تبليغاتX
گاه نامه ی زندگی من

دیروز رفتیم شیکاگو گردش. رفتیم رستوران ایرانی. من باز هم مثل رستوران ایرانی قبلی که تو بوستون رفته بودیم فسنجون سفارش دادم ولی باز هم خیلی خوب نبود. اینجا به خاطر کمبود رب انار فسنجونا سیاه نمی شه و من دوست ندارم، ولی کباب برگش خیلی خوب بود. ماشین رو دمه رستوران ایرانی گذاشتیم و با قطار رفتیم گردش. آخه تو مرکز شهر شیکاگو محاله جای پارک پیدا کنی. رفتیم میشیگان اونیو(یه خیابونی هست تو شیکاگو که به magnificent mile معروفه و calebrity ها ازش خرید می کنن و همه ی مارک های معروف اونجا شعبه دارن) واقعا هم magnificent ه. عاشق اون یه تیکه ی شیکاگو هستم. امریکا به معنای همون تصوری که تو ذهن همه هست تو اون خیابون مشهوده. برجای بلندش، مردمش، مغازه هایی که قیمت کفش هاش از ۵۰۰ دلاره به بالا و کاملا هم شلوغه و همه مشغول خرید. بعد که دوباره سوار قطار شدیم اون آدم ها رو مقایسه کردم با این آدم های معمولی که سوار قطار بودن، سر و وضعشون، قیافه هاشون کاملا متفاوت بود. معنیش البته این نیست که خیلی پولدارها قطار سوار نمیشن چون تو شهرهای بزرگی مثل شیکاگو خیلی جاها مجبور می شی از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنی ولی به هر حال تفاوت آدم ها توجه من و جلب کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 16:16  توسط بنفشی | 

من این ترم توی دانشکده مون Tutor هستم. یعنی یه ساعت های مشخصی توی یه دفتری تو دانشکده باید باشم برای رفع اشکال دانشجوها. عموما هم مراجعه برای درس های ریاضی و فیزیک هست. این ترم کلا ۹ تا Tutorهستیم که ۸تای دیگه هندی هستن. امروز میتینگ داشتیم توی دفتر رییس کل Engineering ها با معاون رییس که بهش گزارش بدیم از این مدتی که کار کردیم. از قبل ۲ بار ای-میل داده بود و ساعت جلسه رو گفته بود. بیچاره شیرینی آورده بود. حالا بگین چند نفر توی میتینگ شرکت کردن؟ فقط من و خود معاونه. هندی ها حتی یه دونشونم نیومد. بدبخت معاونه داشت می مرد از عصبانیت. خیلی ضایع شد. اینقدر دلم براش سوخت. هیچی دیگه میتینگ کنسل شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 14:59  توسط بنفشی | 

این بازی های وبلاگی رو دیدین؟ این آخری که الان تو وبلاگ خیلی ها می تونین در موردش بخونین بازی "وطن" هست. این که وطن کجاست؟

خیلی ها نوشتن وطن حتما ایران هست و نه هیچ جای دیگه. خیلی ها هم نوشتن وطن اونجایی هست که توش راحت و آزاد زندگی می کنی و به نظر اونها وطن می تونه انتخابی باشه.

برای من هرگز و هرگز نمی تونه هیچ جای دیگه ی دنیا به جز "ایران" وطن باشه حتی اگه تا آخر عمرم  امریکا زندگی کنم. می دونی چرا؟

 چون من فقط و فقط وقتی می خونم یا میشنوم "ای ایران ای مرز  پر گوهر" بلا استثنا چشمام خیس می شن. برای من اونجایی وطن اه که توش شکل گرفتم. اونجایی که الآن عزیزترینام دارن توش نفس می کشن. اونجایی که مردمش به زبونی صحبت می کنن که من با پدر و مادرم حرف می زنم. زبونی که باهاش "بابا آمد" رو خوندم. زبونی که باهاش خوندم"باز باران با ترانه با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه". اونجایی که توش بهترین دوستای زندگیمو پیدا کردم. اونجایی که توش عشق زندگیمو پیدا کردم. اونجایی که برای تیم فوتبالش گریه کردم. اونجایی که به خاطرش هر وقت لغت جنگ به گوشم می خوره وجودم از درون می لرزه. اونجایی که به خاطر زلزله ی بمش به هم ریختم. اونجایی که توش خونه دوران بچگیم هست و اولین خونه ی زندگی مشترکم. اونجا که با ماشین عروسی تو خیابون هاش از ته دل خندیدیم. اونجا که هنوزم فکر می کنم بهترین رستوران ها و مغازه ها تو بلوار میردامادش ه.  اونجایی که توش سختی کنکور دادن رو چشیدم. اونجایی که توش دانشگاه رویاهام هست. اونجایی که توش همه ی اولین ها رو تجربه کردم. اونجایی که توش عمو و عمه و خاله و دایی هستن. اونجایی که خونه ی  مامان بزرگ و بابا بزرگ توشه.

این که من الآن اینجام و اینکه من اگر همه ی باقیمانده ی عمرم هم اینجا باشم هیچ چیزی رو در مورد اینکه وطن اونجاست عوض نمی کنه. شاید اگه یه ایرانی از مثلا ۱۰ سالگی اومده باشه اینجا و خیلی از خاطرات کودکیش اینجا شکل گرفته باشه وطن براش معنی دیگری جز ایران داشته باشه ولی برای من معنی وطن معنی این شعر عصار ه که می گه "وطن یعنی چه آباد و چه ویران، وطن یعنی همین جا(همون جا) یعنی ایران".

من طبق رسم بازی های وبلاگی از "عامیانه ها" ،"کویریات" ،"فلک را سقف بشکافیم" ،"شهرزاد" ،"هم نفس"، "مودی" و هر کسی که خودش دوست داره بنویسه دعوت می کنم به نوشتن.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 18:11  توسط بنفشی | 

چند بار اومدم بنویسم ولی هر چی نوشتم پاک کردم. واقعا از چی باید بنویسم؟  هر وقت می گم دلم تنگ شده و غر می زنم یا مامانم می خونه و ناراحت می شه و صد بار پای تلفن می گه که چرا دلم گرفته یا این که دوستای ماهم همش بهم می گن نباید غر بزنم. خوب آخه پس من کجا از دلتنگی هام بگم؟ آقای همسر بیچاره خسته شد از بس گوش کرد، دیگه براش عادی شده که بشینم پای کامپیوتر عکس و فیلم مهمونی های ایران رو ببینم و اشکام سرازیر شه...اشک ریختنم براش عادی شده.

این ترم واقعا سرم شلوغه...استادم خیلی ازم کار می کشه...دیروز دلم می خواست تو دانشگاه بزنم زیر گریه از بس آدم سرم ریخته بود سوال می کرد. یکی از simulation می پرسه، یکی از scheduling، یکی هم می یاد تو اتاق tutor ها و سوال فیزیک۱ و معادلات و حد و پیوستگی می پرسه. هر وقت از این سوال ها ازم می پرسن ذهنم پرواز می کنه به کلاس سوم ریاضی آ۱ دبیرستان حضرت زهرا، ساعت های کلاس های خانم فرزامفر، حسابان، یا خانم هیراد فر، فیزیک، سعی می کنم یادم بیاد چیزهایی رو که اونها سر کلاس می گفتن و برای طرف توضیح می دم. کویریات جونم همیشه این جور موقع ها بازم فکر می کنم تو کنار دستم نشستی.

شب نوزدهم برای خودم تنهایی احیا گرفتم...خیلی هم بد نبود. دیشب اما اصلا انگار نه انگار که شب قدره ساعت ۱۰:۳۰ خوابیدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 13:50  توسط بنفشی | 

تو رو خدا ببین چقر بد بخت شدیم که یه هندی ببخشید دگوری باید اینقدر به خودش جرات بده که مملکت و رییس جمهور و دین و همه چیمونو مسخره کنه....پسره ی پررو به من می گه تو رزومت ننویس کجا به دنیا اومدی،چون هیچ کس اینجا با کشورت خوب نیست.......گمشو بابا آخه کی از تو نظر خواست....حالا خوبه هر وقت یکیشونو می بینم حالم از منش و قیافشون به هم می خوره ها. یکی بیاد منو بگیره من ممکنه الان بزنم این یارو رو بکشم...........

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 13:51  توسط بنفشی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بنفشه هستم. یه جایی این ور دنیا با همسرم زندگی می کنم.

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
کویریات
فلک را سقف بشکافیم
الانی
مای من
روزنگار
با یاد لب خشک جگر گوشه ی عشق
درای
یادداشت های نوید
نیکات
ژرفا
گیلاس خانمی
حاجی واشنگتن
گلدونه و شاینا
دولت عشق
عامیانه ها-همسرم
مهتاب
مانا
مودی
شاذه
شهرزاد
هم نفس
شقایق
دفترچه
ریحان
باد صبا
تارا...ستاره کمیاب
خواب زمستونی
ایستاده در رنگین کمان
از سرزمین های شمالی
یک پنجره برای پرواز
دلاویزترین
سیندرلا
مطبخ خاله خانم
ستاره می شوم
داستان پرواز
جیک جیک مستون
روی میز آشپزخانه
دختر پارسی در امریکا
زندگی شیرین من
ناگفته های تارا
سعید
مادو نفر
روزهای زندگی من
سمساری
آشپزخونه
خودیافته
زمزمه
ویولت
دست های ناآشنا
پله پله تا ملاقات خدا
انار خانوم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان