![]() |
![]() |
|
|
امروز نیومدم چیز خاصی بنویسم. فقط اومدم بگم ما داریم می ریم بوستون و از بوستون هم که برگردیم چند روز می ریم آیوا که یکی از دوستام رو که هفته ی دیگه می یاد امریکا ببینیم. برای همین شک دارم یه دو هفته بتونم آپ کنم. البته حتما آف لاین می نویسم و هر وقت به اینترنت دسترسی پیدا کردم براتون پست می کنم. منتظر خبرهای سفر باشین...وای خودم که کلی هیجان دارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت 20:43 توسط بنفشی |
|
|
امروز با یکی از استادهای دانشکده که تا حالا باهاش درس نداشتم قرار بود بریم بانک برای انجام کارهای مالی انجمن مهندسین صنایع که من مسئولیت حسابداریش رو برای سال آینده قبول کردم. این استادمون از قدیمی های دانشکده است و از اونایی هست که قیافش آخر امریکایی اه. کلا با هیچ کس حرف نمی زنه و وقتی هم حرف می زنه صداش اینقدر آرومه که اصلا نمی فهمی چی می گه. من که راستش یه خورده ازش می ترسم. حالا فکر کنید قرار بود تنها برم تو ماشینش و با هم بریم بانک. اولا فکر می کردم فقط با من اینطوریه، پیش خودم فکر کردم لابد چون ایرانیم. بعد فهمیدم که نه این مثل اینکه کلا اخلاقش این طوریه. خلاصه با هم رفتیم بانک. اون که اولش ساکت ساکت بود. منم دیدم خیلی ضایع است هیچ چی نگم. سر صحبت رو باز کردم و در مورد یکی از درس هایی که ترم دیگه ارائه می ده ازش پرسیدم. البته جواب سوال رو می دونستم. بعد اون گفت الآن داری رو تزت کار می کنی؟ نمی دونم از کجا می دونست که دارم رو تزم کار می کنم. دیگه بحث به رشته ی پی. اچ. دی و تفاوت های بیزینس خوندن و صنایع خوندن و دانشگاه هایی که می خوام اپلای کنم کشید. آخرش ازم پرسید ایرانی هستی؟ گفتم آره، گفت: کدوم قسمتش؟ می شه شمال یا جنوب؟ گفت: اونجام بارون می یاد؟(داشت بارون می بارید). گفتم هم بارون، هم برف، هم آفتاب. آخرش که رسیدیم دانشکده کلی یخش باز شده بود و می خندید. من واقعا این امریکایی ها رو دوست دارم. خانوماشون واقعا لیدی هستن و آقایونشون هم واقعا جنتلمن. تا حالا هیچ ازشون بدی ندیدم. هر آدمی هم که دیدم که خیلی دوستش نداشتم امریکایی نبوده و به یه نحوی مهاجر بوده.
پ.ن دیروز هم پیش استاد خودم بودم و داشتم روی لپ تاپم یه چیزی بهش نشون می دادم، بک گراند لپ تاپم عکس بابام و ۳ تا عمو هام بود. پرسید اینا کین؟ براش گفتم. بعد گفت: اوه، لایف استایل شما هام مثل اینجاست؟ گفتم: آره. گفت پس مگه تو ایران مردا یه چیزایی نمی بندن به سرشون؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 12:38 توسط بنفشی |
|
|
۱. آخر هفته ی پیش رفتیم مدیسون. اولین سفر به یه ایالت دیگه تو امریکا. خیلی خوش گذشت. یه فامیل دور مهربونی اونجا داریم که دعوتمون کرده بود و کلی هم بهمون لطف داشت. ۲. خونه های امریکا معمولا بیرونشون خشگل تر از توی خونه هاست، منظورم از توی خونه ها نحوه ی چیدمان وسایله. یعنی اینجا معمولا داخل خونه ها اصلا هیچ تجملی توش نیست. فقط یه سری وسیله ی راحت برای زندگی معمولی هست. تو ایران همه ی خونه های معمولی یه دست مبل استیل رو داره. اینجا همه ی مبل ها راحتی اه. چیزی به اسم بوفه یا شرانک که توی همه ی خونه ها تو ایران پیدا می شه اینجا خیلی کم دیدم. نمی دونم شاید به خاطر اینه که تو ایران چشم و هم چشمی زیاده. ۳. گواهینامه ی امریکایی گرفتم. خیلی ذوق کردم. هیچ فکر نکنین امتحان رانندگی اینجا خیلی آسونه ها، یه چیزی تو مایه های امتحان هایی اه که توی ایران تو شهرک آزمایش می گرفتن. حدود نیم ساعت طول می کشه و به هر تکونی که می خوری نمره می دن. بدون گواهینامه اینجا خیلی سخته، غیر از بحث رانندگی مهمترین آی. دی اه و هر جا می ری ازت گواهینامه می خوان. برای گرفتنش هم لازمه که حتما سوشال سیکیوریتی داشته باشین که برای اونم حتما باید شغل داشته باشین، یعنی اگه فقط دانشجو باشی نمی تونی بگیری ولی کاری که توی دانشگاه برای اسیستنتشیپ می کنی کار محسوب می شه و بنابراین اگر فاند از دانشگاه بگیرین می تونین سوشال سیکیوریتی بگیرین.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 17:0 توسط بنفشی |
|
|
دیروز چهارم جولای روز ملی امریکا بود. تویی این شب همه ی شهرها مراسم آتش بازی دارند. ما اول می خواستیم بریم شیکاگو که می گن آتیش بازیش خیلی خوشگله ولی گفتن اینقدر شلوغ می شه که اصلا جا برای پارک ماشین پیدا نمی کنین و برگشتنه هم کلی می مونین توی ترافیک. این شد که قرار گذاشتیم بریم راکفورد پیش چند تا از دوستانمون. می گفتن که آتیش بازی راکفورد جزء بهترین های ایلینوی هست. قبل از شروع اتیش بازی گروه های مختلف از پلیس و ارتش امریکا گرفته تا یه گروه صهیونیست و گروه های تبلیغاتی میومدن با لباس های خاصشون رژه می رفتن و با مردم بای بای می کردن. فقط جای یه گروه ایرانی اونجا خالی بود که ما تصمیم گرفتیم سال دیگه اگه عمری باشه لباس محلی بپوشیم و پرچم ایرانم بگیریم دستمون و بریم اون وسط رژه بریم!!!!دعا کنین جون سالم به در ببریم. نکته ی جالب مراسم این بود که مردم چقدر برای کشورشون و روز ملیشون ذوق می کردن. آتیش بازی هم که معرکه بود. نیم ساعت طول کشید. می گفتن پارسال هزینه ی آتیش بازی راکفورد ۱۱۰ هزار دلار شده. من نمی دونستم اینقدر گرونه. یعنی فکر کنین ۱۱۰ هزار دلار رو ظرف نیم ساعت فرستادن رو هوا!!!! پ.ن خیلی دلم می خواست یه پست جدا برای مامانم بنویسم و روز مادر رو از اینجا هم بهش تبریک بگم، یه کم دیر شد دیگه الآن نوشتنم نمی آد...فقط این رو بگم که زمین و اسمون رو بگردین نمی تونین حتی یه شبیه برای مامان من پیدا کنین. اینو فقط من نمی گم همه می دونن که مامان من توی از خود گذشتگی و فداکاری نظیر نداره. همیشه بهترین چیزها رو برای بچه هاش می خواد...من هر چی دارم از مامان و بابام دارم و بس...مامان خشگلم روزت خیلی مبارک باشه...این اولین روز مادری بود که پیشت نبودم...قول می دم همه ی تلاشم رو بکنم که به همه ی آرزوهات در مورد من برسی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:30 توسط بنفشی |
|
|
سال ۱۳۸۰ اون اولین باری که توی دانشگاه دیدمت هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی همسرم بشی. اصلا حتی تصور این رو هم نمی کردم که من به این زودی ها ازدواج کنم. توی این مدت ۶ سالی که می شناسمت و توی این ۲ سالی که زیر یک سقف با هم زندگی می کنیم اینقدر بهم محبت کردی و لطف داشتی که الآن که می خوام از خوبی هات بنویسم نمی دونم کدومش رو بگم. با همه ی اخلاق های بدم کنار اومدی، با آرامش تحمل کردی، دم نزدی. گاهی از صبوری هات خجالت می کشم. به این فکر می کنم که تو چه بنده ی خوبی هستی...به جرات می گم تا حالا ندیدم کسی رو از خودت برنجونی، سخت دیدم غیبت کنی...سخت دیدم گناه بزرگی مرتکب بشی. مفهوم گذشت رو تو بهم یاد دادی، همینطور مفهوم بزرگواری و سعه ی صدر رو. غم هایت را فقط از چشمانت می خواندم چرا که هرگز از غم هایت نگفتی مبادا غمگینم کنی. غم های مرا با آرامش چشمانت به شادی تبدیل کردی و به هنگام شادی هایم با همه ی وجود شادی کردی. همسرم به خاطر همه چیز ممنونم، به خاطر حضورت، به خاطر گرمی و محبت چشمهایت، به خاطر اینکه هرگز کاری نکردی که از تصمیمی که گرفتم پشیمان شوم. به خاطر اینکه احساس می کنم و باور دارم که تو برای من بهترین بودی و هستی. به خاطر اینکه کاری کردی که باور کنم خدا من و تو را برای هم آفریده. این پنجمین باری است که تولدت را تبریک می گویم...امیدوارم سالهای سال روز تولدت را جشن بگیریم، هر سال عاشق تر از گذشته. بهترین ها را برایت آرزو می کنم. تولدت مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 9:31 توسط بنفشی |
|
|
این هفته به خاطر اینکه چهارشنبه روز ملی امریکاست و تعطیل رسمی است، دانشگاه خیلی خلوته و همه این هفته رو مرخصی گرفتن که برن مسافرت. منشی اصلی دانشکده ی ما و رئیس دانشکدمون هم نیستن، بنابراین من و اون یکی منشی که اونم دانشجو ه(ولی خوب رسمن اینجا کار می کنه، تا بتونه هزینه ی دانشگاه رو پرداخت کنه) با هم تنها در دفتر دانشکده هستیم. اون سر جای خودش می شینه و من هم سر جای Chris که منشی اصلی است. Chris اینجا کلی برای خودش کسیه و هر کی میاد من و سر جای اون می بینه کلی تعجب می کنه. تازه هفته ی پیش Chris خودش بهم گفت برای هفته ی دیگه کاری نداریم و می تونی به کارهای خودت برسی. خلاصه اینکه اینجا کلی هتل شده، سر جای Chris با لپ تاپی که دانشگاه بهم داده کلی به کارهای شخصیم می رسم و با این و اون می چتم. تازه این منشی های دانشکده ی برق و مکانیک هم تو تابستون روزی به ساعت وسط کار می رن پیاده روی. اون روز به Chris گفتن تو هم بیا، ولی اون نرفت. بعدش که رفتن گفت اینا هر روز می رن پیاده روی حالا من یه دقیقه بخوام برم بیرون رییس بازخواستم می کنه. خلاصه اینکه می خوام بگم فکر نکنین فقط تو ایران اینطوریه، اینجام بعضی وقت ها پیش میاد ولی خوب خیلی کمتر از ایران. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 12:54 توسط بنفشی |
|
|
بالاخره این کتاب Veil of Rose رو که تو پست قبلی نه، قبلیش نوشته بودم پیدا کردم. کتابخونه ی دانشگاه خودمون نداشت، سفارش دادم از یه دانشگاه دیگه اومد(توی دانشگاه این امکان رو داریم که از همه ی کتابخونه های دانشگاه های ایلینوی کتاب سفارش بدیم، البته از کتابخونه های دانشگاه های دیگر امریکا هم میشه ولی معمولا خیلی بیشتر زمان می بره). وقتی رفتم کتاب رو از فرانت دسک بگیرم، دختری که کتاب رو برام آورد گفت:"اه منم خیلی دوست دارم این کتاب رو بخونم". می خواستم بگم تو رو خدا نخون آبرومون می ره. خلاصه اینکه تا حالا که نصف کتاب رو خوندم به طرز مصخره ای توش اغراق های خنده دار شده و از ایران خیلی خنده دار و غلو آمیز بد گفته. مثلا یه جا دختره رفته تو استارباکس یه آیس تی خورده و کلی خنک شده و پیش خودش فکر کرده که ما چقدر بدبخت بودیم که تو ایران مجبور بودیم تو گرما چای داغ بخوریم!!!!!! خوب نمی خوردی، شربت آلبالو می خوردی!!! یا مثلا گفته تو ایران همه ی ازدواج ها از پیش تعیین شده است و دختر و پسر تا قبل از اینکه محرم بشن اصلا نمی تونن همدیگرو ببینن!!!آخی آخی...چقدر واقعا تو ایران اصلا هیچ کس به هیچ نامحرمی حتی نگاه هم نمی کنه. جالبیش هم اینه که این کتاب تو سال ۲۰۰۷ نوشته شده و این دختر هم صد بار تو کتاب گفته که تو شمال شهر تهران بزرگ شده. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 15:46 توسط بنفشی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
بنفشه هستم. یه جایی این ور دنیا با همسرم زندگی می کنم.
|
|
RSS
|