X
تبلیغات
گاه نامه ی زندگی من

گاه نامه ی زندگی من

رقص و شادی...

 من تجربه ی شادی خیابونی تا حالا نداشته ام. اینکه صدای ضبط ماشین و بلند کنم و از پنحره ی ماشین بیام بیرون و ذوق کنم و جیغ بزنم و یه نمادی رو بگیرم دستم، هرگز تو زندگیم اتفاق نیفتاده...دیگه رقصیدن وسط میدون ونک که هیچی. توی عمرم فقط یک بار یادمه که مردم ریختن تو خیابون و شادی ملی کردن و اونم صعود به جام جهانی بعد از بردن استرالیا بود که من به جای اینکه برم تو خیابون و شادی کنم نشستم درس خوندم!! (اگه جای مامانم بودم حتما اون موقع به زور بچه ام و می فرستادم تو خیابون). من حتی با همه ی وجود دلم می خواست که روزهای بعد انتخابات 88 هم ایران بودم و تو غم مردم تو خیابون ها باهاشون شریک می شدم از بس که من عاشق  همراهی و هم دلی دسته جمعی هستم.

 این روزهای ما هم پر بود از صدای نامجو:

"ای شادی آزادی وقتی که تو باز آیی...با این دل غم پرور من با تو چه خواهم کرد..."

یا 

"سر اومد زمستون...شکفته بهارون..."

منتها همه ی جونمون آرزو بود برای بودن تو خیابون های تهران و همدلی و همراهی دسته جمعی. امشب که دوباره می رین تو خیابون ها و شادی می کنین برای جام جهانی برزیل جای من و خالی کنین، از پنجره ی ماشین آویزون شین و جیغ بزنین...اگه تونستین وسط میدون ونک یه قرم بدین. نکنه یه وقت بمونین تو خونه و درس بخونین. از این فرصت ها زیاد تو عمر ما ایرانی ها اتفاق نمی افته...لذتش و ببرین که افتخاری که تو اون با همه ی هموطنات سهیمی از هر افتخار شخصی ای شیرین تره.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392ساعت10:15توسط بنفشه |
سرزمین من...می پرستمت

تصمیم به اینکه آیا رای بدیم یا نه مطمئنا برای خیلی هامون آسون نبوده. من تا همین دیروز با خودم کلنجار می رفتم و آن به آن تصمیمم عوض می شد. همه ی دلایلی که مبنی بر رای دادن هست و شنیدم و بارها و بارها بهشون فکر کردم. منتها موضوع اینه که من برخلاف خیلی ها امیدم در حد صفر هست و هیچ منطقی رو که بگه جمهوری اسلامی کسی غیر از اونی که خودش بخواد رو میاره سر کار قبول ندارم. من فکر می کنم اوضاع نسبت به چهار سال پیش هیچ تغییری نکرده که هیچ تازه آقایون بیشتر هم ترسیدن و بیشتر مراقب خواهند بود و بر این اساس رایی شمرده نخواهد شد. هر وقت که اومدم خودم و راضی کنم برای رای دادن یاد این روزهای 4 سال پیش و هزینه هایی که مردم به خاطرش دادن و زندانی هایی که زندگی هاشون دگرگون شد، افتادم و اشکام سرازیر شدن و احساسم بر عقلم پیروز شد و به خودم قبولوندم که من نمی تونم رای بدم.

اما چیزی که باعث شد من دیروز تصمیم بگیرم که فردا 4 ساعت رانندگی کنم و برم رای بدم فقط و فقط احترام به نظرات مصطفی تاجزاده و عماد بهاور بود. من بدون ذره ای امید، درست یا غلط، به احترام همه ی این چهار سال زندانی بودن این دو نفر رای می دم و هیچ دلیل دیگه ای هم لازم ندارم. ته ته دلم اما دعا می کنم که شاید، شاید اگر خدا یادی هم از سرزمینی به اسم ایران کرد، روزهای بهتری در پیش باشه.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت11:51توسط بنفشه |
مبارک!

همه ی خوشبختی های دنیا رو یک جا برای تو می خوام نازنین. سهم تو از سختی های دنیا کم نبودن. قرار نبود روزگار همیشه همون طور بمونه. خوشحالیت مبارک عزیزم. بغل بغل برات شادی و عشق بی پایان آرزو می کنم توی این روز خوب و برای خوشحالیت از راه دور خوشحالم :)

دوستت دارم تا همیشه،

بنفشه

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392ساعت14:8توسط بنفشه |
عطر پیاز داغ

بوی پیاز داغی که دیشب برای خورش به آلو درست می کردم من و پرت کرد به 7 سال پیش، به آشپزخونه ی اولین خونه ی مشترکمون توی بلوار کاوه. این بوی پیاز داغ دقیقا همون بوی پیاز داغ هایی بود که توی اون آشپزخونه می پیچید و من کفگیر به دست همونطور که منتظر بودم پیاز ها طلایی بشن می رفتم کنار پنجره ی آشپزخونه و به ترافیک ساعت 7 شب بلوار کاوه، پشت چراغ قرمز دولت زل می زدم و فکر می کردم به اینکه سال دیگه ایران نخواهم بود و برای اون ترافیک دلم تنگ خواهد بود. یکسال که چه عرض کنم، 7 سال گذشته و من بارها و بارها تو آشپزخونه های خونه های مشترکی که دور از ایران بودن پیاز داغ درست کردم و عطر هیچ کدوم جز این پیاز داغ های آماده ی رسیده از ایران من و اینطوری به اون روزها پرت نکرده بودن. بوی پیازهای ایرانی که با روغن آفتابگردون سرخ شده بودن با پیازهای اینجا که با روغن زیتون سرخ می شن هم فرق دارن. خیلی چیزها با اون روزها فرق دارن...اون روزها ساعت 5 عصر می رسیدیم خونه و با فراغ بال آشپزی می کردیم و شام می خوردیم. این روزها 9 شب می رسیم خونه با لباس ورزش آشپزی می کنیم برای فردا و شام هم هیچ وقت نمی خوریم. اون روزها خوشی های رویاهامون روزهای رفتن بود و این روزها خوش ترین رویاها روزهای برگشتن.

 هنوز اما همچنان شادیم و سرخوش و مشغول رویا ساختن. به این فکر می کنم که من بالاخره یه روزی برمی گردم ایران و اونجا با اون به هایی که عطرش آدم و مست می کرد و آلو بخارا خورش به آلو درست می کنم و غرق می شم در عطر پیاز داغش.

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت11:45توسط بنفشه |
باز هم این تابستون
- دیروز بابک رفت. ۳ ماه تابستون و اینجا نیست. با اینکه می دونم سه ماه دیگه این حرف ها رو نداره و اشک ریختن زیادی نشونه ی لوس بودن ه ولی دیروز اشکام همینطور سرازیر بود.

- من حساسیت فصلی نداشتم هیچ وقت...این آب ریزش بینی و چشم دیگه چیه امسال که ولم نمی کنه؟

- انتخابات و حواشیش دوباره داره شروع می شه. خیلی یاد چهار سال پیش می افتم و روزهای قبل انتخابات و شوق و ذوق سبز بودن که تو همه ی وجودمون جاری شده بود. تصور اینکه دوباره قراره همونطور ناامید و داغون بشیم حالمو بد می کنه. هنوز هیچ کدوم از دلایلی که برای رای دادن می شنوم منو قانع نکرده.

- تابستونه و استخر. این استخرهای دسته جمعی شاید آخرین استخرهای دسته جمعی باشن.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت18:24توسط بنفشه |
تابستون...

بهار رو می شه این روزها نفس کشید. صبح ها که از خواب پا می شم سرم و از پنجره می کنم بیرون و قدر این روزهای سبز و تازه رو بعد از اون زمستون طولانی، خوب به خودم یادآوری می کنم. این ترم هم خیلی زود تموم شد و فردا امتحان پایانی کلاس فرانسه هست. تابستونی که توش باید هزار تا کار انجام بشه از پس فردا شروع می شه. اینجوری که نوشتم تا آخر تابستون، 2 تا پیپر که یکیش خیلی حیاتیه باید تموم بشن. هر کاری که جهت آماده شدن برای بازار کار لازمه باید توی این تابستون انجام بشه. یه کنفرانس باید برم. برای کنفرانس مهم پاییز باید آماده بشم. به غیر از این کارها فرانسه خوندن و نباید ول کنم، هفته ای 4 بار باید ورزش کنم، هفته ای یک بار استخر برم. به مهمونی و گردش هم باید برسم. یه انرژی گنده می خوام برای اینکه اون کارهای اولی رو که گفتم تموم کنم و احتیاج به تمرکز دارم که اینقدر وقتم تلف بازی گوشی نشه. همه ی وبسایت های خرید و همه ی فشن بلاگ ها رو روی کامپیوترم بلاک کردم تا وسط کار بهشون سر نزنم. بازم ولی اونقدر که باید تمرکز ندارم. یه هل آخر لازمه...

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت13:18توسط بنفشه |
آدم های رو نِرو

دو روز دنیا خوبه آدم با کسانی رفت و آمد کنه که باهاشون راحته...که هی فکر آدم و به یک نحو بد به خودشون مشغول نکنن...که هی نخوای فکر کنی که الآن بدشون اومد یا خوششون اومد، آدم هایی که آدم از وقت گذروندن باهاشون لذت می بره، آدم هایی که سخت نیستن. یادمه اون موقع ها اگه تو دانشگاه یه پسر خیلی سخت می دیدم همیشه می گفتم بیچاره زن این. زندگی کردن با یه آدم راحت یکی از بزرگترین موهبت هاست. من معمولا کسانی رو که باهاشون آشنا می شم اگه بعد یه مدت بفهمم که از این آدم های سخت هستن زود و راحت می ذارمشون کنار، یعنی رفت و آمدم و باهاشون کم می کنم. ولی خب آدم نمی تونه همه رو تو زندگیش خیلی راحت بذاره کنار، مثلا تو هر کاری کنی بالاخره به خاله و عمو و دایی و حتی بچه هاشون وصلی و نمی تونی بگی می ذارمشون کنار (لااقل من وصلم). بعضی وقت ها هم تو یه حلقه ی دوستی گیر می کنی یه جوری که نمی تونی یه نفر و از این حلقه بذاری کنار. چکار کنیم اون موقع؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت15:46توسط بنفشه |
باز رفتن و رفتن و رفتن...

اینبار رفتنتون از همیشه سخت تر بود...خیلی سخت تر. نمی دونم شاید به خاطر اون عصر خوب روز آخر چهار نفره مون بود تو شیکاگو، یا شاید به خاطر اون 6 روزی که بیشتر از دفعه های قبل موندین. به هر دلیلی که بود، وقت خداحافظی برای بودن دوباره تون همه ی جونم آرزو شد...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت12:43توسط بنفشه |
1391 تمام!

به رسم هر سال چند خطی در مورد سالی که گذشت می نویسم. سال 1391 رو اگه بخوام تو یک کلمه خلاصه کنم اون کلمه "ریسرچ" خواهد بود. اول سال دعا کردم و برنامه ریختم برای جلو بردن ریسرچم و تزم. واقعیت هم اینه که حالا که سال داره تموم می شه از عملکرد خودم راضی بودم.  3 تا پیپر و تموم کردم. 3 تا پیپر که دو تاش مال سالهای قبل بود و چاپ کردم. پریلیمم رو دادم و در واقع تئوری اصلی تزم رو ساختم. می دونم اگه همه ی اون وقت هایی رو که تو اینترنت تلف کردم رو می ذاشتم روی ریسرچ اوضاع الآن خیلی بهتر بود ولی به هر حال راضیم. اوایل سال درگیر برنامه ی های انجمن ایرانیان بودم و اون فعالیت ها الآن از بهترین خاطره ها و تجربیاتم هستن. ورزش و منظم دنبال کردم. اواخر سال هم دوباره فرانسه یاد گرفتن و شروع کردم. خیلی سعی کردم روی اخلاق و رفتارم با اطرافیانم کار کنم. یه پیشرفت های خوبی حاصل شد ولی هنوز راه درازی در پیشه. این آخرین روزهای سال و در کنار عزیزترین کسانم می گذرونم. تحویل سال 92 اولین سال تحویل بعد از تحویل سال 1385 هست که پنج نفرمون در کنار هم خواهیم بود، اولین سال تحویل بعد از 7 سال که نباید تلفنی هم به مامانم و هم به بابام عید و تبریک بگم. خدایا زیانم از شکرت ناتوانه.

سال 1392 دوباره یکی از اون سال های سرنوشت سازه. من برای آرزوهایی که در این سال به حقیقت خواهند پیوست از کودکی رویا ساخته ام. خدایا تو این سال مثل همه ی سالهای قبل ازت سلامتی و آرامش خاطر برای همه ی عزیزترین هام می خوام. توی این سال علاوه بر همه ی اونچه که همیشه خواستم یه توان و اراده ی مضاعف هم می خوام تا همه ی روباهام و حقیقت کنم. بدون تو و یاری تو هیچی ازم ساخته نیست. بهترین ها رو برامون پیش بیار.

برای همه ی شما عزیزان هم بهترین آرزوها رو می کنم. دلتون خوش باشه و سلامت باشین. عید و بهارتون مبارک :)

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت10:12توسط بنفشه |
سی ساله می شوم!

عنوان این پست برای خودمم خیلی سنگینه! همیشه فکر می کردم یک آدم سی ساله خیلی بزرگه...درست تر اگه بخوای بگی یک زن سی ساله مفهومی بوده خیلی دورتر از اون چیزی که من الآن هستم. منتها واقعیت اینه که امروز سوم اسفنده و من پامو گذاشتم تو سی سالگی. 

با وحود این، معتقدم که سن فقط یک عدد ه و اون دله که باید راضی و شاد باشه. امروز از صبح که پا شدم این جمله ای که این خارجیها می گن که "I am thirty and I am amazing" و هی تکرار کردم!!

راضیم. خدا رو از ته ته قلبم شکر می کنم به خاطر توانایی هام، به خاطر مامان و بابام و برادرم، به خاطر  خانواده ام و دوستام و همه ی اونایی که دوستشون دارم. به همسرم که فکر می کنم همه ی وجودم غرق در سپاس می شه، تولد 20 سالگیم و تو کافی شاپ اسکان با تو جشن گرفتم و اون کتاب حافظ که بهم دادی و اون چیزی که توش نوشته بودی هک شد گوشه ی قلبم، تولد سی سالگیم رو هم تو این شهر نه خیلی غریب با تو جشن می گیرم چون تو بهترین همسر دنیایی و توی این 10 سال حتی یک آن پشیمونم نکردی. من افتحار می کنم که تو عشق همه ی روزهای بیست سالگی من بودی!


بنفشه،

خوشحال و سرمست

3 اسفند 1391 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1391ساعت13:41توسط بنفشه |
پیشاپیش ولنتاین!

کلا من جزو آدم هایی هستم که جنبه ی سورپرایز شدن و ندارم، چه برای تولد، چه برای ولنتاین. در مورد کادو که معمولا از قبل به آقای همسر یه هینت هایی می دم که همون چیزی رو بخره که من دقیقا بهش احتیاج دارم. امسال هم برای ولنتاین همین کار و کردم و کادو که چند روز پیش رسید دم خونه اینقدر هیجان زده بودم (حالا خوبه می دونستم چیه!) که امتحانش کنم که یه هفته قبل ولنتاین باز کردیم و کادو رو پوشیدم و کلی شادمان شدم. بعد چون دیدم که من کادو مو باز کردم، کادوی آقای همسر رو هم دادم تا اونم ذوق کنه که شکر خدا کادو مطابق سلیقه ی بسیار عجیب و هیچی نپسند ایشون واقع شد و اونم ذوق کرد. اینجوریه که من با اینکه عاشق اینم که سورپرایز شم در واقع هیچ وقت مهلت نمی دم به کسی که سورپرایزم کنه. 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت17:36توسط بنفشه |
این روزهای خوب

10 روزه که پریلیمم رو دادم. برای کسانی که نمی دونن بگم که پریلیم همون پروپوزال هست و در واقع امتحانی هست که قبل از دفاع انجام می شه. تو این ده روز منتها حسم اونقدر هم که باید متفاوت نبوده، حالا نمی دونم شاید برای اینکه از اول تابستون اینقدر فکر دادن پریلیم بودم که دیگه برام عادی شده بود این موضوع و یا اینکه فکر این مرحله ی آخر ریسرچ که آسون هم نیست نمی ذاره به اندازه کافی احساس راحتی کنم. 

سال دوم دبیرستان بودیم که با الهه رفتیم کلاس فرانسه و بعد هم دوباره تابستون بعد از کنکور و دو ترم هم وقتی که دانشجو بودم. از بعد از اون روزهای خوش، عشق فرانسه خوندن هیچ وقت تموم نشد. تا اینکه بالاخره این ترم با یه دوست خوب دیگه واحد فرانسه گزفتیم و قرار هم هست که ادامه پیدا کنه. لذت یاد گرفتن این زبان برای من وصف ناشدنی یه. 4 روز تو هفته به عشق کلاس از خواب پا می شم. 

+نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت14:1توسط بنفشه |
حقارت
دیشب توی جمعی که بودیم حرف مردها توی خیابان های ایران و نگاه های هرزه و حرف های رکیکی شد که به عنوان متلک هر روز بارمون می کردن. دوستم می گفت پسرهای یه مدرسه ی راهنمایی تو اتوبوس اون و که یه دختر دانشجوی فوق لیسانس بوده رو دورش کردن و نمی داشتن از اتوبوس پیاده بشه و راننده ی اتوبوس و بقیه هم فقط نگاه می کردن. یاد اون حس تحقیری افتادم که هر روز توی خیابون های تهران زیر اون نگاه ها و متلک ها بهم دست می داد، بدون اینکه خودم هیچ خطایی مرتکب شده باشم. همش دارم فکر می کنم که فرق اون مردها با مردهای این ور دنیا چیه؟ مگه همشون یه جور آفریده نشدن؟ چقدر مگه فرهنگ می تونه تاثیر گذار باشه که توی یه گوشه از دنیا این حس امنیت و بهت بده و توی یه گوشه ی دیگه اون حس حقارت و؟


+نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت17:51توسط بنفشه |
روز خوب
چه روز خوبی بود امروز...نسرین ستوده به مرخصی اومد و دیگه اینکه:

.I passed the prelim

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت18:41توسط بنفشه |
عشق دوران کودکی

کلاس اول دبستان که بودم عاشق لوازم التحریر شدم. از بوی لوازم التحریر فروشی لذت می بردم، الآن هم که دارم می نویسم همون بو رو قشنگ حس می کنم. وقتی می خواستم برم کلاس دوم بابام که می دونست من چقدر عاشق لوازم التحریرم گفت یه جایی هست به اسم بازار بین الحرمین که توش پر از لوازم التحریر ه و حتی مغازه های کوچیک هم می رن از اونجا لوازم التحریر هاشون رو می خرن. بهم گفت من و می بره اونجا که لوازم التحریر های سال دوم مدرسه رو بخرم. بعد هم بهم یاد داد که بشینم یه لیست تهیه کنم از اینکه چه چیزهایی می خوام و جلوی هر کدوم بنویسم چند تا از هر کدوم لازم دارم. اون اولین لیستی بود که من برای خرید نوشتم و کسی چه می دونه شاید همون لیست باعث شد که من الآن هر جمعه قبل از خرید خونه یه لیست بنویسم از چیرهایی که باید بخرم. لیست و صد بار تغییر دادم و از اول پاک نویس کردم. همونجا بود که بابام بهم یاد داد به جای اینکه چند باز زیر هم بنویسم دفتر خط کشی شده ی ۱۰۰ برگ،  دفتر خط کشی شده ی۶۰ برگ،  دفتر خط کشی شده ی۴۰ برگ...می تونم به جای دفتر خط کشی شده علامت ایضا رو بذارم. روزی که قرار بود بریم بازار بین الحرمین، چون بازار بود و نمی شد ماشین برد، بابام موتور بکی از همکاراش و قرض گرفت و من و نشوند ترکش. وسط راه فهمیدم لیستم و توی ماشین خودمون جا گذاشتم :دی

اون روز من از دیدن اون همه لوازم التحریر از شادی زبونم بند اومده بود. بابام اصرار داشت که از هر شکل پاک کن یه دونه بخرم تا همه رو امتحان کنم. شکل تک تک اون پاک کن ها تو یادمه و هنوزم که هنوزه از یادآدوری داشتنشون قند تو دلم آب می شه. ظهر که برگشتیم محل کار بابام، پسر اون همکاری که موتورش رو به ما قرض داده بود هم اونجا بود. بابام بهم گفت یکی دو تا از چیزهایی رو که خریدم خودم انتخاب کنم و کادو بدم به اون پسر تا محبت باباش جبران شه. انتخابش خیلی برام سخت بود ولی قشنگ یادمه که حتی یک بار هم نگفتم نمی خوام این کار و بکنم. چند تا دفتر و چند تا مداد دادم به پسره، از پاک کنام البته نتونستم بگذرم. 

سالها گذشت و من همیشه عاشق لوازم التحریر بودم و هستم. البته بعدها عشق های دیگه ای هم پیدا کردم مثل عشق به کفش و لباس و کیف و لوازم آشپزخونه. کلا شما بگو چه نوع خرید و مغازه ای هست که من عاشقش نیستم :دی

پ.ن. این و نوشتم که بگم بابا جونم دوستت دارم... کوچیک ترین چیزهایی که یهم یاد دادی رو خوب یادمه که از تو یاد گرفتم :**

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت9:49توسط بنفشه |
فمینیزم (2)

برای من مهمه که یه مرد چطوری با خانمش یا دوست دخترش صحبت کنه، خیلی برام مهمه چون فکر می کنم بعدا بچه ی آدم هم درست از پدرش یاد می گیره که چقدر به مامانش احترام بذاره. مسلمه که برعکسشم کاملا درسته و کلا احترام باید متقابل باشه. من هرگونه بی احترامی کلامی رو چه شوخی چه جدی اصلا تحمل نمی کنم و شاهدش هم آقای همسره ;) فکر می کنم این موضوع خیلی به اینکه طرف آدم خوبی هست یا نه بستگی نداره، بعضی ها انگار اصلا بد نمی دونن که جلوی یه عده آدم دیگه طرفشونو پای تلفن سکه ی یه پول کنن و اون طرف هم که حالا تو این مورد دختر هست انگار این طرز صحبت و اصلا بی احترامی نمی بینه، چون اگه می دید به نظر من باید دیگه نمی خواست ریخت اون پسر و ببینه چه برسه به اینکه بخواد باهاش ازدواج کنه. من معمولا توی این وبلاگ نصیحت نمی کنم کسی رو ولی خانم ها و دخترهایی که اینجا رو می خونین بدونین که اگر خودتون برای شخصیتتون احترام قائل نباشین و همون دفعه ی اول تو دهن مردی که بهتون بی احترامی می کنه نزنین تا آخر عمر باید تاوانش و پس بدین. جدای از این هم به قول یکی از دوستام خوبه آدم بتونه پسرهایی رو تربیت کنه که هیچ وقت با زبونشون هیچ زنی رو تحقیر نکنن.

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت14:39توسط بنفشه |
لحظه های ناب

دیشب همش یاد روزهای دبیرستان بودم...روزهایی که تازه دوست شده بودیم، روزهایی که بغل دستی شدیم و شروع کردیم به نامه نوشتن و قصد تغییر دنیا رو داشتیم.  بعدازظهرهایی که از مدرسه می رفتیم روبرو پارک ساعی پیتزا می خوردیم و بعدش فرهنگسرای سرو و سخنرانی های خانم الهی قمشه ای. عشق دکنر الهی قمشه ای و دفتر هفت گنبدش بودیم. شهر کتاب که ساعت ها توش وقت گذروندیم. روزهایی که طی می شدن با رویاهای بلند پروازانه ی که آخر همشون من و تو منجی دنیا بودیم. الآن خنده ام می گیره به خامی تفکرات دو تا نوجوون 14-15 ساله و از طرفی هم فکر می کنم چه بچه های خوبی بودیم و چقدر دغدغه هامون با نوجون های الآن و اون موقع فرق داشت. گذشت تا رسیدیم به روزهای شریف و بعدش همسفر مکه ی هم بودن و همیشه هم راز و هم کلام هم بودن. سالها از اون روزها می گذره و تو برای من هنوز همون دوست بغل دستیم هستی...دوست بغل دستی ای که دیشب مامان شده. لحظه ی نابی بود شنیدن خبر به دنیا اومدن پسر تو و دیدن عکسش. فاصله ها گاهی حسرت هایی رو به دل آدم می ذارن که ردشون سالها می مونه، منتها عشق و خوشحالی رو می شه با کلمه ها هم نشون داد. راستی تغییر دنیا می تونه واقعا پرورش دادن یه فرزند خوب باشه.


+نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت11:16توسط بنفشه |
درددل های آفیسی (؟)

بعضی روزها یهو بی خود بی جهت تبدیل می شن به یه روز افتضاح. پریشب یکی از همگروهی هام که روی یه مقاله ای باهاش کار می کنم با یه ایمیل مزخرف رفت روی اعصابم. این آدم اصلا دیوانه اس و کار کردن باهاش واقعا آدم و عصبی می کنه. دیروز صبح و با انرژی صفر شروع کردم و وقتی رفتم لباسم و که داده بودم اتوشویی بگیرم بعد از کلی معطلی فهمیدم که لباسم و گم کردن و همین الآن هم که زنگ زدم هنوز پیدا نشده...پیرهن نارنینم. خلاصه که یه دفعه همه چی خیلی فشار آورد و تا نشستم تو ماشین زدم زیر گربه، کاری که معمولا نمی کنم. تا شب هم همونطور عصبی بودم و بعد هم استرس انتخابات و خدا رحم کرد که اوباما رای آورد وگرنه که دیشب من نمی دونستم رامنی و رو باید کجای دلم بذارم!!

امروز که یه کم اوضاع بهتره ولی هنوز اثر دیروز تو وجودم هست فکر کردم به اینکه این چند تا مورد کوچیک که اینقدر من و ناراحت کرد واقعا هم اونقدر مهم نبودن، خدا نکنه که آدم مشکلات روزمره ی بزرگ تری داشته باشه. من که همش این و اون و تشویق می کنم به خونسرد بودن و سخت نگرفتن، اونقدر ها هم که فکر می کردم گویا آدم کم استرسی نیستم!!!

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت14:34توسط بنفشه |
حال خوب

حال خوبیه نشستن توی آفیسی که دوستش داری و سوییچ کردن از این پیپر به اون یکی پیپر وقتی که کارای همشون دیگه تقریبا تموم شده و یا منتطر پیج پروف هستن یا منتطر جواب دادن به داورها. اصلا این قسمت پی اچ دی که پیپره دیگه تموم شده و داری با جورنال ها برای منتشر شدنش سر و کله می زنی بهترین قسمتشه، خرکاریش یه جوری شیرینه. بقیه ی اون حال خوب مال گوش دادن به آهنگ های موردعلاقه ی اکانت یوتیوب آدم ه. از "شکوه" ی نامجو می پره به "گل پونه" ی ستار و "زندگی" پوران. دیگه اینکه حال خوبیه که این حال خوب و تو جی تاک گاهی قسمت می کنم با بابک و حال خوبیه که فکر می کنم به خوشبختی هام و اونایی که دوسشون دارم. حال خوبیه که جمعه عصره و یه جمعه شب و ویکند خوب در پیش ه. گفتم این حال خوب و اینجا بنویسم مبادا که وقتی این روزها تموم شد یادم بره.

+نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1391ساعت16:6توسط بنفشه |
دوستای گلم

وقتی امروز تلفن آقیس که معمولا هیچ وقت صداش در نمی یاد و اگرم دربیاد اشتباه گرفتن زنگ خورد  هی فکرکردم که جواب بدم...ندم. خوبه پاشدم و جواب دادم. یه دوست قدیمی، خیلی قدیمی بود که این شماره رو پیدا کرده بود و زنگ زده بود. با وجود فیس بوک معمولا آدم اینجوری سورپرایز نمی شه ولی وقتی یه دوستی تو فیسبوک نباشه و یعد سالها اینطوری سورپرایزت کنه خیلی حس خوبیه. خودش رو هم معرفی نکرد و هی گفت برگرد به عقب و حدس بزن که کی هستم. سال اول دانشگاه هم دیگه الآن برا ی خودش به خیلی قبل ها تبدیل شده.

 از صیح دارم فکر می کنم به دوستام و به اینکه هر کدومشون کجا هستن و چی کار می کنن. اینکه کی چه تغییراتی کرده و زندگیش چطوریه و چقدر اون موقع ها قابل حدس بود که این آدم ها الآن اینهایی بشن که هستن. خیلی جاابه که به بیشترشون که فکر می کنی می بینی اصلا قابل حدس نبودن.  دور و بر این دنیا دوستایی دارم که به هر کدومشون که فکر می کنم هراز تا خاطره تو ذهنم زنده می شه. همونقدر که دوست دارم خاله و دایی و عموم و ببینم همونقدر هم دوست دارم که تک تک دوستام و دوباره ببینم. شاید گاهی بعضی دوست ها برای آدم از فامیل هم عزیزتر باشن.

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت15:30توسط بنفشه |