تبليغاتX
گاه نامه ی زندگی من
پروردگارا در آستانه ی سال جدید سلامتی جسم و روح را برای همه ی عزیزان و دوستانم از تو می خواهم.
مهربانا سربلندی و موفقیت را برای همه ی بندگانت به ارمغان آور.
لطیفا شادی درونی و آرامش خاطر را با همه وجود از درگاهت می خواهم.
بزرگا بی نیازی، بلندی طبع، خلق خوش، شرافت و انسانیت عطا فرما.
خدایا چیزی نمی خواهم که در خداییت نگنجد...می خوانمت، از صمیم قلبم می خوانمت...اجابتم نما...
نازنینا همه ی ما را آن ده که بهترین است.

تو را قسم به همه ی مقدسات عالم در این سال جدید حول حالنا الی احسن الحال.

دوستای خوبم، عیدتون مبارک.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:24  توسط بنفشی | 
وقتی فکر می کنی مامانت رو به امید خدا به زودی می بینی، اونوقت می دونی دلت برای کی پر می زنه؟ می دونی حاضری الآن خیلی چیزها رو بدی تا برای یه ساعت هم که شده کی رو ببینی؟ می دونی چقدر آرزو داری سر سال تحویل پیش بابا باشی.


این چه رسمیه که من باید به خاطر یه خورده پیشرفت دو سال متوالی سال تحویل دور از بابام باشم....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 20:23  توسط بنفشی | 
پیشنهاد نسیم جون بود که تصوری رو که از دوستای وبلاگیمون داریم بنویسیم. نوشتن تصورها سخته. منم خیلی از کسانی رو که تو لینکدونیم هستن می شناسم و از نزدیک دیدم برای همین تصورم دقیقا شکل خودشونه. اما اونایی که تا حالا ندیدمشون:

مای من: با اینکه عکسشونو دیدم ولی همیشه هر وقت می رم تو وبلاگشون یاد دانشکده برق شریف می افتم و یاد عرشه ی دانشکده برق.

روزنگار: باز هم همیشه حول و حوش دانشکده ی برق رو تصور می کنم و یه آدم خیلی جدی و قد بلند.

مودی: سخته... نمی دونم...شوخ و رک...از اونایی که حرفشو خیلی راحت می زنه.

شاذه: همیشه در حال سر و کله زدن با دو تا پسر شیطون و دخترش و در حال تصور داستان هاش تو ذهنش.

هم نفس: تو پله های دانشکده ی عمران دنبال کارهای دفاع تز.

شقایق: خیلی خانوم، با تیپ خانومی...همیشه در حال گوش دادن موسیقی، با یه قلم و کاغذ جلوش.

باد صبا: خیلی بزرگتر از من...خیلی مرتب و وقت شناس. همیشه وقتی می رم تو وبلاگشون چهره ی بچه ی خشگلشون می یاد جلو چشمم.

تارا: یاد یه خانوم مهندس با مقنعه و مانتو سر کار می افتم که داره درس می ده.

ساقی: یاد شمال می افتم، یاد یه خوابگاه خیلی خشگل نزدیک دریا. یاد یه دختر صبور و خوب.

یلدا: یاد یه خانوم دکتر به تمام معنا یا روپوش سفید و گوشی...خیلی درسخون، یاد کانادا و یاد اینکه به من خیلی نزدیکه.

نسیم: خیلی فکر می کنم باید شیطون باشی. موهای بلند و صاف...یاد سالهای اول و دوم دانشگاه می افتم.

نمی دونم خوب شد یا نه...شاید می شد بهتر هم بنویسم...



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 18:36  توسط بنفشی | 
این امریکایی ها خیلی باحالن: توی یه جلسه ی مهم که یه عالم آدم مهم نشستن یا سر یه کلاس 50 نفری درست وسط درس یهو می بینی یکی دستمالشو درآورد و با همه ی قدرت یه فین خیلی بزرگ حال به هم زن کرد(ببخشید اگر حالتون به هم خورد، می خواهم به عمق فاجعه پی ببرید)، بعد درست وسط همون جلسه یا سر کلاس اگر یکیشون یه عطسه ی کوچولو بکنه صد بار بلند می گه "Excuse Me" و بعد یهو می شنوی که از گوشه و کنار اتاق 49 نقر می گن "Bless You" و اون طرف هم به هر کدوم یه "Thank You" می گه.
من نمی فهمم یه عطسه کردن اینهمه عذر خواهی داره، بعد اون فین کردن اصلا عیبی نداره؟
تو فرهنگ ایرانی دقیقا برعکسه.

ولی من از این عادت که حتما وقتی یکی عطسه کنه بهش می گن "عافیت باشه" خوشم می یاد. ما خیلی هم به این مقید نیستیم.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 15:46  توسط بنفشی | 
اصلا حوصله ندارم...دیشب تا صبح خواب وبلاگمو می دیدم...وقتی فکر نمی کنی یه آدم هایی وبلاگت رو می خونن و بعد می فهمی که می خونن و هیچ وقت هم به روی مبارکشون نمی یارن و خبرهایی که از خودت می نویسی از این ور دنیا به اون ور دنیا مخابره می شه و بعد به گوش مامانت می رسه و دوباره به خودت برمی گرده لجت می گیره. همیشه از این کسایی که یه روز می یان می گن دیگه نمی نویسیم و فرداش باز می نویسن بدم می یومد. نمی خوام هم اونطوری باشم. وبلاگمو دوست دارم...از آدم هایی که تا حالا ندیدمشون ولی از طریق وبلاگ می شناسمشون تو ذهنم تصوراتی دارم...برای هرکدومشون یه قیافه ای ساختم، نوشتن همیشه از بزرگترین  عشق های زندگیم بوده، چه اون موقع که روی کاغذ می نوشتم و چه الآن که اینجا. نمی دونم شاید دیگه اینقدر خصوصی که الآن می نویسم ننویسم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 10:33  توسط بنفشی | 
الانی جونم من و به بازی آهنگ ها دعوت کرده:

من از بچگی یه جای یه توپ دارم قلقلیه یه شعرهای دیگه ای حفظ بودم. وقتی بهم می گفتن شعر بخون می خوندم:

ابرو به من کج نکن کج کلاه خان یارمه، خشگلم و خشگلم دلها گرفتارمه...

یا

ای قشنگ تر از پریا، تنها تو کوچه نریا، بچه های محل دزدن، عشق من و می دزدن... 

یه کم که بزرگتر شدم، یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من نخور که دوری برای من شده عادت...   رو  روی کاغذ نوشته بودم تا حفظ شم.

تو حدودای نوجوونی عاشق گوگوش و آهنگاش شدم و هنوز هم هستم البته:

توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن دو تا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکشون من...

غریب آشنا دوستت دارم بیا، من و همرات ببر به شهر قصه ها...

ای چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن، ای که حرفهای قشنگت من و آشتی داده با...

بعد هم صدای ابی که فکر کنم همه باهاش خاطره دارن:

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست، ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست...

یه سری آهنگ قدیمی هم هستن که برای من یه عالمه خاطره همراه خودشون دارن، چون خانواده ی مامانم همشون  اهل موسیقی هستن و همیشه توی مهمونی هامون می خوندن. مخصوصا الآن که اینجا هستم وقتی اون آهنگ ها رو می شنوم دوباره می رم به حال و هوای مهمونیامون:

با صدای دایی مامانم:

قناری باغ من، بگو تو با من سخن، که همزبانم تویی، تویی تو تتها، حکایت من بگو به دلبر فتنه جو...

موی سپید و توی آیینه دیدم، آهی بلند از ته دل کشیدم...

و با صدای خاله ی مامانم:

بردی از یادم، دادی بر بادم، با یادت شادم...

بنفشه بنفشه دریا کنار اومد، بنفشه بنفشه به جویبار اومد، خدا من و قربونت کنه ایشاالله، اسیر دو چشمونت کنه ایشاالله...

با صدای مهری(دختر خاله ی مامانم):

ابرو پیوسته، دو چشمون سیات دل به که بسته...

خیلی آهنگ های دیگه ای تو ذهنم هست ولی دیگه زیاد شد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:11  توسط بنفشی | 
یلدا جون من و به بازی زیباترین نقاشی خدا دعوت کرده. خیلی سخته...ولی من فکر کردم به جای اینکه یه نقاشی از طبیعت انتخاب کنم این رو اینجا بذارم:

منم از کویریات و الانی دعوت می کنم که شرکت کنن تو این بازی.

یه جایزه ای توی دانشگاه بردم که از صبح تا حالا همه بهم تبریک می گن...ولی باید زودتر تکلیفم معلوم شه که سال دیگه می خوام چی کار کنم. خدایا بازم از تو کمک می خوام.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 11:13  توسط بنفشی | 
بالاخره دفاع کردم. پروپزال دیفنس بود ها نه دفاع نهایی. همین الآن تموم شد. خیلی خوب بودم. رئیس دانشکدمون معلوم بود که خیلی ذوق کرده. ۱۰ دقیقه هم دیر رسید و من هم شروع کرده بودم ولی هنوز نرسیده اینقدر سوال های باهوشانه ای کرد و من هم همه رو جواب دادم. از کارم مطمئن بودم ولی به شدت استرس خود پرزنتیشن رو داشتم، با اینکه همیشه خوب پرزنت می کنم و تا حالا چند نفر بهم گفتن که اصلا معلوم نیست که اینگلیسی زبون اصلیم نیست ولی به هر حال این یکی فرق داشت، با لباس رسمی، کفش پاشنه بلند. خلاصه که آخرش من و بیرون کردن و یه ربع با هم حرف زدن و گفتن پاس شدم. ادوایزرام گفتن که بهم افتخار می کنن.

 تز آدم انگار مثل بچه ی آدم می مونه...آدم دوستش داره.

از خودم تعریف کردم برای این بود که بعدا که این و خوندم خاطرات این روز یادم بمونه...نگین چه از خودش تعریف می کنه ها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:3  توسط بنفشی | 
امروز تولدم بود...باورم نمی شه... 25 ساله شدم...خیلی زیاده ها...25...یعنی ربع قرن، یعنی اگه فکر کنی که 75 سال عمر می کنی، یک سومش تموم شد. بعضی سن ها خاص هستند مثل 20 مثل 30...بیست و پنج هم یه جورایی خاصه.
امسال خیلی مهمه...کلی برنامه دارم، شروع پی اچ دی...شاید رفتن به یه ایالت دیگه...دیدن مامانم...خدایا خودت کمک کن به چیزهایی که می خوام برسم.

آقای همسر برام کادوهای خشگل خرید. دیشب برای اولین بار کیک پنیر درست کردم و اینقدر خوب شد که نگو...25 تا شمع کوچولو گذاشتیم روی کیک و فوت کردیم. قیافه ی کیکه خیلی خوب نشد ولی مزه اش خیلی خوب بود.



+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 18:26  توسط بنفشی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بنفشه هستم. یه جایی این ور دنیا با همسرم زندگی می کنم.

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
کویریات
فلک را سقف بشکافیم
الانی
مای من
روزنگار
با یاد لب خشک جگر گوشه ی عشق
درای
یادداشت های نوید
نیکات
ژرفا
گیلاس خانمی
حاجی واشنگتن
گلدونه و شاینا
دولت عشق
عامیانه ها-همسرم
مهتاب
مانا
مودی
شاذه
شهرزاد
هم نفس
شقایق
دفترچه
ریحان
باد صبا
تارا...ستاره کمیاب
خواب زمستونی
ایستاده در رنگین کمان
از سرزمین های شمالی
یک پنجره برای پرواز
دلاویزترین
سیندرلا
مطبخ خاله خانم
ستاره می شوم
داستان پرواز
جیک جیک مستون
روی میز آشپزخانه
دختر پارسی در امریکا
زندگی شیرین من
ناگفته های تارا
سعید
مادو نفر
روزهای زندگی من
سمساری
آشپزخونه
خودیافته
زمزمه
ویولت
دست های ناآشنا
پله پله تا ملاقات خدا
انار خانوم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان