تبليغاتX
گاه نامه ی زندگی من
مدارک چهار تا دانشگاه(یونیورسیتی آف شیکاگو، نورتوسترن، یوسی ال ای و یو سی ارواین) رو پست کردم...چهار تایی که رنکشون از همه بالاتره و از همه هم بیشتر دوسشون دارم. دو تا دانشگاه آخر تنها دانشگا های کالیفرنیا یی هستن که دارم اپلای می کنم و شاید آخرین فرصت های ما برای رفتن به کالیفرنیا. تقریبا هفت تا دانشگاه دیگه مونده که مدارکشون رو تا آخر این ماه پست می کنم و دیگه باید فقط منتظر موند. خیلی برام دعا کنین خبرهای خوش بشنوم. رئیس دانشکدمون معتقد ه که من لااقل از ۹ جا پذیرش می گیرم...چه خوش خیاله بیچاره.

معدل این ترمم هم ۴ شد و اگه ترم دیگه هم ۴ بشم، معدل کلم ۴ خواهد شد، به به چه خوب. مثل دبستانی ها که معدلاشون ۲۰ می شد.

امشب شب یلدا چقدر تنهاییم، خونه ی هیچ کس دعوت نیستیم. معمولا خونه ی عموم اینا دعوت بودیم. پارسال هم که دیگه دم اومدنمون به اینجا بود با بابک(برادرم) و آقای همسر رفتیم خیابون گردی.

شب یلدای همتون خوش.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 14:29  توسط بنفشی | 
آخیش راحت شدم...داشتم خفه می شدم. با اینکه تازه باید بشینم سر داکیومنت کردن تزم و خودش خیلی کار داره ولی همین که دیگه امتحان ندارم بدم خیلی خوبه. اوووووه قراره کلی خوش بگذرونیم. فردا می ریم یه مال خیلی بزرگ و خوب نزدیک شیکاگو که تا حالا نرفتیم. همش اون مال، این مغازه، این ور و اون ور. دقیقا ۲ هفته دیگه می ریم خونه ی جدید و من خیلی خوشحالم. همش می گردم تا همه چی همه اتاق ها رو با هم ست کنم. دقت می کنین که همه ی تفریح من فعلا خریده!!!

خاله ی یکی از دوستامون که تازه اومدن کالیفرنیا زندگی می کنه، براشون یه جفت بلیط فرستاده که تعطیلات برن کالیفرنیا. کسی نیست بخواهد برای ما بلیط بفرسته؟پسر عموها؟دختر خاله؟؟؟

همه جا به مناسبت کریسمس خیلی خشگل شده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 13:43  توسط بنفشی | 
شدم مثل یه ماشینی که بی وقفه کار می کنه، اگه خوابیدن و خوردن رو جزء استراحت محسوب نکنین، من هیچ استراحتی ندارم...تو دانشگاه که همش در حال بدو بدو هستم، از اتاق این استاد می رم تو اتاق اون یکی، از این جلسه تو اون جلسه، از این پروژه به اون پروژه...وقتی هم می رسم خونه لباسامو عوض می کنم و لپ تاپ و روشن می کنم و دوباره شروع می شه. الآنم که دارم می نویسم برای اینه که ۲ساعت دیگه یه پرزنتیشن دارم و دلم شور می زنه و نمی تونم هیچ کاری کنم. بدیش اینه که احساس می کنم هیچ استراحتی در پیش ندارم، بعد از امتحانام GRE دارم و بعدش تو این یه ماه تعطیلی باید تزم رو داکیومنت کنم و تا دانشگاه شروع می شه باید از proposal ام دفاع کنم. استادم دیگه داره بدجوری اعصابم رو می ریزه به هم...از بس هرچی خواسته گفتم چشم پررووو شده. همش التماس دعا داره، هی یه چیزی اضافه می کنه. دیروز دیگه از بس بهش با اخم نگاه کردم، گفت حالا اینا فقط idea منه،اگه دوست نداری می تونی عملی نکنی!!! دیروز یکی دیگه از استادامون که یه خانمه، من و برد تو اتاقش و شروع کرد از این استاد من بد گفتن...که خیلی گیر می ده...هرچی خودش می خواهد باید همون بشه...خسته شدم از دستش...من از خنده داشتم می مردم...یاد غیبت کردنه پیرزن های ایرانی افتادم...منم که ۱ ساله هیچ کی رو پیدا نکردم غیبت کنم...هی قر زدم...هی قر زدم. وقتی فهمید من اینهمه کار برا استادم انجام میدم، چشاش ۴ تا شد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:9  توسط بنفشی | 

گاهی بعضی از آدم ها رو می بینم که یه بلاهای بدی سرشون می یاد، بلاهایی که اگه سر من میومد زندگیم سیاه می شد. بلاهایی که به نظرم واقعا بلا هستند، مثل اینکه یکی از عزیزانت(زبونم لال) سرطان بگیره. بعد همیشه فکر می کنم چه تضمینی هست که یه روز این بلا سر من نیاد؟ یک کم که بهش فکر می کنم می بینم چقدر سخته و یاد این می افتم که همیشه وقتی کوچکترین مشکلی تو زندگیم بوده فقط به خدا توکل کردم و فقط از اون خواستم و هیچ وقت هم بی جواب نموندم. همیشه به خودم می گم که واقعا خدا ممکنه سر من همچین بلایی بیاره؟ و آیا ممکنه اگه یه چیزی رو با همه ی وجود ازش بخوام جوابمو نده؟

 چه جوری اگه کسی به خد امید و ایمان نداشته باشه از این غصه ها نمی میره؟ چه جوری این غصه ها رو دارن و به این فکر نمی افتن که شاید اگه از خدا بخوان کمکشون کنه؟ شاید هم خیلی ها بگن که بارها خواستن و خدا جواب نداده...ولی من همیشه فکر می کنم اگه یه چیزی رو از ته ته دل ازش بخوای بالاخره یه روزی یه جایی حتما بهت می ده.

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 19:48  توسط بنفشی | 
کلی تو این تعطیلات خوش گذروندیم. جمعه حراج بعد از thanksgiving بود. مغازه ها قرار بود از ۴ صبح باز کنن و همه هم حراج باشن. من هم از ۲ هفته قبل به آقای همسر می گفتم باید ۶ صبح راه بیفتیم بریم خرید...آقای همسر هم می گفت این اصلا توهین به شخصیت آدمه که کله ی سحر به خاطر حراج پاشه بره خرید، من هم گفتم همین که من می گم، ۶ صبح. خلاصه اینکه ۶ صبح پا شدم دیدم خیلی ضایع است تو تاریکی بریم خرید...خوابیدم. آخر سر ۸ راه افتادیم. نمی دونین چه خبر بود...مردم داشتن خودشونو می کشتن اینقدر می خریدن. من همون اول فهمیدم که حراجش علکیه(الکیه) چون من مرتب به این مغازه ها سر می زنم و قیمت ها رو می دونم...فهمیدم اینا همون قیمت های قبلیه. تو هر مغازه چند تا چیز کوچیک هم که برمیداشتم وقتی صف حساب کردن رو می دیدم پشیمون می شدم و نمی خریدم. زیاد خرید نکردیم. بعدا تلوزیون گفت میانگین تخفیف تو کل مغازه ها ۸٪ بوده در صورتی که همشون می گفتن ۵۰٪. مردم امریکا کلا تو این روز حدود چند بیلیون خرید کردن.

شنبه و یکشنبه رفتیم میشیگان پیش دو تا از دوستای قدیمی که تازه اومدن اینجا. اینقدر خوش گذشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 14:24  توسط بنفشی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بنفشه هستم. یه جایی این ور دنیا با همسرم زندگی می کنم.

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
کویریات
فلک را سقف بشکافیم
الانی
مای من
روزنگار
با یاد لب خشک جگر گوشه ی عشق
درای
یادداشت های نوید
نیکات
ژرفا
گیلاس خانمی
حاجی واشنگتن
گلدونه و شاینا
دولت عشق
عامیانه ها-همسرم
مهتاب
مانا
مودی
شاذه
شهرزاد
هم نفس
شقایق
دفترچه
ریحان
باد صبا
تارا...ستاره کمیاب
خواب زمستونی
ایستاده در رنگین کمان
از سرزمین های شمالی
یک پنجره برای پرواز
دلاویزترین
سیندرلا
مطبخ خاله خانم
ستاره می شوم
داستان پرواز
جیک جیک مستون
روی میز آشپزخانه
دختر پارسی در امریکا
زندگی شیرین من
ناگفته های تارا
سعید
مادو نفر
روزهای زندگی من
سمساری
آشپزخونه
خودیافته
زمزمه
ویولت
دست های ناآشنا
پله پله تا ملاقات خدا
انار خانوم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان