X
تبلیغات
گاه نامه ی زندگی من

بالاخره اون روز رسید و من دفاع کردم. از صبح هرکی ازم پرسیده چه احساسی داری، گفتم خیلی احساس خاصی ندارم ولی دروغ چرا...خداییش خیلی خوشحالم. خوشحالم که دیگه همش یه چیزی به اسم پی اچ دی و گرفتنش پس ذهنم نیست، خوشحالم که از دست ادوایزرم راحت شدم. می دونم که خیلی خاص نیست و الآن بیشتر آدم های دور و برم پی اچ دی دارن ولی یکی از رویاهای زندگی من از وقتی خیلی خیلی کوچیک بودم دکتر شدن بوده و الآن خوشحالم که این رویا حقیقت شده. از یه طرف هم باورم نمی شه که دیگه دانشجو یا دانش آموز نیستم. ۲۴ ساله که دارم درس می خونم خب. حالا مهم نیست که هنوز هم باید هر روز بیام آفیس و باز بشینم پیپر بنویسم. مهم اینه که دیگه پی اچ دی ای برای گرفتن ندارم.

اینارو که اینجا نوشتم خوشحال تر هم شدم :) خیلی هیجان زده ام برای از اینجا به بعد. برای نقش جدیدی که می پذیرم. همه ی توانم و جمع می کنم که توی اون نقش بهترین باشم.

دلم می خواد تشکر کنم از همه ی اونایی که یه نقشی داشتن توی اتفاق افتادن این روز ولی اینجا فقط از دو نفر تشکر می کنم که امروز جاشون اندازه ی همه آسمون ها اینجا خالی بود: مامان، بابا...دوستتون دارم، امروز فقط برای شما بود...برای همه ی تلاش های با همه ی وجودتون از همون بچگیام تا حالا...بهتون مدیونم.

بنفشه

۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

یه روز آفتابی

این گوشه ی دنیا

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 16:12 توسط بنفشه |


فردا...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 12:47 توسط بنفشه |


خانم گوگوش تولد 31 سالگی من و ساختی. از اون ورودت به صحنه و "تو اون کوه بلندی، با شکوهی، پر غروری..." که من و یاد نوجونیم و اولین باری که شنیدم مامانم این شعر و می خوند انداخت، تا "آسمون ابریه اما دیگه بارون نمی یاد" که برای من زنده کرد خاطرات اون روزی رو که تو شمال لب ساحل دریا راه می رفتیم و همه با هم می گفتیم "دیگه اون دوس نداره واسه من گل بیاره، روی موهام بذاره". اون شب زنگ زدیم به مامانم تو ایران و نیم ساعت گوشی تلفن و گرفتیم بالا که مامانم هم زنده گوش بده به خوندن تو. کویر و که خوندی و اونجوری از ته دلت گفتی "خدایا خدایا" من یاد خاله ام بودم و 16 سال پیش، اون روزی که اون خوند "من کویرم ای خدا..." و ما تازه فهمیدیم که چه صدایی داره و هیچ کس نمی دونسته. من شب تولدم تو کنسرت تو با همه ی وجودم شعرهایی رو که تو بچگیام رو کاعذ می نوشتم تا زودتر حفظ بشم رو فریاد زدم و یاد ایران کردم و شاد بودم. صدات، زیباییت، عشوه هات، انرژی و تواناییهات، همه چیزیت بی نظیره. دوستت دارم تا همیشه.

پ.ن. آهنگ کویر که اون شب گوگوش خوند رو می تونین این جا ببینین: 

http://www.youtube.com/watch?v=fDmXBd_4i7Q

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 12:20 توسط بنفشه |


یعنی آیا این زمستون طولانی امسال هم یه روز بهار می شه؟ بهاری که توش رو زمین برف نباشه و درخت ها جوونه زده باشن و چمن ها باز خوشرنگ شده باشن. بهاری که توش انتظارها تموم شده باشن، تکلیف ها معلوم شده باشن، تزها توشته شده باشن، دیدارها تازه شده باشن، خونه یه مفهوم تازه پیدا کرده باشه. من عاشق بهارم، عاشق نفس کشیدن تو بهارم، عاشق این بهاری ام که توصیفش کردم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 17:33 توسط بنفشه |


قضاوت کردن دیگران خیلی آسونه. سرک کشیدن تو زندگی بقیه و برای خصوصی ترین انتخاب هاشون تصمیم گرفتن هم هیچ توانایی خاصی نمی خواد. شکل خاله زنک بازی ها این روزها عوض شده فقط. به جای اینکه قمر خانم ها بشینن جلوی خونه ی هم دیگه و سبزی پاک کنن و هی برای زندگی بقیه تصمیم بگیرن، این روزها دکتر مهندس های فامیل میان توی فیسبوک و بعد آخر هفته که دور هم جمع می شن شروع می کنن به حریم خصوصی بقیه تجاوز کردن. اسمشم می ذارن دلسوزی و به خاطر خودت می گم و من حق دارم دخالت کنم چون فلان کس تو هستم و خوبیت و می خوام. کاش فقط یه نگاه هم به روش های زندگی پر از اشکال خودشون بکنن و ببینن که ما 7 سال این ور دنیا کوچکترین دخالتی تو کارهاشون نکردیم و لابد خیلی برامون گرون تموم می شه که بعد 7 سال ندیدن همدیگه قضاوت بشیم. این دنیا مجالی نیست که بخوایم احترام ها رو بشکنیم منتها اون دنیایی هست و جواب دادن هایی.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 13:3 توسط بنفشه |


چه استعدادی دارم من تو گند زدن به اتاق هتل هایی که توشون می مونم. خشگل ترین و بهترین هتل هم که باشه همیشه احساس می کنم همه چی کثیفه. تا وارد می شم روی همه ی میزها حوله پهن می کنم و وسایلم و می ذارم روی حوله ها. به کنترل تلوزیون و تلفن تا حد ممکن دست نمی زنم و اگر هم مجبور شم دستمال دورشون می پیچم. دور همه ی کلید های برق دستمال می پیچم و بعد بهشون دست می زنم. یادمه چند وقت پیش یه برنامه ای دیدم که می گفت بیشترین مقدار جرم و میکروب رو روی کنترل تلوزیون هتل ها پیدا کردن. خلاصه که اتاق هتل ظرف به ربع پر می شه از دستمال و حوله. همیشه هم شانس من یه اتفاقی می افته که حال آدم به هم می خوره مثل دیشب که گوشیم از اون طرفی که می ذاری رو گوش افتاد کف زمین هتل!! این میونه بدترین چیز اینه که مجبور باشی جمعه شب و شنبه صبحت رو تنها تو هتل بگذرونی. 

تتها تو فرودگاه در آرزوی اینکه پرواز توی این هوا کنسل نشه و من بتونم شنبه شبم و پیش آقای همسر باشم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 13:45 توسط بنفشه |


انتظار و استرس این روزها می گذرن مثل همه ی چیزهایی که خیلی زود گذشتن، فقط کاش یادم بمونه که چقدر خودم و گذاشتم وسط و با این و اون مقایسه کردم... 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 17:34 توسط بنفشه |


اگه یه روزی دختری داشته باشم، رنگ همه ی لباس ها و وسایلش صورنی نخواهد بود. اسباب بازی هاش فقط باربی و گاز و یخچال نخواهد بود. همینطور اگه یه روز پسری داشته باشم براش فقط روبات و ماشین مسابقه نخواهم خرید. به دخترم یاد می دم که توانایی انجام هر کاری رو داره، از رفتن تو معدن گرفته تا آشپزی. به پسرم هم یاد می دم که باید آشپزی، لاندری و تمیز کردن خونه رو بلد باشه و انجام بده. اگه یه روزی دختر و پسری داشته باشم نمی ذارم با هیچ پیش داوری ذهنی ای در مورد وظایفشون توی خونه و جامعه بزرگ بشن. درست برعکس جمله های کتاب اجتماعی سوم دبستان در مورد خانواده ی آقای هاشمی که می گفتن: "مرد رئیس خانواده است و مسئولیت امرار معاش خانواده را دارد و زن مسئولیت تربیت فرزندان را بر عهده دارد." و ما حفظشون کردیم و باهاشون بزرگ شدیم. 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 10:59 توسط بنفشه |


کتاب "Lean In" نوشته ی "Sheryl Sandberg" و می خونم این روزها. کناب راجع به خانم ها و اینکه چه جوری دیگران و خودشون باعث عقب موندنشون می شن هست. آمارهایی که توی کتاب اومده حتی در مورد امریکا هم تعجب برانگیزه. می شه تصور کرد که آمارهای مشابه توی ایران چقدر وحشتناکه. نویسنده ی کتاب مدیر عملیات (COO) فیسبوک هست. اگه خانم هستین به نظرم این کتاب و حتما حتما بخونین. تفریبا همه ی جمله هاش رو ما یه جوری تجربه کردیم. برای من که تازه فکر می کنم اعتماد به نفسم خیلی بالاست و مشکلی تو نشون دادن خودم توی موقعیت های حرفه ای ندارم جالب بود که چقدر بدون اینکه خودم متوجه باشم تو موارد مختلف توانایی های خودم و باور نکردم.

این TED Talk شریل رو هم گوش کنید...به خلاصه ای از کتاب هست.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 12:59 توسط بنفشه |


هی فکر می کنم به این که چقدر دلم می خواد حس هام و بنویسم. به اینکه تا حالا ۱۰۰ تا پست وبلاگی توی ذهنم نوشتم. نمی تونم ولی بیام اینجا و همه ی فکرها و رویاهام و بنویسم برای این همه آدمی که از نزدیک می شناسنم. ما رو از بچگی عادت دادن که اونچه که بهمون می گذره، چه جوب چه بد، رو برای کسی تعریف نکنیم. خوب باشه می گن چشم می زنن. بد باشه هم هزار و یک چیز دیگه. من و البته بکشی هم بالاخره اتفاق های خوب زندگیم و برای این و اون تعریف می کنم. به چشم زدن اعتقادی ندارم. سفره ی دلم هم بازه. فکر می کنم اگه یکی رو دوست داری باید شادی هاتو براش تعریف کنی. متوچه نمی شم که مثلا چرا یکی که داره یه سفر خوب می ره، یا عروسی می کنه، یا با یکی دوست می شه، یا کار پیدا می کنه، یا فارغ التحصیل می شه، یا ... دلش نمی خواد برای دیگران تعریف کنه. چجوری می تونه خودش و کنترل کنه و نگه!! اتفاق های بد و البته سخت تره برام که ازشون حرف بزنم...تقریبا هیچ وقت نمی تونم از شکست هام برای کسی تعریف کنم. انگار که تف سر بالاست تعریف کردنشون. حالا خلاصه اینکه حیف این وبلاگ و نوشته های 7 ساله اش بود که دیگه نتونم بی دغدغه و راحت توش بنویسم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 17:16 توسط بنفشه |


تو که‌ محال ترین آرزوهای من رو حقیقت می کنی، دوستت دارم با همه ی وجود.

بنفشه
۱۷ اکتبر ۲۰۱۳
یه روز خنک پاییزی
در آستانه ی عید غدیر، دهمین سالگرد عقد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392ساعت 12:6 توسط بنفشه |


روز قبل از رفتن...الآن دیگه فقط جا مونده برای امید و توکل...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 10:15 توسط بنفشه


امروز از ادوایزرم یاد گرفتم برای اینکه کارمو پیگیری کنم لازم نیست با همه دعوا کنم. می شه با لحن آروم و استفاده از کلمات به جا خیلی بهتر و سریع تر به مقصود رسید. آخ اگه من این و یاد بگیرم که لازم نیست از سرویس هر جا که راضی نیستم پای تلفن پدر و مادر اون نماینده ی بیچاره رو بیارم جلوی چشمش!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت 10:4 توسط بنفشه |


دور زندگیم اینقدر تند شده که بعضی وقت ها ازش جا می مونم. سه شنبه نشده دلم می خواد جمعه بشه و هفته تموم بشه تا شاید بتونم یه کم استراحت کنم. غیر از اینکه حجم کارهام زیادی بالاست، نوع و ماهیت شونم زیادی متفاوته و جدید...اونقدر که فکر می کنی همه ی آینده ی زندگیت به نتیجه ی این کارها بستگی داره. این و اینجا می نویسم که یادم بمونه این راهی که طی می کنم مهم تر از اون مقصدی هست که قراره بهش برسم. این راه و جذابیت هاشو باید مزه مزه کرد, عشق کرد، زندگی کرد و آروم بود. 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 7:28 توسط بنفشه |


از نشانه های تجاوز عاطفی تحقیر و قضاوت و شکستن مداوم است. تحکم و کنترل و خود برتر بینی مشمئز کننده است. توقعات بی جا داشتن و بهانه های بنی اسرائیلی گرفتن است. شما و اختیار شما را حق مسلم خود دانستن است. تجاوز عاطفی در بیشتر موارد منجر به آزار جسمی نیز می شود. شما را از درون می شکند. اعتماد به نفس شما را می جود. زندگیتان را چنان جهنمی می کند که روزی هزار بار آرزوی مرگ می کنید. با شما کاری می کند که خود را برای آنچه نکرده اید چنان مقصر می دانید که پیاپی در حال عذر خواهی هستید. نجاوز عاطفی عموما میان زن و شوهر یا والدین و فرزندان رخ می دهد. من زنان زیادی را می شناسم که به نحوی مورد تجاوز عاطفی قرار گرفته اند و البته به شخصه هیچ مردی را نمی شناسم که زیر بار چنین ظلمی رفته باشد. وحشتناک ترین نوع تجاوز عاطفی خرد کردن و ساییدن روح دختری است که به نظر عده ای باهوش ترین کسی است که می شناسند و در نظر عده ای دیگر زیباترین.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 17:28 توسط بنفشه |


اون روزی که دیگه درسی نداشته باشم واسه خوندن و پی اچ. دی. ای نداشته باشم واسه گرفتن، خیلی بیشتر از این حرف ها که الآن کتاب می خونم، کتاب خواهم خوند. کتاب هایی راجع به تاریخ ادیان و تاریخ ایران. کناب های جامعه شناسی و انسان شناسی و روان شناسی. کتاب هایی راجع به زبان شناسی. می دونم که اون روز وقت خیلی کمتر از الآنه و مشغولیت خیلی بیشتر ولی من توی برنامه ام همه ی اینارو جا خواهم داد.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1392ساعت 11:0 توسط بنفشه |


 من تجربه ی شادی خیابونی تا حالا نداشته ام. اینکه صدای ضبط ماشین و بلند کنم و از پنحره ی ماشین بیام بیرون و ذوق کنم و جیغ بزنم و یه نمادی رو بگیرم دستم، هرگز تو زندگیم اتفاق نیفتاده...دیگه رقصیدن وسط میدون ونک که هیچی. توی عمرم فقط یک بار یادمه که مردم ریختن تو خیابون و شادی ملی کردن و اونم صعود به جام جهانی بعد از بردن استرالیا بود که من به جای اینکه برم تو خیابون و شادی کنم نشستم درس خوندم!! (اگه جای مامانم بودم حتما اون موقع به زور بچه ام و می فرستادم تو خیابون). من حتی با همه ی وجود دلم می خواست که روزهای بعد انتخابات 88 هم ایران بودم و تو غم مردم تو خیابون ها باهاشون شریک می شدم از بس که من عاشق  همراهی و هم دلی دسته جمعی هستم.

 این روزهای ما هم پر بود از صدای نامجو:

"ای شادی آزادی وقتی که تو باز آیی...با این دل غم پرور من با تو چه خواهم کرد..."

یا 

"سر اومد زمستون...شکفته بهارون..."

منتها همه ی جونمون آرزو بود برای بودن تو خیابون های تهران و همدلی و همراهی دسته جمعی. امشب که دوباره می رین تو خیابون ها و شادی می کنین برای جام جهانی برزیل جای من و خالی کنین، از پنجره ی ماشین آویزون شین و جیغ بزنین...اگه تونستین وسط میدون ونک یه قرم بدین. نکنه یه وقت بمونین تو خونه و درس بخونین. از این فرصت ها زیاد تو عمر ما ایرانی ها اتفاق نمی افته...لذتش و ببرین که افتخاری که تو اون با همه ی هموطنات سهیمی از هر افتخار شخصی ای شیرین تره.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392ساعت 10:15 توسط بنفشه |


تصمیم به اینکه آیا رای بدیم یا نه مطمئنا برای خیلی هامون آسون نبوده. من تا همین دیروز با خودم کلنجار می رفتم و آن به آن تصمیمم عوض می شد. همه ی دلایلی که مبنی بر رای دادن هست و شنیدم و بارها و بارها بهشون فکر کردم. منتها موضوع اینه که من برخلاف خیلی ها امیدم در حد صفر هست و هیچ منطقی رو که بگه جمهوری اسلامی کسی غیر از اونی که خودش بخواد رو میاره سر کار قبول ندارم. من فکر می کنم اوضاع نسبت به چهار سال پیش هیچ تغییری نکرده که هیچ تازه آقایون بیشتر هم ترسیدن و بیشتر مراقب خواهند بود و بر این اساس رایی شمرده نخواهد شد. هر وقت که اومدم خودم و راضی کنم برای رای دادن یاد این روزهای 4 سال پیش و هزینه هایی که مردم به خاطرش دادن و زندانی هایی که زندگی هاشون دگرگون شد، افتادم و اشکام سرازیر شدن و احساسم بر عقلم پیروز شد و به خودم قبولوندم که من نمی تونم رای بدم.

اما چیزی که باعث شد من دیروز تصمیم بگیرم که فردا 4 ساعت رانندگی کنم و برم رای بدم فقط و فقط احترام به نظرات مصطفی تاجزاده و عماد بهاور بود. من بدون ذره ای امید، درست یا غلط، به احترام همه ی این چهار سال زندانی بودن این دو نفر رای می دم و هیچ دلیل دیگه ای هم لازم ندارم. ته ته دلم اما دعا می کنم که شاید، شاید اگر خدا یادی هم از سرزمینی به اسم ایران کرد، روزهای بهتری در پیش باشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت 11:51 توسط بنفشه |


همه ی خوشبختی های دنیا رو یک جا برای تو می خوام نازنین. سهم تو از سختی های دنیا کم نبودن. قرار نبود روزگار همیشه همون طور بمونه. خوشحالیت مبارک عزیزم. بغل بغل برات شادی و عشق بی پایان آرزو می کنم توی این روز خوب و برای خوشحالیت از راه دور خوشحالم :)

دوستت دارم تا همیشه،

بنفشه

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392ساعت 14:8 توسط بنفشه |


بوی پیاز داغی که دیشب برای خورش به آلو درست می کردم من و پرت کرد به 7 سال پیش، به آشپزخونه ی اولین خونه ی مشترکمون توی بلوار کاوه. این بوی پیاز داغ دقیقا همون بوی پیاز داغ هایی بود که توی اون آشپزخونه می پیچید و من کفگیر به دست همونطور که منتظر بودم پیاز ها طلایی بشن می رفتم کنار پنجره ی آشپزخونه و به ترافیک ساعت 7 شب بلوار کاوه، پشت چراغ قرمز دولت زل می زدم و فکر می کردم به اینکه سال دیگه ایران نخواهم بود و برای اون ترافیک دلم تنگ خواهد بود. یکسال که چه عرض کنم، 7 سال گذشته و من بارها و بارها تو آشپزخونه های خونه های مشترکی که دور از ایران بودن پیاز داغ درست کردم و عطر هیچ کدوم جز این پیاز داغ های آماده ی رسیده از ایران من و اینطوری به اون روزها پرت نکرده بودن. بوی پیازهای ایرانی که با روغن آفتابگردون سرخ شده بودن با پیازهای اینجا که با روغن زیتون سرخ می شن هم فرق دارن. خیلی چیزها با اون روزها فرق دارن...اون روزها ساعت 5 عصر می رسیدیم خونه و با فراغ بال آشپزی می کردیم و شام می خوردیم. این روزها 9 شب می رسیم خونه با لباس ورزش آشپزی می کنیم برای فردا و شام هم هیچ وقت نمی خوریم. اون روزها خوشی های رویاهامون روزهای رفتن بود و این روزها خوش ترین رویاها روزهای برگشتن.

 هنوز اما همچنان شادیم و سرخوش و مشغول رویا ساختن. به این فکر می کنم که من بالاخره یه روزی برمی گردم ایران و اونجا با اون به هایی که عطرش آدم و مست می کرد و آلو بخارا خورش به آلو درست می کنم و غرق می شم در عطر پیاز داغش.

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 11:45 توسط بنفشه |


   

DESIGN BY : NIGHT SILENCE X
 

بنفشه هستم. اینجا گاه نامه ی زندگی من است. گاه نامه ی شادی ها و دل آرومی هام، گاه نامه ی دغدغه ها و دلتنگی هام




صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1393

اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
آرشيو



پیوندها

کویریات
الانی
درای
یادداشت های نوید
گیلاس خانمی
عامیانه ها-همسرم
مهتاب
دفترچه
باد صبا
ایستاده در رنگین کمان
دلاویزترین
جیک جیک مستون
روزهای زندگی من
ویولت
یادداشت های یک دختر ترشیده
تنبل خونه شاه عباسی
ارمیا
من از آن روز که در بند توام ,آزادم
سیندرلا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin