکستن مداوم است. تحکم و کنترل و خود برتر بینی مشمئز کننده است. توقعات بی جا داشتن و بهانه های بنی اسرائیلی گرفتن است. شما و اختیار شما را حق مسلم خود دانستن است. تجاوز عاطفی در بیشتر موارد منجر به آزار جسمی نیز می شود. شما را از درون می شکند. اعتماد به نفس شما را می جود. زندگیتان را چنان جهنمی می کند که روزی هزار بار آرزوی مرگ می کنید. با شما کاری می کند که خود را برای آنچه نکرده اید چنان مقصر می دانید که پیاپی در حال عذر خواهی هستید. نجاوز عاطفی عموما میان زن و شوهر یا والدین و فرزندان رخ می دهد. من زنان زیادی را می شناسم که به نحوی مورد تجاوز عاطفی قرار گرفته اند و البته به شخصه هیچ مردی را نمی شناسم که زیر بار چنین ظلمی رفته باشد. وحشتناک ترین نوع تجاوز عاطفی خرد کردن و ساییدن روح دختری است که به نظر عده ای باهوش ترین کسی است که می شناسند و در نظر عده ای دیگر زیباترین.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 17:28 توسط بنفشه |


   

DESIGN BY : NIGHT SILENCE X
 

بنفشه هستم. اینجا گاه نامه ی زندگی من است. گاه نامه ی شادی ها و دل آرومی هام، گاه نامه ی دغدغه ها و دلتنگی هام




صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1393

شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
اردیبهشت 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
آرشيو



پیوندها

کویریات
الانی
درای
یادداشت های نوید
گیلاس خانمی
عامیانه ها-همسرم
مهتاب
دفترچه
باد صبا
ایستاده در رنگین کمان
دلاویزترین
جیک جیک مستون
روزهای زندگی من
ویولت
یادداشت های یک دختر ترشیده
تنبل خونه شاه عباسی
ارمیا
من از آن روز که در بند توام ,آزادم
سیندرلا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin