تبليغاتX
گاه نامه ی زندگی من

گاه نامه ی زندگی من

میراث آلبرتا

این بخش 2 میراث آلبرتا رو اگه ندیدن، نبینین...نبینین آقا...می شین تو آفیستون زار زار اشک می ریزین و دهن هم آفیسیتون باز می میونه. زار زار اشک می ریزین برای اون مملکت پاره پاره شده، برای اون شریفی ای که خودکشی کرده، برای اون خوابگاه هایی که گرد مرده روش پاشیدن، برای اون صحنه های فرودگاه و آخرش هم دلتون می خواد با مشت مونیتورتون و خورد کنین تا قیافه ی نکبت اون آشغال و نبینین...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت10:23توسط بنفشه |
عاقبت...

خبرهای خوب و بدی که این روزها از دوستایی که دارن فارغ التحصیل می شن می شنوم خیلی بیشتر از قبل به فکرم فرو می بره که بالاخره ما کجا کار می گیریم. اینقدر پیچیدگی داره این موضوع که هر چی بیشتر فکر می کنی گیج تر می شی و آخرش فقط باید بگی خدایا ما را آن ده که آن به.

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت12:36توسط بنفشه |
یک آخر هفته با نامجو

آخر هفته ی گذشته با همه ی نگرانی هایی که به همراه داشت برای ما خیلی به یاد موندنی شد.  محسن نامجو قرار بود توی شهر ما کنسرت داشته باشه. کنسل شدن پرواز و شش ساعت معطلی تو شیکاگو و نرسیدن گیتار و سرما خوردن محسن و اجبار به شب موندن تو شیکاگو، همه به خاطر صمیمیت نامجو و مدیر برنامه هاش خاطره شدن. دو ساعت و نیم از شیکاگو تا اینجا رو با هم تو ماشین بودیم و حرف زدیم و خاطره تعریف کرد و به هر سوالی که پرسیدیم صادقانه جواب داد. یک بار نه از خودش تعریف کرد نه حرفی زد که فکر کنیم حتی یه ذره هم باور داره که چقدر کارش خوبه. بی بهانه می زد زیر آواز و همون آواهای خاص خودش رو تکرار می کرد. حتی یک بار از چیزی در مورد برگزاری کنسرت شکایت نکرد. جمع ما دانشجوها رو دوست داشت و صمیمانه باهامون شام خورد. کتسرت عالی برگزار شد...شاید بهترین کنسرتی که تا حالا توش بودم...با همه ی وجودش انرژی گذاشت و تک نفره همه ی سالن و به وجد آورد.

این روزها منتطرم که برم تو ماشین و سی دی ای که بهمون هدیه داد و هی پشت هم گوش کنم و هی بخونه "یک نوای الکی...یک فضای الکی..." یا هی تو یوتیوب بزنم که بخونه "گفتا منم ترنجم...."

+نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت15:38توسط بنفشه |
شیوا سخن گفتن

قبول دارین که نوع حرف زدن آدم ها تو دوست داشته شدنشون خیلی تاثیر داره؟ بعضی کلام ها اینقدر شیواست و اینقدر خوب طرز فکر اون آدم و میزان اطلاعات و دانشش رو نشون می ده که می شه ساعت ها بهشون گوش کرد. من به شخصه در نگاه اول جذب آدم های خوشتیپ می شم. برای من کافیه که از لباس پوشیدن کسی خوشم بیاد تا بتونم باهاش سر صحبت و باز کنم و یا حتی تو خیابون یه لبخندی بهش بزنم. این البته فقط برا نگاه اوله، گاهی ممکنه با یکی باب اشنایی رو باز کنی و خیلی زود بفهمی اون آدم تایپ تو نیست. ولی گاهی بعضی ها صرف نظر از ظاهرشون اینقدر قشنگ حرف می زنن که تو ناخودآگاه جذبشون می شی.

 یه استاد هندی دارم که تا حالا دو تا درس باهاش گرفتم، این آدم رو با تمام خفنی اش (از لحاظ علمی) اگه تو خیابون ببینی فکر می کنی تو یه سطح خیلی پایین اجتماعی قرار داره. حالا کافیه یه بار بری سر کلاسش بشینی، طرز حرف زدنش نماینده ی تمام و کمال سطح سوادشه. 

یه خانم دیگه هست که پی اچ دی ریاضی داره و توی یکی از شرکت های بزرگ وال ستریت مدیره. من چند بار پیش اومده که سر صحبتش نشستم. با همه ی دانش و ثروتش اگه تو نیویورک ببینیش می گی این لابد یه بی خانمانه اینجا. این آدم می تونه ساعت ها برای یه سری دانشجوی پی اچ دی و دکتر حرف بزنه بدون اینکه کسی دوست داشته باشه از جاش بلند شه. خیلی نعمت بزرگیه.

پ.ن نورا جون حتما از بعضی تجربه های مشاوره می نویسم :)

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت14:2توسط بنفشه |
اولین نوشته

سال نو شد و امسال بیش از پنج سال گذشته اینجا بوی عید می اومد. هوا که عالی بود و هنوز عید نشده درخت ها پر از شکوفه. همه ی آداب قبل عید و خود عید و بعد از عید هم به طور کامل اجرا شد. هفته ی دوم هم که کاملا به مسافرت و گردش سپری شد. روز 14 فروردین بعد از یه سیزده به در درست و حسابی تشریف آوردیم دانشگاه. الآن ما موندیم و یه کوهی از کار...

برنامه اینه که این تابستون هیچ کار جدیدی رو شروع نمی کنیم. نه درس یرمی داریم، نه کار فوق برنامه می کنیم تا همه ی اون کارهایی رو که آلردی شروع کردیم و به موقع تموم کنیم.

یه جا نوشته بود برای اینکه شادتر باشین باید:

1. فکر نکنین که شما همیشه درست می گین.

2. فکر نکنین که شما باید همه چیز و کنترل کنین.

3. فکر نکنین همیشه بقیه باید ازتون تعریف کنن.

این سه مورد خیلی برای من خوب بود. پس فعلا  برنامه اینه که یه کم از این غرور لعنتی بکاهیم و پای تلفن اینقدر طلب کار نباشیم و خودمون یه کم تلاش کنیم شاید اون طرف مقابل همه از توی لاکش دربیاد.


+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت15:10توسط بنفشه |
آخرین پست سال ۹۰
سال ۹۰؟

رویهمرفته برام سال خوبی بود:

- درس و ریسرچ پیش می ره

- مامان و بابام و دیدم تو این سال

- کارهای فوق برنامه ی خیلی خوبی که انجام شد

- تلاش هایی در جهت آدم بهتری شدن

- ورزش و شنا

-دوستای خیلی خوب

فردا سال تحویل می شه و امسال اینجا پر از حس بهاره، بیشتر از هر سالی توی این شش سال بوی بهار و حس م یکنم و پر از حس خوبم. خوشحالم و خدا رو شکر می کنم برای همه ی داشته هام. امسال و دوست داشتم و کلی فکر و برنامه ی خوب دارم برای سال آینده.

مهربانا ما را آن ده که آن به.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت19:50توسط بنفشه |
آپدیت

خیلی چیزها تو ذهنم بود که در موردش بنویسم منتها تو یک ماه اخیر بعضی شب ها که رفتم خونه احساس می کردم که هیچ وقت تا حالا تو عمرم اینقدر خسته نبودم. مشغولیت های کاری و درسی و فوق برنامه ای زیاد باعث شد نتونم بنویسم.

- تولدم که با وجود همسر و دوستای خوبم و تلفن هایی که داشتم یکی از بهترین تولد ها بود.

- تو این مدت کیکاووس (یه قناری کوچولو) رو از دست دادیم. من کلا از حیوونا خوشم نمی یاد ولی رفتن این کوچولو که خیلی هم مظلومانه بود خیلی برام سخت بود. با همه ی وجود دلم برای آ. و امثال اون که یه دفعه یه عزیزی رو از دست می دن سوخت.

- با پیگیری به معنای واقعی کلمه ی من و همسرم یه کنسرت بزرگ و خیلی دور از تصور تو این شهر اتفاق خواهد افتاد. آدم هایی بودن که اون موقع که من پیگیر این کنسرت بودم می خندیدن و می گفتن مگه یارو دیوونه اس بیاد اینجا. این برا ی خود من هم یه درسی بود که با تلاش و پیگیری، غیرممکن، ممکن می شه.

- مهمونی عید اومد و نموم شد. تا اونجایی که به من مربوط می شد و از دستم برمی اومد همه چیز خوب پیش رفت. یه چیزهایی هم می تونست بهتر باشه که تا حدی از دست ما خارج بود.

- این کارهای فوق برنامه افتاده توی سراشیبی و داره یواش بواش به آخر می رسه. تحمل من هم همینطور. گاهی فشار کار و خستگی مدام این سوال و از من می کرد که آخه چرا؟ و از اونور جواب می اومد که: دین یه فرهنگ و جامعه ای که توش زندگی می کنی، کارهایی که خوب انجام می شه و رضایت آدم ها و چیزهایی که یاد می گیری...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت14:22توسط بنفشه |
دوست

این تایم لاین فیسبوک و دوست دارم. هی می ری پایین و یهو می بینی تو روزها و خاطرات 3 سال قبل داری سیر می کنی. بعد که آدم بعضی کامنت ها رو می خونه خنده اش می گیره، خنده ی تلخ. می بینی یه دوستی 2 سال پیش مثلا کلی قربون صدقه ات رفته و کلی به عکست ابراز احساسات کرده بعد الآن وقتی می بیندت یه جوری برخورد می کنه انگار غریبه ای. البته برعکسشم هست...یکه نفر که 3 سال پیش باهاش دوست شدی امروز از بهترین دوستانته. گفتم دوست یاد این افتادم که تو گوشه گوشه ی دنیا دوستایی دارم بهتر از برگ درخت. دوستایی که ممکنه از بس سرمون شلوغه مثل قدیم ها خیلی با هم حرف نزنیم ولی ته دلمون می دونیم که چقدر همو دوست داریم، که چقدر رابطمون عمیقه و چقدر خاطره توی دلامون ریشه کرده. 

راستی ولنتاین امسال بی اندازه خاص و خوب بود. اون چیزی که توی اون کارت نوشته بودی برای من اندازه ی همه ی کادوهای دنیا ارزش داشت و اون شال هم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت10:57توسط بنفشه |
چند تا چیز خوب

- این روزها خیلی شلوغن،  شلوغی ها از نوع خوبن خدا رو شکر:

- درس و ریسرچ وکارهای فوق برنامه ای که خیلی وقت می گیرن ولی خیلی هم به آدم چیز یاد می دن.

- یه کاری که همیشه دوست داشتم انجام بدم ولی چون می ترسیدم توش خوب نباشم هیچ وقت جرات نکرده بودم و این روزها دارم انجام می دم.

- نیویورک شهر فوق العاده ایه. شهر خیلی خاصیه، مثل هیچ جا نیست. تجربه ای که تو نیویورک داشتم خیلی خوب بود.

- یادتونه گفته بودم حاضرم برم مشاوره. رفتم و چقدر خوب بود که آدم فکر نکنه ختما باید افسرده یا دیوونه باشه برای مشاوره رفتن. یه جاییه که می شینی با یه آدم چیز فهم حرف می زنی و خیلی حس خوبیه.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت21:37توسط بنفشه |
دل نوشته های آفیسی 5

اینقدر اتفاق غیرمنتظره توی این دنیا هست که آدم واقعا نمی دونه آیا یه هفته ی دیگه هم توی همین جایی که ایستاده خواهد بود یا نه. به آنی همه چیز ممکنه تغییر کنه و ممکنه همونجوری هم تغییر کنه که همیشه آدم ازش می ترسیده. آدم می مونه با یه بار سنگین روی دوشش در حالی که نمی دونه چه تصمیمی باید بگیره. تصمیمی هم اگه بگیره اینقدر یهو همه چیز عوض شده که همش می ترسی تصمیمت اشتباه بوده باشه. آدم اینجور مواقع اگه به وجود یه قدرت برتری اعتقاد نداشته باشه چیکار باید بکنه؟ خیلی خوبه که بگی خدایا همه چیز و به تو می سپرم، خودت راه درست و نشونم بده، خودت اینبار هم مهربونی کن و همه چیز و به خیر کن. خیلی خوبه که اینجور وقت ها اعتقاد داشته باشی که "تنها با یاد خداست که دلها آرام می گیرد".

پ.ن. من خیلی برات دعا می کنم دوست نازم، گرچه می دونم خودت هم خدایی داری.

+نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت12:42توسط بنفشه |
غم دیگری

این همه وقت بغل دستم نشسته بودی، این همه وقت با هم دوست بودیم، این همه وقت فکر می کردم کلی بهت نزدیکم...چرا پس نگفته بودی مشکل داری؟ چرا نگفته بودی به قول خودت از بیرون می خندی و از درون گریه می کنی؟ چرا نگفته بودی خانواده ای اون سر دنیا هستن که چشم انتطارت هستن؟ که تو باید درست تموم شه و به اونا کمک کنی؟ خیلی ناراحتم دوستم...از صبح همینجوری توی بهتم...کاش کاری از دستم برمی اومد برات...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت10:55توسط بنفشه |
:)

چه حس خوبی بود...چقدر از ته دل شاد شدیم...مدونا رو بیشتر از همیشه دوست داشتم وقتی گفت:

"and the Golden Globe goes to...from Iran, The Separation"

چه حس مشترک افتخاری داشتیم ما پنج نفر...

سپاس آقای فرهای برای فیلم بی نظیرت، سپاس برای حرف های دلنشینت، سپاس برای این حس افتخار که مدتی است گم کرده ایم.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت21:28توسط بنفشه |
عشق

عشق چیه؟ یه نگاهه؟ یه حرفه؟ یه ویژگیه؟ اصلا در یک آن به وجود می یاد؟ یا تو یه برهه ی زمانی شکل می گیره؟ چجوری می شه که به خودت می گی عاشق؟ لرزش دله؟ از خود گذشتنه؟ برای خوشحالی عشقت هر کاری کردنه؟ عشق آیا یه احساسه؟ عشق از روی منطق چی؟ عشق کم می شه، تموم می شه؟ عشق زیاد می شه؟

برای شما چجوری بوده؟ 

برای من:

عشق برای من یه چند تا نگاه عاشقانه بوده و کلی جمله های قشنگ و باز هم عاشقانه...یرای من عزیزم بوده، بنفش بوده، خانمی بوده، خشگله بوده و من دوستت دارم. ویژگی مهربونی بوده که یه جفت چشم سیاه درشت مهربون ازش سرشار بودن. عشق به نظر من تو یه لحظه به وجود نمی یاد...عشق و باید تو یه برهه ی زمانی دید. به خودت وقتی می گی عاشق که دلت از اون نگاه ها و حرف ها و ویژگی ها بلرزه...از خود و از خواسته هات گذشتن خاصیت عشقه. عشق احساسه ولی این احساس می تونه از روی منطق هم به وحود بیاد. عشق حتما زیاد می شه و چیزی که زیاد بشه لابد کم هم می شه. اگه دلیل های عاشق شدن مثل همون نگاه ها و جمله ها و ویژگی ها از بین بره عشق هم کم می شه ولی نمی دونم که تموم هم می شه یا نه.

+نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت15:8توسط بنفشه |
New Year's Resolution

اینا بهش می گن New year's resolution...یعنی یه کاری که تصمیم می گیری توی این سال حتما به انجام برسونی. امسال این برای من خیلی جدیه، تا این حد که حاضرم براش مشاوره هم برم. امسال باید این اخلاق بد که وقتی از یه نفر عصبی می شم حالشو در حد مرگ می گیرم و بذارم کنار...این که تو عصبانیت به هیچ وجه کنترلی روی خودم ندارم و کلا منشا عصبانیتم اینکه control freak هستم یعنی اینکه همش در حال کنترل دیگران هستم که همونجوری برخورد کنن که من می خوام. یعنی من اگه اینجوری بمونم بچه ام بدبخت می شه از دستم. اینا رو اینجا نوشتم که همه ی شما دوستا و آشناهایی که اینجا رو می خونین حواستون باشه که من باید آخر سال جواب پس بدم. اگه پیشرفتی حاصل شد هم می نویسم.

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت16:21توسط بنفشه |
هم آفیسی خوب

چقدر دور و بر آدم پر از کسایی ه که یه روزی وارد زندگیت می شن و خیلی کوتاه می مونن و بعد هم برای همیشه خارج می شن. Visiting Student ای که از دانمارک اومده بود و 3 ماه و توی آفیس ما گذروند الآن رفت. منم نشستم تو آفیس تنهایی دارم عر می زنم که چرا رفت. خودش و خانمش و بچه ی 8 ماهش از اون آدم گوگولی ها بودن. دختر بچه از اونایی بود که عکسش قابلیت این و داره که تو اینترنت به عنوان یه بچه ی کپل خشگل پخش بشه...یه توپ گردالی بود با دو تا چشم دگمه ای آبی. یه بار اونا اومدن خونه ی ما، یه بار هم ما رفتیم خوته ی اونا، یه بار هم شام رفتیم بیرون. بقیه اش همش توی آفیس دیدمش، همین...خیلی کم بود ولی خیلی خوب بود...مهربون و گرم و دوست داشتنی بودن اونقدر که امروز صبح چون می خواست بره برای من گل آورد...عزیزم. ممکنه دیگه هیچ وقت نبینمشون...ممکنه هم یه روزی من برم دانمارک و ببنمشون...شاید هم اونا یه وقتی دوباره بیان اینجا ولی عکس این بچه تا وقتی توی این آفیسم جلوی چشمم می مونه.

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت12:20توسط بنفشه |
خدا به دور
بعضی آدم ها بخشش تو ذاتشون نیست...کینه ها تو دلشون می مونه و پاک نمی شه. بعضی آدم ها اگه یه بار از یکی ناراحت بشن تا ابد کینه شو تو دلشون نگه می دارن تا بشه یه تیکه ی گنده ی عقده. قطع رابطه برای این آدم ها خیلی آسونه. بدبختن چقدر...دلم می سوزه که یکی اینقدر سعه ی صدرش کم باشه.
+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت11:18توسط بنفشه |
ادوایزرم

تو این وبلاگ تا دلتون بخواد پست راجع به ادوایزر قبلیم نوشتم. امروز فکر کردم دیدم راجع به استادی که الآن باهاش کار می کنم هیچ وقت چیزی ننوشتم. استادم از اون آدم هایی ه که سخت می شه دوستش داشت. وقتی خوب نگاه می کنی نمی تونی توش بدی خاصی پیدا کنی ولی نمی تونی هم بگی که دوستش داری. فوق العاده مقرراتی ه، فکر نکنم تا حالا هیچ وقت جایی قانونی رو نقض کرده باشه. من و یاد عموم می ندازه...جدیه و خیلی کم پیش می یاد از کارت تعریف کنه. گاهی وقتی راضی ه فقط می گه:"This is all good"، اشکالاتت و اینقدر بهت یادآوری می کنه که نکنه یه وقت یادت بره این اشکالات و داری، گاهی هم قضاوت هاش ناعادلانه اس. ولی از اینا گذشته، رویهمرفته مهربونه، به فکرته و براش مهمه که کارات خوب باشه. براش مهمه چه کاری پیدا کنی و کی فارغ التحصیل شی. دروغ و کم کاری رو دوست نداره...زرنگی رو توی کار دوست نداره، دوست داره باهاش رو راست باشی. مهربونه و آدم فوق العاده ساده ایه و فکر کنم فقط به علم و تحقیق فکر می کنه. کلا تو رده بندی ادوایزرا تو دسته های خیلی خوب قرار می گیره و من هم دوستش دارم.

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت13:34توسط بنفشه |
زندگی تلفنی
همه ی زندگیمون به تلفن بسته اس...کافیه آنلاین نباشن و گوشی هاشونم رو جواب ندن اونوقت یه آن دنیا تیره و تار می شه برامون...دوتایی مثل مرغ سرکنده تو راهروهای دانشکده راه می ریم و به همه ی فامیل زنگ می زنیم...به همسایه ها زنگ می زنیم...شماره ی هر کی رو یادمون می یاد می گیریم...وقتی می بینیم هیچ خبری نمی تونیم پبدا کنیم می فهمیم چقدر دستمون کوتاهه چون نمی تونیم سوار ماشینامون شیم و بریم دمه خونه ی مامان بابامون که ببینیم کجان...چون خیلی خیلی دوریم. خدا رو شکر که هنوز خدامون اونقدر بزرگ هست که بالاخره صداشونو از پشت خط می شنویم...
+نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت14:27توسط بنفشه |
کنفرانس 2011

کنفرانس امسال همه چیزش خوب بود...شهرش، هتلش، بیشتر ارائه هایی که شرکت کردم، آدم های جدیدی که ملاقات کردم و بهشون معرفی شدم، دوستای قدیمی ای که دیدم، گروهی که باهاشون بودم، پرزنتیشنم، خانم های OR/MS، برنامه هایی که توشون شرکت کردم، تصمیم هایی که گرفتم و نتیجه هایی که یهشون رسیدم، ادوایزرم که هوامونو داشت و مهربون بود، ادوایزر سابقم و دیدنش و حرف زدن باهاش و مثل همیشه گل بودنش و آخرشم همه ی چیزهایی که یاد گرفتم. خدایا شکرت.

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت12:31توسط بنفشه |
برف با طعم آبان
خیلی چیزها اونجا دوست داشتنی تر از این جاست...مطمئنا یکیش برفه :)

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت19:6توسط بنفشه |