بلاگفا خراب بود. خیلی وقت بود که با یه عالمه حرف نگفته نمی تونستم چیزی توی این وبلاگ بنویسم. داشتم فکر می کردم برم یه جای جدید ولی دلم نمی یومد آرشیو این وبلاگ و نبرم. شاید همین روزها اسباب کشی کنم به یه جای مطمین. این نوشته ی هفته ی پیشم و داشته باشین:

 

 برای دخترک درونم،

حس عجیبی است داشتن تو، جان گرفتن تو در وجود من و اینهمه نزدیکی تو به من. احساس ویژه ای است شریک بودن تو با عشق ۱۲ ساله ی زندگیم، حقیقت شدن آرزوی مشترک پدر و مادر یک دختر بودن. ۱۷ هفته است که شب و روزم، همه ی فکر و احساسم و ضربان قلبم رو با تو شریکم. از امروز نیز تک تک لحظه ها، روزها، هفته ها، ماه ها و سالهای زندگیم رو با تو خواهم بود با یک فکر و آرزوی همیشگی و اون سلامتی، شادمانی و آرامش ابدی توست. دوستت دارم کوچولوی دوست داشتنی. 

بنفشه

۲۷ خرداد ۱۳۹۴

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:55 توسط بنفشه |


یعنی آیا این زمستون طولانی امسال هم یه روز بهار می شه؟ بهاری که توش رو زمین برف نباشه و درخت ها جوونه زده باشن و چمن ها باز خوشرنگ شده باشن. بهاری که توش انتظارها تموم شده باشن، تکلیف ها معلوم شده باشن، تزها توشته شده باشن، دیدارها تازه شده باشن، خونه یه مفهوم تازه پیدا کرده باشه. من عاشق بهارم، عاشق نفس کشیدن تو بهارم، عاشق این بهاری ام که توصیفش کردم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:33 توسط بنفشه |


قضاوت کردن دیگران خیلی آسونه. سرک کشیدن تو زندگی بقیه و برای خصوصی ترین انتخاب هاشون تصمیم گرفتن هم هیچ توانایی خاصی نمی خواد. شکل خاله زنک بازی ها این روزها عوض شده فقط. به جای اینکه قمر خانم ها بشینن جلوی خونه ی هم دیگه و سبزی پاک کنن و هی برای زندگی بقیه تصمیم بگیرن، این روزها دکتر مهندس های فامیل میان توی فیسبوک و بعد آخر هفته که دور هم جمع می شن شروع می کنن به حریم خصوصی بقیه تجاوز کردن. اسمشم می ذارن دلسوزی و به خاطر خودت می گم و من حق دارم دخالت کنم چون فلان کس تو هستم و خوبیت و می خوام. کاش فقط یه نگاه هم به روش های زندگی پر از اشکال خودشون بکنن و ببینن که ما 7 سال این ور دنیا کوچکترین دخالتی تو کارهاشون نکردیم و لابد خیلی برامون گرون تموم می شه که بعد 7 سال ندیدن همدیگه قضاوت بشیم. این دنیا مجالی نیست که بخوایم احترام ها رو بشکنیم منتها اون دنیایی هست و جواب دادن هایی.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:3 توسط بنفشه |


چه استعدادی دارم من تو گند زدن به اتاق هتل هایی که توشون می مونم. خشگل ترین و بهترین هتل هم که باشه همیشه احساس می کنم همه چی کثیفه. تا وارد می شم روی همه ی میزها حوله پهن می کنم و وسایلم و می ذارم روی حوله ها. به کنترل تلوزیون و تلفن تا حد ممکن دست نمی زنم و اگر هم مجبور شم دستمال دورشون می پیچم. دور همه ی کلید های برق دستمال می پیچم و بعد بهشون دست می زنم. یادمه چند وقت پیش یه برنامه ای دیدم که می گفت بیشترین مقدار جرم و میکروب رو روی کنترل تلوزیون هتل ها پیدا کردن. خلاصه که اتاق هتل ظرف به ربع پر می شه از دستمال و حوله. همیشه هم شانس من یه اتفاقی می افته که حال آدم به هم می خوره مثل دیشب که گوشیم از اون طرفی که می ذاری رو گوش افتاد کف زمین هتل!! این میونه بدترین چیز اینه که مجبور باشی جمعه شب و شنبه صبحت رو تنها تو هتل بگذرونی. 

تتها تو فرودگاه در آرزوی اینکه پرواز توی این هوا کنسل نشه و من بتونم شنبه شبم و پیش آقای همسر باشم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 13:45 توسط بنفشه |


انتظار و استرس این روزها می گذرن مثل همه ی چیزهایی که خیلی زود گذشتن، فقط کاش یادم بمونه که چقدر خودم و گذاشتم وسط و با این و اون مقایسه کردم... 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۲ساعت 17:34 توسط بنفشه |


اگه یه روزی دختری داشته باشم، رنگ همه ی لباس ها و وسایلش صورنی نخواهد بود. اسباب بازی هاش فقط باربی و گاز و یخچال نخواهد بود. همینطور اگه یه روز پسری داشته باشم براش فقط روبات و ماشین مسابقه نخواهم خرید. به دخترم یاد می دم که توانایی انجام هر کاری رو داره، از رفتن تو معدن گرفته تا آشپزی. به پسرم هم یاد می دم که باید آشپزی، لاندری و تمیز کردن خونه رو بلد باشه و انجام بده. اگه یه روزی دختر و پسری داشته باشم نمی ذارم با هیچ پیش داوری ذهنی ای در مورد وظایفشون توی خونه و جامعه بزرگ بشن. درست برعکس جمله های کتاب اجتماعی سوم دبستان در مورد خانواده ی آقای هاشمی که می گفتن: "مرد رئیس خانواده است و مسئولیت امرار معاش خانواده را دارد و زن مسئولیت تربیت فرزندان را بر عهده دارد." و ما حفظشون کردیم و باهاشون بزرگ شدیم. 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:59 توسط بنفشه |


کتاب "Lean In" نوشته ی "Sheryl Sandberg" و می خونم این روزها. کناب راجع به خانم ها و اینکه چه جوری دیگران و خودشون باعث عقب موندنشون می شن هست. آمارهایی که توی کتاب اومده حتی در مورد امریکا هم تعجب برانگیزه. می شه تصور کرد که آمارهای مشابه توی ایران چقدر وحشتناکه. نویسنده ی کتاب مدیر عملیات (COO) فیسبوک هست. اگه خانم هستین به نظرم این کتاب و حتما حتما بخونین. تفریبا همه ی جمله هاش رو ما یه جوری تجربه کردیم. برای من که تازه فکر می کنم اعتماد به نفسم خیلی بالاست و مشکلی تو نشون دادن خودم توی موقعیت های حرفه ای ندارم جالب بود که چقدر بدون اینکه خودم متوجه باشم تو موارد مختلف توانایی های خودم و باور نکردم.

این TED Talk شریل رو هم گوش کنید...به خلاصه ای از کتاب هست.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 12:59 توسط بنفشه |


هی فکر می کنم به این که چقدر دلم می خواد حس هام و بنویسم. به اینکه تا حالا ۱۰۰ تا پست وبلاگی توی ذهنم نوشتم. نمی تونم ولی بیام اینجا و همه ی فکرها و رویاهام و بنویسم برای این همه آدمی که از نزدیک می شناسنم. ما رو از بچگی عادت دادن که اونچه که بهمون می گذره، چه جوب چه بد، رو برای کسی تعریف نکنیم. خوب باشه می گن چشم می زنن. بد باشه هم هزار و یک چیز دیگه. من و البته بکشی هم بالاخره اتفاق های خوب زندگیم و برای این و اون تعریف می کنم. به چشم زدن اعتقادی ندارم. سفره ی دلم هم بازه. فکر می کنم اگه یکی رو دوست داری باید شادی هاتو براش تعریف کنی. متوچه نمی شم که مثلا چرا یکی که داره یه سفر خوب می ره، یا عروسی می کنه، یا با یکی دوست می شه، یا کار پیدا می کنه، یا فارغ التحصیل می شه، یا ... دلش نمی خواد برای دیگران تعریف کنه. چجوری می تونه خودش و کنترل کنه و نگه!! اتفاق های بد و البته سخت تره برام که ازشون حرف بزنم...تقریبا هیچ وقت نمی تونم از شکست هام برای کسی تعریف کنم. انگار که تف سر بالاست تعریف کردنشون. حالا خلاصه اینکه حیف این وبلاگ و نوشته های 7 ساله اش بود که دیگه نتونم بی دغدغه و راحت توش بنویسم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ساعت 17:16 توسط بنفشه |


تو که‌ محال ترین آرزوهای من رو حقیقت می کنی، دوستت دارم با همه ی وجود.

بنفشه
۱۷ اکتبر ۲۰۱۳
یه روز خنک پاییزی
در آستانه ی عید غدیر، دهمین سالگرد عقد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:6 توسط بنفشه |


روز قبل از رفتن...الآن دیگه فقط جا مونده برای امید و توکل...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:15 توسط بنفشه


امروز از ادوایزرم یاد گرفتم برای اینکه کارمو پیگیری کنم لازم نیست با همه دعوا کنم. می شه با لحن آروم و استفاده از کلمات به جا خیلی بهتر و سریع تر به مقصود رسید. آخ اگه من این و یاد بگیرم که لازم نیست از سرویس هر جا که راضی نیستم پای تلفن پدر و مادر اون نماینده ی بیچاره رو بیارم جلوی چشمش!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:4 توسط بنفشه |


دور زندگیم اینقدر تند شده که بعضی وقت ها ازش جا می مونم. سه شنبه نشده دلم می خواد جمعه بشه و هفته تموم بشه تا شاید بتونم یه کم استراحت کنم. غیر از اینکه حجم کارهام زیادی بالاست، نوع و ماهیت شونم زیادی متفاوته و جدید...اونقدر که فکر می کنی همه ی آینده ی زندگیت به نتیجه ی این کارها بستگی داره. این و اینجا می نویسم که یادم بمونه این راهی که طی می کنم مهم تر از اون مقصدی هست که قراره بهش برسم. این راه و جذابیت هاشو باید مزه مزه کرد, عشق کرد، زندگی کرد و آروم بود. 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت 7:28 توسط بنفشه |


از نشانه های تجاوز عاطفی تحقیر و قضاوت و شکستن مداوم است. تحکم و کنترل و خود برتر بینی مشمئز کننده است. توقعات بی جا داشتن و بهانه های بنی اسرائیلی گرفتن است. شما و اختیار شما را حق مسلم خود دانستن است. تجاوز عاطفی در بیشتر موارد منجر به آزار جسمی نیز می شود. شما را از درون می شکند. اعتماد به نفس شما را می جود. زندگیتان را چنان جهنمی می کند که روزی هزار بار آرزوی مرگ می کنید. با شما کاری می کند که خود را برای آنچه نکرده اید چنان مقصر می دانید که پیاپی در حال عذر خواهی هستید. نجاوز عاطفی عموما میان زن و شوهر یا والدین و فرزندان رخ می دهد. من زنان زیادی را می شناسم که به نحوی مورد تجاوز عاطفی قرار گرفته اند و البته به شخصه هیچ مردی را نمی شناسم که زیر بار چنین ظلمی رفته باشد. وحشتناک ترین نوع تجاوز عاطفی خرد کردن و ساییدن روح دختری است که به نظر عده ای باهوش ترین کسی است که می شناسند و در نظر عده ای دیگر زیباترین.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 17:28 توسط بنفشه |


اون روزی که دیگه درسی نداشته باشم واسه خوندن و پی اچ. دی. ای نداشته باشم واسه گرفتن، خیلی بیشتر از این حرف ها که الآن کتاب می خونم، کتاب خواهم خوند. کتاب هایی راجع به تاریخ ادیان و تاریخ ایران. کناب های جامعه شناسی و انسان شناسی و روان شناسی. کتاب هایی راجع به زبان شناسی. می دونم که اون روز وقت خیلی کمتر از الآنه و مشغولیت خیلی بیشتر ولی من توی برنامه ام همه ی اینارو جا خواهم داد.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:0 توسط بنفشه |


 من تجربه ی شادی خیابونی تا حالا نداشته ام. اینکه صدای ضبط ماشین و بلند کنم و از پنحره ی ماشین بیام بیرون و ذوق کنم و جیغ بزنم و یه نمادی رو بگیرم دستم، هرگز تو زندگیم اتفاق نیفتاده...دیگه رقصیدن وسط میدون ونک که هیچی. توی عمرم فقط یک بار یادمه که مردم ریختن تو خیابون و شادی ملی کردن و اونم صعود به جام جهانی بعد از بردن استرالیا بود که من به جای اینکه برم تو خیابون و شادی کنم نشستم درس خوندم!! (اگه جای مامانم بودم حتما اون موقع به زور بچه ام و می فرستادم تو خیابون). من حتی با همه ی وجود دلم می خواست که روزهای بعد انتخابات 88 هم ایران بودم و تو غم مردم تو خیابون ها باهاشون شریک می شدم از بس که من عاشق  همراهی و هم دلی دسته جمعی هستم.

 این روزهای ما هم پر بود از صدای نامجو:

"ای شادی آزادی وقتی که تو باز آیی...با این دل غم پرور من با تو چه خواهم کرد..."

یا 

"سر اومد زمستون...شکفته بهارون..."

منتها همه ی جونمون آرزو بود برای بودن تو خیابون های تهران و همدلی و همراهی دسته جمعی. امشب که دوباره می رین تو خیابون ها و شادی می کنین برای جام جهانی برزیل جای من و خالی کنین، از پنجره ی ماشین آویزون شین و جیغ بزنین...اگه تونستین وسط میدون ونک یه قرم بدین. نکنه یه وقت بمونین تو خونه و درس بخونین. از این فرصت ها زیاد تو عمر ما ایرانی ها اتفاق نمی افته...لذتش و ببرین که افتخاری که تو اون با همه ی هموطنات سهیمی از هر افتخار شخصی ای شیرین تره.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 10:15 توسط بنفشه |


تصمیم به اینکه آیا رای بدیم یا نه مطمئنا برای خیلی هامون آسون نبوده. من تا همین دیروز با خودم کلنجار می رفتم و آن به آن تصمیمم عوض می شد. همه ی دلایلی که مبنی بر رای دادن هست و شنیدم و بارها و بارها بهشون فکر کردم. منتها موضوع اینه که من برخلاف خیلی ها امیدم در حد صفر هست و هیچ منطقی رو که بگه جمهوری اسلامی کسی غیر از اونی که خودش بخواد رو میاره سر کار قبول ندارم. من فکر می کنم اوضاع نسبت به چهار سال پیش هیچ تغییری نکرده که هیچ تازه آقایون بیشتر هم ترسیدن و بیشتر مراقب خواهند بود و بر این اساس رایی شمرده نخواهد شد. هر وقت که اومدم خودم و راضی کنم برای رای دادن یاد این روزهای 4 سال پیش و هزینه هایی که مردم به خاطرش دادن و زندانی هایی که زندگی هاشون دگرگون شد، افتادم و اشکام سرازیر شدن و احساسم بر عقلم پیروز شد و به خودم قبولوندم که من نمی تونم رای بدم.

اما چیزی که باعث شد من دیروز تصمیم بگیرم که فردا 4 ساعت رانندگی کنم و برم رای بدم فقط و فقط احترام به نظرات مصطفی تاجزاده و عماد بهاور بود. من بدون ذره ای امید، درست یا غلط، به احترام همه ی این چهار سال زندانی بودن این دو نفر رای می دم و هیچ دلیل دیگه ای هم لازم ندارم. ته ته دلم اما دعا می کنم که شاید، شاید اگر خدا یادی هم از سرزمینی به اسم ایران کرد، روزهای بهتری در پیش باشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 11:51 توسط بنفشه |


همه ی خوشبختی های دنیا رو یک جا برای تو می خوام نازنین. سهم تو از سختی های دنیا کم نبودن. قرار نبود روزگار همیشه همون طور بمونه. خوشحالیت مبارک عزیزم. بغل بغل برات شادی و عشق بی پایان آرزو می کنم توی این روز خوب و برای خوشحالیت از راه دور خوشحالم :)

دوستت دارم تا همیشه،

بنفشه

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 14:8 توسط بنفشه |


بوی پیاز داغی که دیشب برای خورش به آلو درست می کردم من و پرت کرد به 7 سال پیش، به آشپزخونه ی اولین خونه ی مشترکمون توی بلوار کاوه. این بوی پیاز داغ دقیقا همون بوی پیاز داغ هایی بود که توی اون آشپزخونه می پیچید و من کفگیر به دست همونطور که منتظر بودم پیاز ها طلایی بشن می رفتم کنار پنجره ی آشپزخونه و به ترافیک ساعت 7 شب بلوار کاوه، پشت چراغ قرمز دولت زل می زدم و فکر می کردم به اینکه سال دیگه ایران نخواهم بود و برای اون ترافیک دلم تنگ خواهد بود. یکسال که چه عرض کنم، 7 سال گذشته و من بارها و بارها تو آشپزخونه های خونه های مشترکی که دور از ایران بودن پیاز داغ درست کردم و عطر هیچ کدوم جز این پیاز داغ های آماده ی رسیده از ایران من و اینطوری به اون روزها پرت نکرده بودن. بوی پیازهای ایرانی که با روغن آفتابگردون سرخ شده بودن با پیازهای اینجا که با روغن زیتون سرخ می شن هم فرق دارن. خیلی چیزها با اون روزها فرق دارن...اون روزها ساعت 5 عصر می رسیدیم خونه و با فراغ بال آشپزی می کردیم و شام می خوردیم. این روزها 9 شب می رسیم خونه با لباس ورزش آشپزی می کنیم برای فردا و شام هم هیچ وقت نمی خوریم. اون روزها خوشی های رویاهامون روزهای رفتن بود و این روزها خوش ترین رویاها روزهای برگشتن.

 هنوز اما همچنان شادیم و سرخوش و مشغول رویا ساختن. به این فکر می کنم که من بالاخره یه روزی برمی گردم ایران و اونجا با اون به هایی که عطرش آدم و مست می کرد و آلو بخارا خورش به آلو درست می کنم و غرق می شم در عطر پیاز داغش.

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 11:45 توسط بنفشه |


- دیروز بابک رفت. ۳ ماه تابستون و اینجا نیست. با اینکه می دونم سه ماه دیگه این حرف ها رو نداره و اشک ریختن زیادی نشونه ی لوس بودن ه ولی دیروز اشکام همینطور سرازیر بود.

- من حساسیت فصلی نداشتم هیچ وقت...این آب ریزش بینی و چشم دیگه چیه امسال که ولم نمی کنه؟

- انتخابات و حواشیش دوباره داره شروع می شه. خیلی یاد چهار سال پیش می افتم و روزهای قبل انتخابات و شوق و ذوق سبز بودن که تو همه ی وجودمون جاری شده بود. تصور اینکه دوباره قراره همونطور ناامید و داغون بشیم حالمو بد می کنه. هنوز هیچ کدوم از دلایلی که برای رای دادن می شنوم منو قانع نکرده.

- تابستونه و استخر. این استخرهای دسته جمعی شاید آخرین استخرهای دسته جمعی باشن.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:24 توسط بنفشه |


بهار رو می شه این روزها نفس کشید. صبح ها که از خواب پا می شم سرم و از پنجره می کنم بیرون و قدر این روزهای سبز و تازه رو بعد از اون زمستون طولانی، خوب به خودم یادآوری می کنم. این ترم هم خیلی زود تموم شد و فردا امتحان پایانی کلاس فرانسه هست. تابستونی که توش باید هزار تا کار انجام بشه از پس فردا شروع می شه. اینجوری که نوشتم تا آخر تابستون، 2 تا پیپر که یکیش خیلی حیاتیه باید تموم بشن. هر کاری که جهت آماده شدن برای بازار کار لازمه باید توی این تابستون انجام بشه. یه کنفرانس باید برم. برای کنفرانس مهم پاییز باید آماده بشم. به غیر از این کارها فرانسه خوندن و نباید ول کنم، هفته ای 4 بار باید ورزش کنم، هفته ای یک بار استخر برم. به مهمونی و گردش هم باید برسم. یه انرژی گنده می خوام برای اینکه اون کارهای اولی رو که گفتم تموم کنم و احتیاج به تمرکز دارم که اینقدر وقتم تلف بازی گوشی نشه. همه ی وبسایت های خرید و همه ی فشن بلاگ ها رو روی کامپیوترم بلاک کردم تا وسط کار بهشون سر نزنم. بازم ولی اونقدر که باید تمرکز ندارم. یه هل آخر لازمه...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 13:18 توسط بنفشه |


   

DESIGN BY : NIGHT SILENCE X
 

بنفشه هستم. اینجا گاه نامه ی زندگی من است. گاه نامه ی شادی ها و دل آرومی هام، گاه نامه ی دغدغه ها و دلتنگی هام




صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر ۱۳۹۴

بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
آرشيو



پیوندها

کویریات
الانی
درای
یادداشت های نوید
گیلاس خانمی
عامیانه ها-همسرم
مهتاب
دفترچه
باد صبا
ایستاده در رنگین کمان
دلاویزترین
جیک جیک مستون
روزهای زندگی من
ویولت
یادداشت های یک دختر ترشیده
تنبل خونه شاه عباسی
ارمیا
من از آن روز که در بند توام ,آزادم
سیندرلا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin