![]() |
![]() |
|
|
الآن یه چند هفته ای می شه که تقریبا هفته ای ۲ بار تلوزیون های شیکاگو هشدار سیل و صاعقه و طوفان می دن و چند جای امریکا هم که سیل خونه ها رو خراب کرده و اینجوری که نشون می دن فقط سقف خونه ها از آب مونده بیرون. امشب که دیگه خیلی ضایع است چون هشدار دقیقا سیل رو تو حول و حوش شهر ما خبر می ده. من کلا ترسو نیستم...از مردن هم اونجوری نمی ترسم ولی اینا که هی هشدار می دن نمی دونم چرا می ترسم، خیلی ضایع است آخه تو مملکت غربت آدم رو سیل ببره...هی فکر می کنم سیل اومد پاسپورتامون رو برد چی می شه. از اون ور هم یه پشه هایی دارن از غرب امریکا می یان طرف ما که می گن خطرناکن و مواظب باشین نگزنتون...منم که هر جا باشم همه ی پشه ها همونجا جمع می شن و یه جای سالم تو تنم نمی ذارن، حالا همین مونده از این پشه خطرناک هام منو بگزه...تو ایران هیچ اینجوری نبود، حالا هی بیان بگین ایران بده. دعا کنین ما چیزیمون نشه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 22:50 توسط بنفشی |
|
|
یه جوری شدم که با اینکه خیلی دوست دارم بعضی روزها از صبح خونه باشم ولی یه روز که از صبح می مونم خونه عصر احساس می کنم دارم خفه می شم و باید حتما برم بیرون و وقتی هم که می ریم بیرون بالاخره حتما با یه خریدی همراه می شه...چیز خوبی نیست ها... دو سه روزه که هوا خنک شده و بادش من رو یاد سرمای زمستون پارسال و در نتیجه خاطره هایی که برای اولین بار از امریکا تو ذهنم شکل گرفت می ندازه...مغازه هایی که برای اولین بار رفتیم...لحظه هایی که نمی تونستم وقتی عکس مامان بابام رو می دیدم گریه نکنم...اولین روزی که رفتم دانشگاه و اینکه تا عصر همش تو این فکر بودم که فردا حتما بلیط برگشتم رو می گیرم. اصلا فکرشم نمی کردم که یه روزی بتونم اینجا رو دوست داشته باشم. دیروز رفتیم IKEA. اگه تا حالا نرفتین حتما برین، اصلا دلم نمی خواست ازش بیام بیرون، دیزاین به معنای واقعی کلمه رو می شه توی چیزاش دید، می تونین هم یه عالم چیز ارزون پیدا کنین...برای بچه هایی که ایران هستن اگه دبی گذرتون افتاد اونجا IKEA داره. اگه یه نفر آدم زیادی پولدار هم پیدا بشه بتونه نمایندگی IKEA رو توی ایران بگیره می تونه پول پارو کنه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 21:42 توسط بنفشی |
|
|
امروز توی شوی اپراه (از معروفترین مجری های خانم تلوزیون امریکا که خیلی محبوب هست) تامی هیلفیگر رو آورده بود. اگه یادتون باشه حدود یک سال پیش یه ایمیلی برای هممون اومد که تامی هیلفیگر توی همین شوی اپراه گفته من اگه می دونستم آسیایی ها و افریقایی ها و... لباس های با مارک تامی هیلفیگر می پوشن هیچ وقت لباس دیزاین نمی کردم. من خودم به شخصه بعد از دیدن این ایمیل هیچ وقت دیگه پامو تو نمایندگی تامی که توی میدون محسنی بود نذاشتم و هر وقت هم از کنار این مغازه رد می شدم توی دلم فحش می دادم. حالا امروز اپراه اولین سوالی که از تامی که یه مرد پیری بود کرد همین بود. بیچاره تامی موضوع رو به کلی انکار کرد و گفت علاوه بر میلیونها ضرر اقتصادی که سر این موضوع به من خورد کلی هم آزرده خاطر شدم. گفت من چهار تا بچه دارم، بعد از اون جریان دوست های بچه هام تو مدرسه که آسیایی یا آفریقایی بودن بهشون گفتن که چرا باباتون ما رو دوست نداره. گفت یه عالم هزینه کرده که اف بی آی مسبب این شایعه رو پیدا کنه. بعدم تازه اپراه گفت این اولین باری اه که تامی می یاد برنامه ی من. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 22:36 توسط بنفشی |
|
|
پنجشنبه شب از بوستون رسیدیم. واقعا خسته بودیم. شنبه صبح زود دوباره راه افتادیم به طرف آیوا. دو ساعت و نیم رانندگی بود. رفتیم که یکی ار دوستان قدیمیم رو که ۴ روزه از ایران رسیده رو ببینیم و اگه کمکی از دستمون برمی یاد براشون انجام بدیم. دیروز عصر بالاخره رسیدیم خونه.......وای چقدر خوبه آدم خونه باشه. اصلا داشتم از خستگی می مردم. از برنامه ی عادی زندگیم یه عالم عقب افتادم. اصلا یادم رفته تزم راجع به چی بود. دیگه پام رو از حول و حوش شهرمون بیرون نمی ذارم تا کریسمس. بوستون واقعا سفر خوبی بود. همه چی خیلی عالی پیش رفت. دختر خاله ی مامانم همه ی سعیش رو کرد که خیلی بهمون خوش بگذره. از همینجا بازم ازش تشکر می کنم. یه چیزی هم هست که با اینکه لزومی نمی بینم اینجا توضیح بدم ولی چون چند نفر نظر داده بودن که دارندگی و برازندگی و از این حرفا می خواستم بگم ما برای سفر بوستون تنها کاری که کردیم این بود که دو تا بلیط هواپیما و چند تا سوغاتی خریدیم و بس و تو طول این سفر هیچ خرج دیگه ای نکردیم. هر چی بود که می دونم خیلی هم زیاد بود رو دختر خاله ی مامانم لطف کرد. همه می دونن که دو تا دانشجو هر چقدر هم شرایطشون خوب بعد از یه ترم درس خوندن نمی تونن خیلی برای سفر خرج کنن و اصلا درست هم نیست که این کار رو بکنن. البته می دونم که این شانس خیلی بزرگیه که آدم فامیل به این ماهی داشته باشه. در مورد آیوا و شهر آیوا سیتی هم شهر خشگلی بود. یه شهر دانشگاهی، سرسبز، گرم و شرجی. دوستم دقیقا مثل روزهای اوله من توی امریکاست و همش فکر می کنه که دوری اصلا قابل تحمل نیست...مثل هممون خیلی زود عادت می کنه. خدا کمک کنه من برسم اینهمه کار عقب مونده رو انجام بدم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 17:28 توسط بنفشی |
|
|
۲ روز رفتیم یه جایی به نام راکپورت که یک ساعت با بوستون فاصله داره و نزدیکه اقیانوس هست. شب تو یه هتلی ماندیم که پنجره ی اطاقمون روبه اقیانوس باز می شد. صبح ساعت ۵ که آقای همسر برای نماز بلند شد من و بیدار کرد و گفت بیرون رو از پنجره نگاه کن. خورشید داشت طلوع می کرد، دقیقا مثل اینکه یه دونه توپ نارنجی داشت از ته اقیانوس می یومد بیرون. خیلی قشنگ بود. می گفتن این شهر توی تابستون ۲۵۰۰۰ نفر جمعیت داره و توی زمستون ۷۰۰۰ نفر. برای اولین بار توی عمرم اقیانوس دیدم. آدم باور نمی کنه که این آبها تا اروپا ادامه داره.
امروز با آقای همسر اومدیم ام. آی. تی. صبح رفتیم Sloan School of Management و بعد هم رفتیم کتابخونه. برای خودش عظمتی بود. بعد اومدیم Student Center و ناهار خوریم. قرار بود حدود ساعت ۲ دختر خاله ی مامانم بیاد دنبالمون که زنگ زد گفت یه جلسه ی فوری براش پیش اومده و ساعت ۶:۳۰ می یاد. این طوریه که من الآن از توی ام.آی.تی دارم براتون می نویسم. Student Center برای خودش یه شهره، توش بیشتر از ۲۰ تا زستوران و کافه تریا هست. سوپر مارکت داره. آرایشگاه داره. چشم پزشکی داره. دانشجو ها هم که بیشتر از ۵۰٪ شون چینی هستن، اینقدر لجم می گیره از دیدن اینهمه چینی. بعضی هاشون کاملا معلومه دانشجو ام.آی.تی هستن. یکیشون سر ناهار تمام مدت سرش تو یه کتاب بود و اصلا به بشقابش نگاه نمی کرد و می خورد. خدا نصیب نکنه...ولی جدی خدا نصیب کنه آدم دانشجوی ام.آی.تی باشه. دیگه از سفر خسته شدم و دوست دارم برگردم خونه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 15:28 توسط بنفشی |
|
|
روز دوم رفتیم موزه ی ساینس بوستون. وقت برای دیدن خود موزه نداشتیم ولی قرار بود چند تا فیلم کوتاه ببینیم. برای ۳ تا فیلم بلیط گرفتیم. فیلم اول توی سالن پلنتریوم بود و در مورد کهکشان ها بود. سقفش یه چیزی شبیه آسمان واقعی بود و باورتون نمیشه چقدر همه چیز طبیعی و قشنگ بود. آسمان پر ستاره ی شب رو که نشان می داد اصلا نمی تونستی تفاوتی بین چیزی که داری می بینی و آسمان واقعی حس کنی. واقعا من تا حالا همچین چیزی تو عمرم ندیده بودم، خیلی قشنگ بود. فیلم دوم هم از این فیلم های سه بعدی بود، در مورد دایناسورها. یه خورده مشمئز کننده بود وقتی این دایناسوره دهنش رو باز می کرد چون سه بعدی بود فکر می کردی داره می یاد خودتو بخوره. دیگه به فیلم سوم که رسیدیم دیدیم داریم می میریم از خستگی. به دختر خاله ی مامانم گفتیم تو رو خدا بیا برو این بلیط ها رو پس بده. از این رو دیگه لیزر شو را ندیدیم. شب هم رفتیم یه رستورانی به نام رین فارست که شبیه جنگل های امریکای جنوبی درست کرده بودن و خیلی قشنگ بود، هر چند دقیقه یک بار توی جنگل طوفان می شد و همه ی حیوانات شروع به غرش می کردن. از این رستوران فقط ۲ تا هست، یه دونه تو نیویورک و یه دونه هم همین که ما رفتیم. اینجا کسانی که تولدشون رو توی رستوران می گیرن رسم هست که گارسون ها با کیک می یان دور میز و تولدت مبارک می خونن. حالا توی این رستورانه همه ی گارسون ها که لباس فرمشون لباس شکار چی ها بود از دور می یومدن و صدای تارزان در می یاوردن و تولدت مبارک می خوندن. خیلی با حال بود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 8:52 توسط بنفشی |
|
|
دیروز به بوستن گردی مشغول بودیم. شهر قشنگی است و کاملا از شیکاگو و اطراف آن متفاوت هست. نوع خانه ها، خیابان ها و حتی رفتار مردم. شیکاگو مدرن تر است و بستن حالت اروپاییش بیشتره. بستن پر از تپه است و شیکاگو فقط زمین صاف. مردم اینجا جدی تر هستند و رانندگی ها خشن تر. ولی رویهمرفته شهر دوست داشتنی هست و چیزی که برای من دوست داشتنی ترش می کنه وجود دو تا دانشگاه ام. آی. تی و هاروارد تو این شهره. همیشه از بچگی یادمه وقتی کسی می خواست از یه دانشگاه تاپ نام ببره می گفت هاروارد. حالا دیگه بماند که یکی مثل من چقدر آرزو داره تو یه همچین دانشگاهی درس بخونه. امروز اصلا نمی تونستم صبر کنم که بریم این دو تا دانشگاه رو ببینیم. دختر خاله ی مامانم که ما اینجا مهمونش هستیم می گفت آخه چی اونجا رو می خوای ببینی…خلاصه خیلی با حال بود. اصلا کلاس دانشگاه متفاوت بود. ام. آی. تی رو فقط از دور دیدیم، چون قراره دوشنبه از صبح فقط بریم ام. آی. تی . ولی رفتیم هاروارد یارد رو گشتیم. حالت دانشجوها بعضا معلوم بود دانشجوی هاروارد هستن. توی دانشگاه پر از تورهایی بود که اومده بودن بازدید و یه عده دانشجو براشون توضیح می دادن. جلوی مجسمه ی جان هاروارد راهنمای تور یه چیز خیلی بامزه ای گفت اینکه توی این مجسمه در واقع چند تا دروغ هست: یکی اینکه اصلا جان هاروارد موسس دانشگاه هاروارد نبوده، یک کمپانی این دانشگاه رو تاسیس کرده و چون این دانشگاه اولین دانشگاه امریکا بوده اسمش رو گذاشته کالج و بعدا که دانشگاه زیاد شده اسم هاروارد رو گذاشتن روش و دیگه اینکه این آدم که مجسمه اش اونجاست اصلا جان هاروارد نیست، مثل اینکه فوت کرده بوده و یه نفر رو تو کمپوس پیدا کردن که شبیه جان هاروارد بوده و این مجسمه رو از روی اون ساختن. پ.ن دختر خاله ی مامانم خیلی به ما لطف داره و با همه ی وجود تلاش می کنه که به ما خیلی خوش بگذره. کلا هم ایده اش در زندگی اینه که چه کاریه که آدم بره خرید کنه و بیاد خونه آشپزی کنه و اینهمه دردسر و وقت گذاشتن، خوب آرم راحت می ره رستوران و غذا می خوره و اون وقتی رو به جای اینکه بگذاره برای آشپزی صرف بیزینس می کنه و پول درمی یاره، اینه که براساس این ایده ما حتی صبحانه هم توی رستوران می خوریم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 17:2 توسط بنفشی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
بنفشه هستم. یه جایی این ور دنیا با همسرم زندگی می کنم.
|
|
RSS
|