تبليغاتX
گاه نامه ی زندگی من
دچار روزمرگی شدید شدم. امروز درست یک هفته است که امتحانام تموم شده و من تو این یه هفته هیچ کاری نکردم که به لعنت خدا بیرزه. فقط فیلم دیدم تو این مدت، هر شب تا تقریبا ساعت ۳ فیلم دیدیم و روزها همش خوابالو بودم. برنامه ی خوابم به شدت به هم ریخته برای همین ۲ روزه سر درد دارم. برنامه ی تابستونم خیلی سنگینه. باید شدیدا روی تزم کار کنم و به یه جای خوبی برسونمش چون با این برنامه هایی که برای ترم پاییز برای خودم درست کردم، مثل حسابدار IIE(انجمن مهندسین صنایع) شدن بعید می دونم وقتی برای تز داشته باشم. علاوه بر تز یکی از استادام یه کار programming خفن بهم داده که البته اگه بتونم انجامش بدم پولشم خوبه. دویاره می خوام GRE بخونم برای business school که می خوام دوباره apply کنم. این امتحان رانندگی هم که انگار طلسم شده، نمی شینم این چهار تا صفحه رو بخونم برم امتحان بدم...آهان کاری که قراره برای رئیس دانشکدمون هم انجام بدم هست که البته از ۱۵ June شروع می شه.

از قردا شروع می کنم...نه از همین الآن شروع می کنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 19:5  توسط بنفشی | 
ایرانی های خیلی مومن شیکاگو و شهرهای اطرافش یه انجمنی تشکیل دادن به اسم انجمن ارشاد. هر پنج شنبه دعای کمیل برگزار می کنن و شام هم می دن که هر بار یه خانواده شام رو درست می کنه و میاره. به مناسبت های مختلف مذهبی هم برنامه دارن. ما تا حالا پیش نیومده بود که بریم. این پنجشنبه چون امتحانامون تموم شده بود رفتیم. من نمی دونستم که اونجا باید چه جوری لباس بپوشم، گفتم حالا یه روسری می ذارم تو کیفم برای نماز. چه خوبم شد که روسری بردم، اونجا همه بلااستثنا حجاب داشتن، اونم از اون حجاب های خفن که یه تار مو هم معلوم نیست. آدم های خیلی خوبی بودن، خیلی ایرانی و خیلی هم مذهبی. بچه هاشونم همه حجاب داشتن، مثلا یه دختر کوچولو بود، فارسی بلد نبود، با یه لهجه ی perfect هم اینگلیسی حرف می زد و یه دونه از این روسری ها که جلوی گردنم می گیره سرش بود. من اصلا فکر نمی کردم اینجا اینقدر با حجاب باشه. پس لابد اینقدر ها هم که من فکر می کنم سخت نیست...البته چند نفر هم بودن که معلوم بود ماماناشون به زور روسری سرشون کردن، یکیشون با از این شلوار جین پاره ها یه روسری هم سرش بود.

از همه ی دوستای عزیزی که میان وبلاگمو می خونن و نظر می دن خیلی تشکر می کنم، مخصوصا مونا جون که خیلی بهم لطف داشته...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 19:7  توسط بنفشی | 
امروز آخرین امتحانم بود. خود امتحان خوب بود ولی سر جلسه ی امتحان این هندی های کلاس که متاسفانه تعدادشون از نصف کلاس هم بیشتره اینقدر اعصابمو خورد کردن که دلم می خواست پاشم یکی یه چک بزنم تو گوششون. یه عده شون البته نه همشون تمام مدت امتحان رو با هم بلند بلند حرف زدن و تقلب کردن.  بنده خدا استاد که خودشم هندیه و خیلی هم مظلومه هم روش نمی شد هیچی بگه، هی می اومد دوروورشون راه می رفت ولی تا یه قدم می رفت اون ور تر باز شروع می کردن. من فکر می کردم این جور چیزا فقط ماله ایرانه و اینجا که امریکاست اصلا امکان نداره همچین چیزی اتفاق بیفته، البته تو ایران هم یا لااقل تو شریف من همچین چیزی ندیده بودم که کسی اینقدر پر رو باشه و جلو چشم استاد بلند بلند حرف بزنه. تو همین امریکاش هم بعید می دونم یه امریکایی همچین کاری بکنه، یعنی این امریکایی هایی که من دیدم آنقدر با کلاس و با ادب و آروم هستن که همشون چه بلد بودن چه نبودن نوشتن و پا شدن برگه هاشون رو دادن.

حالا حرف من اینه که آخه شماهایی که نمی خواین درس بخونین برای چی پا می شین می یاین اینجا فوق لیسانس بخونین؟ اصلا فوق لیسانس به چه درد شما می خوره؟ چرا جای اینهمه آدم مشتاق تو ایران رو تنگ می کنین؟ چرا شماها باید اینقدر راحت ویزای multiple بگیرین، بعد ما ایرانی ها به اون مصیبت یه ویزای single بگیریم؟

من شک ندارم که امکان نداره یه ایرانی برای درس خوندن بیاد امریکا و اینجوری تقلب کنه. 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:16  توسط بنفشی | 
من خوشحالم. به نظر شما نمی شه یه روز یه نفر بی خودی خوشحال باشه؟ همه چیز خیلی خوبه. پروژه ها و امتحان ها خدا رو شکر عالی بود و من تا یه هفته دیگه اولین ترم فوق لیسانسم رو تموم می کنم. اینجا رو دوست دارم. دانشگاه رو، دانشکدمونو، دوستامو، امریکا رو، مردمش رو. خدا رو شکر. امریکایی هایی که تا حالا باهاشون آشنا شدم همشون فوق العاده ن، با کلاس، باادب. اصلا هم الآن نمی خوام به غم هام فکر کنم، این نیز بگذرد...مثل بقیه اش که گذشت.

البته اینا دلیل این نیست که دلم تنگ نشده ها...ولی با اینکه دوست ندارم بگم انگار همه راست می گفتن که خیلی زود عادت می کنی.

۴ ماه پیش یه همچین شبی رسیدیم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 0:30  توسط بنفشی | 
من از اون دسته آدم هایی بودم که همیشه می گفتم وقتی من برم امریکا درسم که تموم شد بلافاصله برمی گردم ایران که به مملکتم خدمت کنم. بر می گردم استاد شریف می شم تا دینم رو به دانشگاهی که باعث شد من بیام امریکا ادا کنم. نزدیک های اومدن که شد گفتم حالا که با این مصیبت ویزا گرفتیم خوب بعد از درسم یه چند سال هم می مونم کار می کنم بعد بر می گردم که اقلا Green Card رو گرفته باشم. حالا هم تو این چهار ماه هیچ وقت واقعا تصمیم نگرفتم که برنگردم، ولی گاهی می ترسم که نکنه شرایط به طریقی پیش بره که منو مجبور به موندن کنه. نکنه اگه برگردم یه روزی بچه هام منو نبخشن که چرا اونارو درگیر کنکور دادن تو ایران کردم، نکنه من و نبخشن که چرا آوردمشون تو کشوری که به خاطر مانتو شون تو خیابون جلو شو نو می گیرن. من نمی دونم تا اون موقع شرایط تو ایران چقدر تغییر می کنه و آیا اصلا تغییر می کنه.  بعد پیش خودم می گم خوب آدم نمیشه که فقط به بچه هاش فکر کنه(منم که خود خواه) پس خودم چی؟ با دلم چی کار کنم که همش اینجا احساس می کنه یه چیزی رو گم کرده. من نمی خواهم تا آخر عمرم به این فکر باشم که نکنه اگه مردم اینجا تو غربت خاکم کنن. پس پدر و مادرم چی می شن. وقتی من و بابک دوتاییمون اینجا باشیم اونا اونجا تنهایی درست اون موقعی که نوبت منه که دستشونو بگیرم چی کار کنن. بعدشم وقتی وبلاگ www.keyvanv.persianblog.com  رو می خونم می بینم که راست می گه  امسال دکتر مشایخی که برگشتن ایران واقعا چقدر اوضاع رو تغییر دادن. نمی دونم شاید هم اگه هر کسی برگرده و بتونه مثل دکتر یه دانشکده مدیریت شریف درست کنه شاید یه گوشه ای از کار پیش بره. خدایا کمک کن اوضاع مملکت ما درست بشه. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:51  توسط بنفشی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بنفشه هستم. یه جایی این ور دنیا با همسرم زندگی می کنم.

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
کویریات
فلک را سقف بشکافیم
الانی
مای من
روزنگار
با یاد لب خشک جگر گوشه ی عشق
درای
یادداشت های نوید
نیکات
ژرفا
گیلاس خانمی
حاجی واشنگتن
گلدونه و شاینا
دولت عشق
عامیانه ها-همسرم
مهتاب
مانا
مودی
شاذه
شهرزاد
هم نفس
شقایق
دفترچه
ریحان
باد صبا
تارا...ستاره کمیاب
خواب زمستونی
ایستاده در رنگین کمان
از سرزمین های شمالی
یک پنجره برای پرواز
دلاویزترین
سیندرلا
مطبخ خاله خانم
ستاره می شوم
داستان پرواز
جیک جیک مستون
روی میز آشپزخانه
دختر پارسی در امریکا
زندگی شیرین من
ناگفته های تارا
سعید
مادو نفر
روزهای زندگی من
سمساری
آشپزخونه
خودیافته
زمزمه
ویولت
دست های ناآشنا
پله پله تا ملاقات خدا
انار خانوم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان