![]() |
![]() |
|
|
مفهوم واقعی ازدواج به نظر شما چیه؟
وقتی ازدواج می کنی در واقع داری به جای دو تا آدم زندگی می کنی. هم جای خودت و هم جای همسرت. عشق یه نفر دیگه اینقدر می ره تو وجودت که برای غم هاش خیلی بیشتر از غم های خودت غصه می خوری و برای موفقیت هاش گاهی خیلی بیشتر از موفقیت های خودت شاد می شی. برای رسیدن به آرزوهاش اینقدر به درگاه خدا دعا می کنی که وقتی بر می گردی پشت سرت رو نگاه می کنی می بینی شاید هیچ وقت برای رسیدن به آرزوهای خودت اینقدر دعا نکردی. من این جنبه ی ازدواج رو خیلی دوست دارم، این که همه ی فکر و ذکرت می شه یه نفر دیگه. شاید به نظر سخت باشه و بعضی وقت ها خسته کننده ولی به نظر من روح عشق همینه. اگه آدم واقعا بتونه در مورد یه آدمی این طوری فکر کنه می شه بهش گفت عاشق. من گاهی احساس می کنم عشق بین دو تا همسر کاملا می تونه شبیه عشق مادرانه باشه. البته مطمئنا هر ازدواجی این طوری نیست ولی به نظر من مفهوم واقعی همسر بودن اینه. آقای همسر خیلی دوستت دارم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 16:37 توسط بنفشی |
|
|
چند روز پیش بر اثر یه بی احتیاطی چشم یکی از دوستان ما یا بهتره بگم تنها دوست نزدیک ما در اینجا یه آسیب کوچولو دید و امروز همین آسیب کوچولو منجر به عمل جراحی شد. همین مسئله باعث شد ما برای اولین بار اینجا پامون به بیمارستان باز بشه. امیدوارم هستم این آخرین باری باشه که پامونو اینجا به هر دلیلی می ذاریم بیمارستان. خیلی بده آدم تو غربت اسیر بیمارستان بشه. یعنی اگه ما امروز اینجا نبودیم هیچ کس نبود که وقتی این دوستمون از اتاق عمل اومد بیرون پیشش باشه. وای خدا کسی رو تو غربت تنها نذاره. من با اینکه با همسر خان بودم ولی بازم حس غربت داشت خفم می کرد. تو ایران برای کسی اتفاقی می افتاد تا هزار تا فامیل اونورتر می رفتن عیادت. ما به این نتیجه رسیدیم که برای همینه که تو ایران تو بیمارستان ها وقت ملاقات می ذارن، چون اینجا که ما ساعت ۸ شب سرمون رو انداختیم پایین رفتیم تو بیمارستان. سه ساعت هم موندیم هیچ کی نیومد بگه کی به کی اه. خلاصه واقعا هیچ نعمتی مثل سلامتی نیست و هیچ غصه ای هم بالاتر از بیماری و اسیر بیمارستان شدن نیست. برای این دوست ما خیلی دعا کنید. امیدوارم خدا همه ی مریض ها رو شفا بده.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 22:14 توسط بنفشی |
|
|
فرض کن یه وقتی برای یه چیزی خیلی دعا کردی. با همه ی وجودت دوست داشتی اون چیز اتفاق بیفته. براش نماز حاجت خوندی، یه عالم نذر کردی، توسل جستی، بیشتر از صد بار فال حافظ گرفتی. اینقدر هم به خدا اعتماد داشتی که رو تو زمین نمی ندازه که حتی بر اساس این اعتماد به دیگران قول دادی که همه چی درست می شه. حالا یه دفعه وقتی اصلا انتظارش و نداری همه چیز خراب می شه و طوری هم خراب می شه که هیچ امیدی به درست شدنش نیست. اون موقع است که یه لحظه فکر می کنی اصلا خدا حرفاتو می شنوه؟اصلا به تو توجه داره؟بعد سه روز پشت هم نماز صبحت قضا می شه و از همه چی نا امید می شی.
روز بعد می فهمی که یه بارقه های امیدی داره پیدا می شه و ممکنه همه چی درست بشه. اون موقع است که متوجه می شی خدا امکان نداره حرف بنده شو نشنوه و بعد می فهمی که تو در این آزمایش به طرز افتضاحی مردود شدی. اون وقت به این فکر می کنی که شاید هر که مقرب تر است، جام بلا بیشترش می دهند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 18:16 توسط بنفشی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
بنفشه هستم. یه جایی این ور دنیا با همسرم زندگی می کنم.
|
|
RSS
|