تبليغاتX
گاه نامه ی زندگی من
دو روز مونده به سال تحویل و من هنوز باورم نمیشه که امسال اولین عیدی اه که من پیش مامان بابام نیستم، ایران نیستم. باز دوباره نمی خواهم قر بزنم و بگم دلم تنگ شده. به قول یکی که الآن وبلاگشو خوندم خوب از اولم که اومدیم اینجا می دونستیم قرار نیست اینجا بوی عید بیاد. ولی خوب ما تصمیم گرفتیم و اومدیم و باید این چیزاشم بپذیریم، نمیشه که هم بخوای تو دانشگاه های این ور دنیا درس بخونی و هم بخوای بوی عید و حس کنی. من بالاخره هفت سین نچیدم، دیدم ۴ تا سین بیشتر ندارم، ظرف خوشگلم برای هفت سین ندارم و سر سال تحویلم که سر کلاسم دیگه سفره چیدن به چه دردم می خوره. همین سبزه ما را بس است. اگه یه روز رفتم ایران ان شا الله می رم اصفهان یه ست مینا کاری خوشگل برای هفت سین می خرم.

هفته ی گذشته ما تعطیل بودیم، spring break بود. ولی من فردا امتحانsupply chain management دارم و این تعطیلی زهر مارمون شد اینفقدر نشستم تو خونه درس خوندم،تازه هنوزم درست حسابی تموم نشده اینقدر زیاده. مامانم هم این هفته مسافرت بود و نمی تونست به من زنگ بزنه. بنفشی حناق گرفت از بس با مامانش حرف نزد.

به هر حال امیدوارم سال جدید برای همه عالی باشه، هر چی رو که واقعا دوست دارید خدا بهتون بده تو این سال. از خدا برای همه سلامتی می خواهم. ازش می خواهم ایرانمونو از هر چی آسیب و بلا هست دور نگه داره. ازش می خواهم احوال همه رو به بهترین حال ها برگردونه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 21:35  توسط بنفشی | 
یه خبر خوب دارم. ما ماشین خریدیم. خیلی خوشحالم که بالاخره ما اینجا ماشین دار شدیم. مردیم اینقدر هر جا می خواستیم بریم مزاحم آقای دکتر شدیم. زندگی تو امریکا بدون ماشین خیلی سخته چون اینجا که مثل ایران نیست که سر هر کوچه ای یه بقالی باشه و هر چی بخوای توش پیدا بشه. اینجا نزدیک ترین Wal-Mart با ما حدود سه چهار مایل فاصله داره و بدون ماشین اصلا نمی شه رفت. خلاصه ما یه Nissan Sentra مدل ۹۹ خریدیم. خیلی خوشگله و ما هم خیلی خوب خریدیم. از یه امریکایی تو شیکاگو خریدیم. امروز هم با ماشینمون رفتیم خرید و یه خورده برای خونمون خرید کردیم که یه خورده خونه حال و هوای عید بگیره. سبزه هم سبز کردم ولی یه خورده تنک شده نمی دونم حالا پر می شه یا نه. اینجا من فکر نکنم بتونم سماق و سمنو و سنجد پیدا کنم مگر اینکه بریم شیکاگو. هفت سینم ناقصه. دلم خیلی برای عید ایران تنگه. برای خونه تکونی، برای هفت سین چیدنم، برای خرید عید، برای اینکه همه جا مثل گل می مونه و برق می زنه. برای خونه ی خوشگل ایرانمون که برای عید خوشگلترش کنم. برای عیدی گرفتن و برای اینکه هر روز خودتو خوشگل کنی بری این ور اون ور. دلم برای شمال رفتن و ویلامون و دو سه هفته تعطیلی تنگ شده. بیشتر از همه ی اینها دلم برای حال و هوای عید ایران تنگ شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 21:31  توسط بنفشی | 
معمولا وقتی تصمیم می گیرم بیام اینجا و یه چیزی بنویسم نمی دونم می خوام در مورد چه موضوعی بنویسم، بعد یهو می بینم صفحه بلاگفا رو باز کردم و باید یه چیزی بنویسم. بعد یاد دغدغه های ذهنیم می افتم و می بینم خوب غیر از کوئیز و پروژه و میان ترم و تز که خوب خیلی نوشتن ندارند یه چیزهایی هست که نمیشه اینجا در موردشون نوشت و به غیر از اینها دغدغه ی بعدیم ایرانه که اونم تا حالا تقریبا همه ی پست هام در این مورد بوده و اگه بیشتر از این بنویسم دلم تنگ شده  سیل نصیحت های  مامانم که اینجارو می خونه باز سرازیر می شه.

نمی دونم چرا این مدت وبلاگ هر کی رو می خونم که خارج از ایرانه همش در مورد این نوشته که باید اینجا از معاشرت با ایرانی ها پرهیز کرد و تا جایی که میشه ازشون دوری کرد. جالب بود یه وبلاگی دیروز می خوندم نوشته بود معاشرت با هر گونه ایرانی و جهان سومی ممنوع. یکی از آشناهامونم که ۲۰ ساله امریکاست می گفت من می دونم که اگه قراره اینجا از کسی ضربه بخورم اون کس حتما ایرانی اه. عجب حرف چرتی اه این حرف که بخوای یه ملیت رو به خاطر چند تا تجربه ی بدی که داشتی زیر سوال ببری. شاید من هنوز تجربه ام اینجا خیلی کم باشه که بخواهم یه نظر قاطع بدم ولی فعلا اینو می دونم که ایرانی هایی که من اینجا باهاشون آشنا شدم آدم های واقعا ماهین. یکیشون تا حالا ۱۰۰ برابر فامیل هایی که اینجا دارم بهم محبت و لطف کرده. هنوز هم عاشق اینم که اینجا ایرانی پیدا کنم و باهاش رفت و آمد کنم. البته قبول دارم که نمیشه به کسی به صرف ایرانی بودنش اعتماد کرد و لی نمی تونی هم یه قانونه کلی بدی که معاشرت با ایرانی ها ممنوع. نمی دونم چرا بعضی ها تا میان اینجا فقظ یاد بدی های ایران می افتن و مرتب هم هر جا می شینن از این بدی ها می گن. رئیس دانشکده ی ما ازم پرسید اینجا استادها چه فرقی دارن با ایران، من گفتم خیلی تفاوتی نیست. حالا ممکنه تفاوت هایی هم باشه ولی آدم نباید که هر جا نشست مملکت شو از اینی که هست تو نظر بقیه خراب تر کنه. بابا یه ذره حس وطن دوستی داشته باشین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 17:47  توسط بنفشی | 
دیشب خواب بدی دیدم. خواب دیدم یک بار دیگر دارم از ایران می آیم و همه ی عزیزانم در فرودگاه هستند و من هنگام خداحافظی آنچنان اشک می ریزم که گویی عزیزی را ازدست داده ام. نمی دونم چرا اینقدر سوزناک و وحشتناک گریه می کردم، انگار یک بار در خواب آمده بودم اینجا و می دانستم دوری چقدر سخت است. دفعه ی اول وقتی می خواهی بیایی چون هیچ چیز از این طرف نمی دانی، جدایی با یه عالم هیجان همراه است ولی وقتی یک بار آمده ای هیجان اولیه دیگر وجود ندارد و جدایی خیلی سخت تر است، حتی اگر در خواب باشی. پس همان بهتر که مطمئنم لا اقل تا ۶ یا ۷ سال نی توانم برگردم ایران.

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم              شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

(قابل توجه بابک جونم)

دوستانی که اروپا یا کانادا هستند خیلی از ما که در امریکا هستیم راحت تز می توانند بروند ایران چون تقریبا مشکل ویزا ندارند. این هم از بدبختی ما ایرانیها است که اینجا همه ی ملل وقتی ویزا می گیرند نوع ویزایشان multiple هست، یعنی می توانند مثلا در مدت 6 سال هر چند بار که خواستند از کشور خارج شوند، ممکنه به اونها هم سخت ویزا بدن که البته مطمئنا به سختی ما نیست ولی حداقل وقتی ویزارو می دن multiple هست. اون ویزایی که به اون مصیبت تو قبرس گرفتیم همون لحظه ی ورود تو O'Hare یه USED گنده روش زدن و تموم شد رفت.

ای بابا، عیب نداره، اینم مثل هزار تا چیز دیگه از جمله حساب باز کردن توی بانک که برای ما به خاطر ملیتمون سه هفته طول کشید و برای بقیه یک روزه انجام می شود، چیزیه که ما هیچ تقصیری توش نداریم و باید باهاش بسازیم. 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 23:7  توسط بنفشی | 

خدایا من خیلی شکرت می کنم که اینقدر مهربونی. خدایا من با همه ی وجودم تو رو سپاس می گم که اینهمه دعاهای کوچیک و بزرگ من و اجابت می کنی. خدایا من به اندازه ی عظمتت شکرت می کنم که هیچ وقت تو زندگی نا امیدم نکردی و تنهام نگذاشتی. خدایا تو می دونی که من باور دارم که دوستم داری و بهم توجه می کنی، خدایا می دونی که من همیشه سایتو تو زندگیم حس کردم. خدایا می دونی که من به بخشندگیت، به ارحم الراحمین بودنت، به ستار العیوب بودنت، به آگاه و مدبر بودنت با همه ی وجود اعتقاد دارم. خدایا واقعا تا حالا نشده چیزیرو با همه ی وجود و از صمیم قلب ازت بخواهم و بهم ندی، پس خدای مهربونم این دفعه هم مثل همیشه تو رو به همه ی مقدسات عالم قسم می دم دعای من و اجابت کنی.

                                آمین یا رب العالمین.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 17:50  توسط بنفشی | 
توی این دو ماه که اومدم امریکا نتونستم دقیقا با خودم کنار بیام که خوشحالم یا ناراحت. خوب اینجا من یه چیزهای خوبی به دست آوردم که برام خیلی مهمن، مثلا این که دانشجوی فوق لیسانس شدم و برای من که توی زندگی همیشه درس خوندن برام در درجه ی اول اهمیت قرار داشته این خیلی با ارزش ه، مخصوصا این که درس خوندن اینجام کاملا با درس خوندن ایرانم متفاوته، این جا من دوباره دارم مثل دبیرستان منظم و قشنگ درس می خونم، کاری که هیچ وقت در دانشگاه شریف نکردم. دیگه این که من با اومدن به امریکا می تونم بگم شاید به بزرگترین رویای زندگیم دست پیدا کردم، نه اینکه فکر کنید از اون آدم های عشق خارج بودما، نه ولی من همیشه عاشق درس خوندن تو دانشگاه های امریکا بودم. من برنامه ی زندگیمو این طوری تنظیم کرده بودم و الآن که زندگیم داره همونطوری پیش می ره که برنامه ریزی کرده بودم زیادی سر خوشم. دیگه می تونم از خوبی های اینجا بگم که به طور کلی مهاجرت می تونه برای آدم خیلی تجربه ی بزرگی باشه، می تونه فرصت مستقل شدن به معنای واقعی کلمه رو برای آدم پیش بیاره. من باور دارم که تو ایرانم خیلی مستقل بودم، مخصوصا یک سال و نیم آخر که با همسر خان رفتیم خونه ی خودمون، ولی مدل استقلال اینجا فرق می کنه، اینجا نزدیک ترین آدم های زندگیت که از همه بیشتر دوسشون داری ۱۶ ساعت پرواز ازت دورن و دیگه نمی تونی هر چی خواستی لب تر کنی و مامان سیمین ظرف سه سوت برات فراهم کنه.

حالا اینکه چه دلایلی وجود داره برای ناراحت بودن، اولیش همون مسئله ی ۱۶ ساعت پروازه. من واقعا دلم برای خانوادم تنگ شده برای مامانم، بابام، بابک، مامان بزرگ بابا بزرگم، برای خالم برای دایی ها و عموها و بقیه. علاوه بر اونا دلم برای کوچه خیابونای تهران، برای خونمون، برای حال و هوای ایران توی مناسبت های خاص مثل محرم و عید واقعا تنگ می شه. من واقعا اون لحظه که توی فرودگاه برای آحرین بار چهره ی عزیزام و دیدم و اون لحظه که هواپیما از خاک ایران بلند شد احساس کردم یه تیکه از وجودم کنده شد و اونجا جا موند. برای همینه که همیشه احساس می کنم باید برگردم و اون تیکه از وجودم رو بردارم. به غیر از اینا یه چیزای دیگه ای هم هست که بعضی وقتا خیلی اذیتم می کنه، مثلا اینکه وفتی اونجا نیستی همش تو هول و ولایی که نکنه یه وقت اتفاقی بیفته و تو اونجا نباشی، حالا می تونه اتفاقه جنگ و زلزله باشه یا خدایی نکرده اتفاقی واسه کسی تو ایران. من مامانم هر روز بهم تلفن می زنه، کافیه یه روز یه دقیقهُ باور کنین یه دقیقه دیر تر تلفن کنه، من احساس می کنم دارم خفه می شم، به یه چیزایی فکر می کنم که عقل هیچ کس بهشون نمی رسه. یه چیز دیگم هست و اون اینه که ما تو ایران همه چی داشتیم، خونه، ماشین، ولی اینجا تا بیایم صاحب همه ی اون چیزا بشیم خیلی مونده. بعضی وقتا البته فقط بعضی وقتا این زندگی دانشجویی ناراحتم می کنه.

خیلی طولانی شد ولی در این مورد حرف زیاد دارم، بازم به این موضوع می پردازم. 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:41  توسط بنفشی | 
امروز بعد از مدت ها دوباره هوس وبلاگ نویسی به سرم زد. مدتی است که پیوسته می نویسم ولی نمی خواستم توی وبلاگ بنویسم، چون وبلاگ نویسی همیشه آدم و محدود می کنه به اینکه یه سری چیزا رو ننویسه، ولی حالا فعلا که اینجا ویلاگ مخفی اه و هیچ کس جز همسر خان ازش خبر نداره. سعی می کنم زود به زود سر بزنم. دلم واقعا برای نوشتن تنگ شده. 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 0:57  توسط بنفشی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بنفشه هستم. یه جایی این ور دنیا با همسرم زندگی می کنم.

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
کویریات
فلک را سقف بشکافیم
الانی
مای من
روزنگار
با یاد لب خشک جگر گوشه ی عشق
درای
یادداشت های نوید
نیکات
ژرفا
گیلاس خانمی
حاجی واشنگتن
گلدونه و شاینا
دولت عشق
عامیانه ها-همسرم
مهتاب
مانا
مودی
شاذه
شهرزاد
هم نفس
شقایق
دفترچه
ریحان
باد صبا
تارا...ستاره کمیاب
خواب زمستونی
ایستاده در رنگین کمان
از سرزمین های شمالی
یک پنجره برای پرواز
دلاویزترین
سیندرلا
مطبخ خاله خانم
ستاره می شوم
داستان پرواز
جیک جیک مستون
روی میز آشپزخانه
دختر پارسی در امریکا
زندگی شیرین من
ناگفته های تارا
سعید
مادو نفر
روزهای زندگی من
سمساری
آشپزخونه
خودیافته
زمزمه
ویولت
دست های ناآشنا
پله پله تا ملاقات خدا
انار خانوم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان