![]() |
![]() |
|
|
صبح که از خواب پا شدم، چمن های جلوی خونمون سبز بود. آلان که ساعت ۱۱ صبحه تا چشم کار می کنه هم جا سفید شده. اینجا دوباره برف اومد. واای از دیشب بگم که خونه ی یکی دیگه از دوستای آقای همسر مهمونی دعوت بودیم. این دوستش دانشجوی ترم آخر دکترا هست و متولد شیکاگو هست. یه روم میت دختر داشت که اونهم دانشجوی دکترای شیمی بود. تو یه خونه ی دانشجویی کوچولو ۳ تا گربه داشتن هر کدوم اندازه یه خرس. یکیشون از اون گربه های سیاه زشت. کلا فکر کنم ما که گربه ی ایرانی دیدیم اصلا هیچ گربه ی دیگه ای به نظرمون خشگل نیاد. حالا من هم که از گربه متنفر هی این سه تا می یومدن از سر و کولم برن بالا. خیلی بهم بد گذشت نوشیدنی هم که فقط م ش ر وب داشتن و بعدش هم فهمیدیم که تو سوپشون هم واین ریخته بودن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 12:18 توسط بنفشی |
|
|
به به دانشگاه شروع شد و من باز هم مثل بچه های اول دبستانی ذوق دارم. این ترم سه تا کلاس دارم، به علاوه ی دو واحد باقیمانده از تزم. یکی از کلاسام ۵ تا شنبه ی اول ترمه از ساعت ۹ صبح تا ۵ بعد از ظهر. هر روز به جز پنجشنبه ها باید برم دانشگاه. ۲ ماه اول ترم که باید شنبه هام برم این مدت که ایران برف و یخبندان بود. اینجا اینقدر هوا خوب شد که همه ی برف ها آب شد، اونم اینجا که همیشه شش ماه سال برف رو زمینه. یک روز درجه ی هوا رکورد دمای ۱۰۰ سال گذشته رو شکست و به چیزی حدود ۱۳ درجه بالای صفر رسید. آلان سرد شده ولی هنوز برف نیومده.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 10:12 توسط بنفشی |
|
|
You have no idea how much I miss you guys |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11:58 توسط بنفشی |
|
|
مرضیه جون گفته بود که در مورد تفاوت های اینجا با ایران بنویسم، در مورد برخورد مردم و فرهنگ ها. من اون اولی که اومده بودم هیچ تفاوتی احساس نمی کردم ولی با گذشت زمان تفاوت ها بیشتر احساس می شه. یه چیزهایی اینجا پایه ای درسته و اون هم برمی گرده به اینکه به هر حال قوی ترین اقتصاد دنیا مال این کشوره. اینجا با یه شغل خوب می تونی خونه بخری، ماشین بخری و هر چیز دیگه ای رو که دلت خواست با کردیت کارتت بخری و به مرور پرداخت کنی. پس اگه کار داشته باشی مشکل مسکن و خیلی چیزهای دیگه که تو ایران بحران هستن اینجا حل شده است. اینجا همه چیز برمی گرده به کردیت آدم، یعنی همه چیز بر پایه ی اعتماده تا وقتی که اعتبار و کردیتت خوب باشه. وقتی می خوای بری وام بگیری برای خونه نگاه می کنن ببینن از اول عمرت تا حالا پول کسی رو نخورده باشی، پول برق و تلفنت رو به موقع پرداخت کرده باشی، اجاره خونه ی عقب مونده نداشته باشی و اگر اعتبارت خوب باشه مقدار وامی که بهت می دن بیشتر خواهد بود. در مورد برخودر آدم ها، به نظر من به طور کلی آدم ها اینجا خوش برخورد ترن. بی خودی تو خیابون به هم سلام می کنن، اگه مثلا کفشت به نظرشون قشنگ بیاد خیلی زود می گن یا خیلی چیزهای کوچیکی که تو برخوردها آدم رو خوشحال می کنه. البته این چیزها تو ایالت های مختلف خیلی متفاوته و همینطور بین ملیت های مختلف. امریکایی ها به نظر من خوش برخورد ترن و خارجی ها کمتر. البته این حقیقت تو همه جای دنیا صادقه که برخورد آدم ها خیلی بستگی به شخصیت اون آدم هم داره. من چند تا امریکایی هم دیدم که برخوردشون خیلی بد بوده(البته با من نه ها...با هندی ها مثلا دیدم که خیلی نژادپرستانه برخورد کردن) و خارجی های خیلی خوب هم دیدم. برای خود من تا حالا پیش نیومده که وقتی کسی بشنوه ایرانی هستم برخورد بدی بکنه ولی یکی از دوستام می گفت ممکنه به زبون چیزی نگن ولی لااقل توی دلشون یه فکری می کنن. نمی دونم والا شاید هم اگه توی یه کشوری یه مردمی تو راهپیمایی هزار بار بگن مرگ بر (اسم کشور من) یا پرچم کشورمو آتیش بزنن من هم تو دلم در موردشون فکر بد کنم. ولی به طور کلی اینجا سرزمین مهاجران است و اگه آدم خوبی باشی فکر می کنم همه باهات خوب برخورد کنن. نمی دونم مرضیه منظورش همین چیزهایی بود که من نوشتم یا کلا از جنبه های دیگه نگاه کنم؟ باز هم چیزی به ذهنم رسید می نویسم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:56 توسط بنفشی |
|
|
ما اسباب کشی کردیم به خونه ی جدید. اسباب کشیمون یه چیزی در حد یه فاجعه سخت بود. تو هوای حدود منفی ۲۰ درجه ی سانتیگراد ما دو تا تنهایی همه چیز رو جا به جا کردیم. بیچاره آقای همسر که تقریبا همه چیز رو خودش تنهایی بلند کرد. یه لحظه هایی اینقدر سردم شد که فکر کردم خوب همینطوری می شه که آدم از سرما می میره دیگه!!!! نگین چرا کارگر نگرفتین چون اگه می خواستیم کارگر بگیریم باید یه چیزی حدود ۲۰۰ دلار پول می دادیم. یاد اونجایی که ۵۰۰۰ تومان دادیم به سرایدارمون و همه چیز رو برامون جا به جا کرد و کلی هم ذوق کرد به خیر.
ولی خب همه چیز مرتب شد و خونه ی جدید خیلی خوبه و خوشحال هستیم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 21:36 توسط بنفشی |
|
|
امروز چهارمین سالگرد عقد ما است (به قمری البته). روزی که به قول آقای همسر، همسر رسمی شدم. چهار سال هست که دارم همه ی لحظه های زندگیم رو با یه فرشته به معنای واقعی کلمه تقسیم می کنم، پنج سال است که عاشقش هستم و بیشتر از ۶ سال است که می شناسمش. دو سال و نیم است البته که با هم زیر یک سقف زندگی می کنیم. امسال عید غدیر همش به یاد یک نفر دیگه هم هستم. به یاد یکی از عزیزترین دوستام که الان احتمالا آخرای جشن عقدشه. هیچ وقت فکر نمی کردم من توی جشن عقد دوستی که بهترین خاطره های دوستیم با اون شکل گرفته نباشم. عزیزم برات بهترین ها رو آرزو می کنم. از صمیم قلبم برای خوشحالیت خوشحالم. بیشتر از هر وقت دیگه ای دلم می خواست الآن معجزه ای می شد و من برای یک لحظه هم که شده می اومدم تهران و می دیدمت و بهت می گفتم که چقدر برات خوشحالم. دعا می کنم خوشبختی رو در کنار همسرت با همه ی وجود حس کنی. دعا می کنم با هم دیگه به همه ی آرزوهای بزرگ و کوچیکتون برسین. دعا می کنم همونطور که همیشه تو همه چیز بهترین بودی، بهترین همسر و در آینده بهترین مامان دنیا هم باشی. همیشه شاد باشین و موفق. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم دی 1386ساعت 19:21 توسط بنفشی |
|
|
فردای آن روز عید قربان بود و تعطیل. همه می اومدن خونمون برای خداحافظی. حتی شوهر خاله ی مامانم هم موقع رفتن چشمانش خیس بود چه برسه به من. اون شب پدربزرگ و مادربزرگم که می رفتند باهاشون خداحافظی نکردم چرا که قرار بود فرودگاه هم بیایند. اصلا دلم نمی خواست بیان فرودگاه. دلم نمی خواست هیچ کس بیاد فرودگاه. دوست داشتم یه آژانس بگیریم خودمون بریم فرودگاه. خداحافظی تو فرودگاه واقعا سخته. شب بعدش تلفنی با پدر بزرگ و مادربزرگم خداحافظی کردم و باور کنید یکی از سخت ترین خداحافظی ها بود. پدر بزرگ و مادر بزرگی که همه ی روزهای بچگی مو باهاشون گذروندم. مادر بزرگم که ایمان و اعتقادی رو که الان دارم تو بچگی تو وجودم پروراند و اینقدر روزها نماز رو برام تکرار کرد که نماز خوندن برام عادت شد. پدر بزرگم که عاشقانه دوستش دارم و همه می دونن که من رو بین نوه هاش یه جور دیگه دوست داره و من هم به مانند یک پدر دوستش دارم. من اون چند روز از هر خیابونی که تو تهران رد شدم باهاش خداحافظی کردم، با خاطراتم توی اون خیابون ها خداحافظی کردم. شبی که داشتیم می رفتیم فرودگاه برای خونمون، برای خاطرات نوجوونیم توی اون خونه گریه کردم. شب با بهترین دوستم یه جوری خداحافظی کردم که شاید دیگه تا مدت ها، تا یه چیزی اندازه ی ۷ سال نبینمش. و شب آخر در فرودگاه بعد از اون همه اذیتی که سر اضافه بار شدیم، موقع خداحافظی شد. سعی کردم اونهایی رو که خداحافظی ازشون سخت تره بذارم آخر. اول با خونواده ی آقای همسر خداحافظی کردم. بعد داییم که واقعا بیشتر از یه دایی دوستش دارم. توی بغل خالم بلند بلند گریه کردم...خدایا من چند سال دیگه خالم رو می بینم؟ بعد بابک...مگه می شه بین مامانم و بابام و بابک یه نفر رو انتخاب کنم که اول باهاش خداحافظی کنم. چشمای قرمز و صورت خیس بابک اینقدر بهمم ریخت که هنوز که هنوزه هر وقت بهش فکر می کنم بازم چشمام خیس می شه. من برادرم رو عاشقانه دوست دارم. از بچگی چون همیشه تو خونه با هم تنها بودیم بهش یه احساسی شبیه احساس مادرانه داشتم. حالا باید با بابک برای اقلا سه سال دوری خداحافظی می کردم و منتظر می موندم تا اون هم یه روز پذیرش بگیره و بیاد پیشم. خداحافظی با مامان و بابام اصلا یادم نیست چطوری گذشت، فقط یادمه که اونها هی می گفتن برو و آقای همسر هم من و می کشید و می برد. توی این یه سال بارها، اقلا دو روز یه بار به خاطر دلتنگی به نحوی اشکام سرازیر شدن ولی دیگه مثل اون روزهای اول نمی خوام یعد دو روز برم بلیط بگیرم و برگردم. به موندن اگرچه خیلی سخت، عادت کردم. این است رسم زندگی... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 20:57 توسط بنفشی |
|
|
پارسال این روزها قبرس بودم. برای پیک آپ ویزا تنها رفته بودم. همه چیز خیلی عجیب و غریب و قاتی پاتی بود. اون چند شبی که قبرس بودم اولین شب هایی بود که بعد از ازدواج پیش آقای همسر نبودم. البته چون کلا یه جمع هشت نفره بودیم خیلی احساس تنهایی نکردم. کلا حس عجیبی بود. می دونستم وقتی برگردم تهران ۲ روز بعدش باید بیایم امریکا. اینقدر گیج بودم. از یه طرف دلم شور می زد که نکنه در آخرین لحظات برای ویزا مشکلی پیش بیاد. بعد دلم شور می زد که نکنه توی فرودگاه شیکاگو مشکلی پیش بیاد. واقعا وارد شدن به امریکا یه جوریه که تا اون موقعی که وارد شهر نشی نمی تونی مطمئن باشی. فکر اینکه چه جوری باید خداحافظی کنم. ما چون دو هفته قبل از پروازمون خونه ی خودمون رو اجاره داده بودیم، دو هفته ی آخر خونه ی مامانم این بودیم. وقتی از قبرس رسیدم تهران همه ی بارامون در حالی که هنوز درست حسابی جمع نشده بود وسط اتاق خودم تو خونه ی مامانم اینا بود، اتاقم خیلی بزرگه ولی اصلا جا نبود کفش راه بری، اتاقی که دیگه هیچ کس اشغالش نکرد و همیشه اسمش "اتاق بنفشه" است. دو روز وقت داشتم. اون شب نامزدی خواهر دوستم دعوت داشتم و حتما می خواستم برم. اول رفتیم جایی که موبایلامو نو فروخته بودیم که امضا کنیم و موبایل ها رو تحویل بدیم. موبایلم رو که دادم همینطور اشکام می اومد. یکی از تعلقاتم رو دادم رفت. رفتم آرایشگاه. مامانم از سر کار زود اومده بود که من و بیشتر ببینه، مامانم با اون همه کار و اون همه عشقش به کار. هی زنگ می زد به آرایشگاه که بیا دیگه. با آرایشگاهمم خداحافظی کردم. اومدم خونه، مامانم و بابام و بابک نشسته بودن منتظر. مامانم هی می گفت نرو. خودمم دلم نمی یومد ولی دوستامم برام خیلی عزیز بودن. اون شب بابک رو هم بردیم. چند ساعت بیشتر هم که پیشم می بود غنیمت بود. خیلی خوش گذشت. موقع خداحافظی یه خانمی داشت آهنگ "بردی از یادم...با یادت شادم" رو می خوند و من هم که اشک امانم نمی داد. اینم از دوستام...
خیلی طولانی شد. بقیه اش رو تو پست های بعدی می نویسم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 18:24 توسط بنفشی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
بنفشه هستم. یه جایی این ور دنیا با همسرم زندگی می کنم.
|
|
RSS
|