![]() |
![]() |
|
|
هنوز یه کم گیجم. نمی دونم کجای زندگیم هستم. نمی دونم امسال تابستون برنامه ام چیه. اون تصوری که توی ذهنم از این تابستون داشتم خیلی با واقعیت الآن متفاوته. تا حالا باید حتما یه دیداری تازه می شد که نشد و ... از یه طرف هنوز خسته ی امتحانها هستم و نمی تونم کار جدیدی شروع کنم. انگار یه چیزی گم کردم...همش منتظر یه اتفاق هستم. معدل 4 این ترمم با اینکه ترم خیلی سختی بود و همه ی درس ها برام جدید بود و خیلی براشون زحمت کشیدم فقط یه لبخند روی لبام آورد و همین و بس...دلم مسافرت می خواهد...یه مسافرت طولانی...دلم...خدایا کمکم کن بتونم خودم رو پیدا کنم...بتونم برای شرایط جدیدم برنامه ریزی کنم...خدایا من و به آرزوهام برسون...خدایا این تابستون رو پاییز نکن مگر اینکه من...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:20 توسط بنفشی |
|
|
دلم براتون تنگ شده بود. این چند روز دو تا از دوستامون از میشیگان اومده بودن پیشمون...واقعا روزهای خیلی خوبی بود. رفتیم شیکاگو و خوش گذروندیم. دوستامون هم خیلی ماه بودن. امروز صبح که داشتن می رفتن اصلا دلم نمی خواست که برن...دوباره زندگی به حالت عادیش برگشت و ما موندیم و تابستون. امسال برنامه داریم که زیاد بریم شیکاگو گردش...سال دیگه تابستون احتمالا اینقدر به شیکاگو نزدیک نخواهیم بود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:58 توسط بنفشی |
|
|
این روز آخر درس خوندن بدجوری داره فشار می یاره دیگه...خسته شدم...دلم استراحت می خواد...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:39 توسط بنفشی |
|
|
نشستم سر کارم و دارم فکر
می کنم که چجوری ۳ تا امتحان و ۱ پروژه و یه عالمه ورقه ی تصحیح نشده رو باید تو ۸
روز آینده مدیریت کنم و بعد یهو خیلی اتفاقی یادم می افته که چقدر دلم برای داییم
تنگ شده...یاد جوک هاش می افتم تو شب هایی که دور هم تو شمال جمع می شدیم و یاد
شوخی هاش و یاد اینکه چقدر از دستش می خندیدم... برای اولین بار تو این
مدت اینجا بودنم سرما خوردم و گلو درد بدی داشتم، رفتم دکتر گفت چون ویروسه، هیچ
دارویی موثر نیست و باید زمان بدی بدنت خودش خوبت کنه...اگه با این گلو درد
ایران می رفتم دکتر حتما یه پنی سیلین ۱۲۰۰۰۰۰ بهم می داد...واقعا برای خودم
ناراحت شدم که تو ایران به اون مصیبت اینهمه رفتم آمپول زدم و اونقدر زجر کشیدم.
دکتر گفت آنتی بیوتیک هم فقط برای باکتری خوبه و در مورد ویروس اصلا موثر نیست. یه پسر هندی اه ازم پرسید
کجایی هستی...تا گفتم ایران...به من اشاره کرد و گفت:"اووووه احمدی
نژاد". من شکل احمدی نژادم؟؟؟؟؟؟؟؟ من خیلی سرم
شلوغه...شاید تا هفته ی دیگه نرسم چیزی بنویسم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:0 توسط بنفشی |
|
|
ساقی جون و مونا جون من رو به بازی "من..." دعوت کردن.
قبلش بگم من خصوصیاتی رو می نویسم که از نظر خودم بارزه در شرایطی که سعی می کنم خیلی خصوصی و جزئی هم ننویسم...یه وقت حمل بر خودستایی نشه... من خیلی مرتب هستم و خیلی هم به برنامه ریزی معتقدم. تو محیط شلوغ و نامرتب اصلا نمی تونم هیچ کاری کنم، اول باید همه جا رو تمیز و مرتب کنم و بعد مثلا شروع کنم درس خوندن. در مورد برنامه ریزی هم که یادمه از وقتی ۱۲ سالم بود همیشه از مدرسه که می اومدم خونه روی یه کاعذهای کوچولویی می نوشتم که از چه ساعتی تا چه ساعتی باید چه درسی رو بخونم و همیشه هم به برنامه هام عمل می کردم. هنوز هم این عادت رو دارم. من عاشق درس خوندن هستم...همیشه بزرگترین آرزوهای زندگیم آرزوهای تحصیلیم بوده. من عاشق همسرم هستم و فکر می کنم خدا تو مورد ازدواج به من واقعا لطف داشته. من آدم بلند پرواز و رویا پردازی هستم. همیشه برای خودم رویاهایی دارم. رویاهام رو هر شب قبل از خواب مرور می کنم که یادم نره باید بهشون برسم. بزرگترین آرزوی زندگیم اینه که به تصوری که از "بنفشه" ی ۷-۶ سال دیگه دارم برسم. من به شدت احساساتی و عاطفی هستم. خودم فکر می کنم که خوش قلبم و ته دلم برای همه خوب می خواهم...گرچه به خاطر غرور زیادی که دارم و غرورم اجازه نمی ده که احساساتم رو نشون بدم بعضی ها در موردم اینطوری فکر نمی کنن. فکر کنم اگه از بابام، مامانم و شاید آقای همسر بپرسین یه ویژگی بنفشه چیه؟ همشون می گن قد و یه دنده اس. ذاتم قده و این و از بابام به ارث بردم ولی خودم احساس می کنم بعد از ازدواج در اثر زندگی با آقای همسر مهربون خیلی بهتر شدم و الآن خیلی کمتر قدم. من عاشق پدر و مادرم و برادرم هستم...عاشق به معنای واقعی کلمه. عاشقانه وطنم رو دوست دارم. آرزومه که یه روزی شرایط زندگی برای ما ایرانی ها تو ایران بهتر بشه. من سفر کردن رو خیلی دوست دارم...سفرهای دسته جمعی بهم خیلی خوش می گذره ولی همیشه از سفرهای دوتاییمون(من و آقای همسر) هم خیلی خاطرات خوبی دارم و خیلی بهم خوش می گذره. من از آشپزی کردن لذت می برم و آشپزی رو یه هنر می دونم نه یه کاری که باید انجام بدم. آدم مستقل و خودساخته ای هستم...یادمه همیشه مامان بابام خیلی سعی می کردن و براشون مهم بود که من خودساخته باشم. کلا آدم حسودی نیستم ولی چند تا آدم معدود هستن که همیشه بهشون حسودی می کنم و نمی تونم بگم کی هستن(دوستام نیستنا...به دوستام حسودی نمی کنم) و از اینکه به این چند نفر هم حسودی می کنم متنفرم...دوست دارم زودتر این اخلاقم رو کنار بذارم ولی نمی دونم چرا نمی شه. بچه بودم مامانم بهم می گفت خیلی بداخلاقم...آقای همسر هم می گه بعضی وقت ها...ولی من فکر کنم اشتباه می کنن عاشق زبان آموزی(یادگرفتن زیان های جدید)، یاد گرفتن بعضی هنرها(مثل رقص تخصصی)، یادگیری موسیقی(۲ تا ساز رو بچه بودم رفتم یاد بگیرم ولی نگرفتم...انگار استعداد ندارم)، گوش دادن به موسیقی، نوشتن، کتاب خوندن، شعر خوندن(هیچی مثل حافظ آرومم نمی کنه) و نقاشی کردن(رنگ روغن کار می کردم قبلا) هستم. ورزش های انفرادی رو بیشتر از جمعی دوست دارم. وااای خرید کردن یادم رفت...اگر دو هفته پشت سر هم خرید نرم انگار دارم خفه می شم. خرید کردن بزرگترین تفریح من حساب می شه. من به خدا با همه ی وجود اعتقاد دارم...اگه یه روز نتونم با خدا حرف بزنم و دعا کنم دق می کنم. معتقدم که بعضی اصول دینی هم برای اینکه آدم رو تو یه چارچوب هایی نگه دارن خیلی خوبن. خیلی زیاد شدا...آلان می گین خوب به ما چه اینا...بازی بود دیگه...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:59 توسط بنفشی |
|
چند روز پیش خوشحال از اینکه بالاخره بهاری که اینهمه منتظرش بودم به اینجا هم رسید دوربین به دست راه افتادم تو دانشگاه و این عکس ها رو گرفتم. تو ایران عادت نداشتم منتظر بهار بشینم چرا که بهار خودش به موقع می اومد. اینجا امسال اینقدر به این درخت ها نگاه کردم که کاملا متوجه شدم کی جوونه زدن و کی جوونه ها شکوفه شدن. همه جا بدجوری رنگ و بوی بهار داشت که امروز سر کلاس نشسته بودیم و استاد که تو ثابت کردن یه قضیه یه کم به تناقض رسیده بود یه دفعه بیرون رو نگاه کرد و گفت:"داره برف می یاد...". واقعا داره گوله گوله برف می یاد و قطع هم نمی شه. ولی خیلی خشگل شده روی این چمن های سبز و این شکوفه های صورتی گوله های سفید برف سرازیر شدن. وقتی داشتم از ساختمون خارج می شدم، جلوی در وایساده بودم و سعی می کردم به زور کلاه دکوری پلیورم رو بذارم سرم که یه پسر سیاه بهم گفت:"انتظارشو نداشتی؟" گفتم:"نه والا..." گفت:"چه می شه کرد...". کاش شکوفه هام نمیرن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:55 توسط بنفشی |
|
|
یه مسابقه ای از کانال NBC پخش می شه به اسم Deal Or No Deal. شوی مورد علاقه ی منه. قانونش اینطوریه که 26 تا مدل که بیشترشون خشگلن و هر دفعه هم لباس های عین هم خیلی قشنگ می پوشن، هر کدوم یه کیس دستشونه و توی هر کیس یه عددی بین 1 سنت و 1000000 دلار نوشته شده. شرکت کننده با انتخاب شماره ی کیس ها هر بار یک کیس رو حذف می کنه و یعد از هر حذف بسته به اون عددی که حذف کرده یک مقداری پول بهش پیشنهاد می شه و اون می تونه deal کنه و پول ها رو بگیره و می تونه هم no deal کنه و ادامه بده. هر کیسی آخر بمونه به اندازه ی عدد اون کیس پول می دن به طرف. عدد های بزرگی هم که بین 26 تا کیس هست 1000000 ، 750 هزار، 500 هزار، 400 هزار، 300 هزار، 200 هزار و 100 هزار دلاره. دیگه بقیش کمه. حالا مثلا اگه تو دورهای اول حذف کردن اون عددهای کوچیک حذف بشه، پیشنهاده هی می ره بالاتر و این باعث می شه که شرکت کننده هی پیش خودش بگه حالا که اینهمه عدد بزرگ دارم پس هنوز ادامه بدم و یهو می بینین که تو دورهای آخر بد شانسی می یاره و چند تا عدد بزرگش حذف می شه و آخرش مثلا از 234 هزار دلار می رسه به 17 هزار دلار. با اینکه تو این مسابقه شانس حرف اول رو می زنه ولی به نظر من کاملا طبیعت آزمند آدم ها رو نشون می ده. یه نفر یه بار آفر 150 هزار تا رو no deal کرد و آخر سر یه سنت برد. تا حالا نشده کسی یک میلیون رو ببره و بیشترین مقداری هم که کسی برده 450 هزار بوده. خلاصه اینا رو گفتم که بگم سناریوی این مسابقه دقیقا سناریوی زندگی ما آدم هاست. یه وقت هایی اینقدر طمع به خرج می دیم که ممکنه همه چیز رو ببازیم. یه وقت هایی هم همش دنبال لقمه های خیلی بزرگ هستیم. این با ریسک پذیری فرق داره. آدم باید بتونه یه حد تعادلی بین هر دوش برقرار کنه.
تو این مسابقه معمولا آدم های مسن موفق تر هستن...چون وقتی می بینن ادامه ی راه ممکنه خیلی خطر داشته باشه زود deal می کنن ولی بعضی از این جوون ها رو اعصاب مننن...بابا جون حالا 250 هزار تا با 400 هزار تا خیلی هم فرق نداره...بهتر از اینه که آخر سر 5000 تا ببری. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:55 توسط بنفشی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:32 توسط بنفشی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
بنفشه هستم. یه جایی این ور دنیا با همسرم زندگی می کنم.
|
|
RSS
|