تبليغاتX
گاه نامه ی زندگی من
وقتی شنیدم تا دو دقیقه تو حالت شوک بودم. از ظهر تا حالا صداش از گوشم بیرون نمی ره. "عاططططفه..."..."صباحی علیه صباحی"..."قهری؟...حرف که می زنی؟". خانه ی سبز با وجود خسرو شکیبایی برای من سبز شد. خیلی زود بود...حیف اون صداش که اینقدر زود ساکت شد. خدایش بیامرزد.
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 7:29  توسط بنفشی | 
من باز هم اومدم...دلم خیلی برای اینجا تنگ شده بود...دلم برای شماها تنگ شده بود. وقتی دغدغه ی نوشتن نداشتم احساس می کردم یه چیزی رو گم کردم. برام دیگه زیاد فرقی نمی کنه چه کسانی اینجا رو می خونن و چه احساسی با خوندن اینجا بهشون دست می ده. اون چیزی که برام مهمه اینه که من از طریق این دنیای مجازی چند تا دوست پیدا کردم. چند تا دوست خوب که وقتی یه مدت نیستم نگران می شن و سعی دارن کاری کنن که حالم بهتر بشه. چند تا دوست خوب که حالا دیگه تلفنی هم با بعضیاشون صحبت می کنم. برای من همین از کافیم کافی تره. پس من باز هم می نویسم پس هستم...من هستم پس باز هم می نویسم.

بابایی روزت مبارک...همسری روزت مبارک... 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:16  توسط بنفشی | 
یه مدت نمی نویسم...به مرخصی احتیاج دارم. می یام شاید بعد از چند هفته...
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:48  توسط بنفشی | 
دیروز Taste of Chicago بودیم. این اسم یه جشنواره ای هست که هر سال همین موقع ها توی یکی از پارک های روبروی دریاچه تو داون تاون شیکاگو برگزار می شه و اینجوریه که حدود 50-60 تا از رستوران های شیکاگو اونجا غرفه دارن و غذاهاشون رو می فروشن. خیلی هم شلوغ می شه. آدم در اینجور مواقع توقع داره که غذاهای خیلی خاصی بخوره ولی خوب غذاها معمولیه و نسبت به قیمتشون هم خیلی کمه. اینقدر کمه که باز مجبور می شی بری یه غذای دیگه هم بخری. ولی خوب کلا خیلی خاصه و خوش می گذره. دیروز روز خیلی خوبی بود مخصوصا اینکه با دوستای خیلی خوبی رفته بودیم که اینقدر اخلاقشون خوب بود و سازگار و مهربون بودن که کاملا تونستن یه خاطره ی خیلی خوب رو توی ذهنمون بذارن. آتیش بازی شیکاگو هم به مناسبت روز استقلال امریکا پنجشنبه شب برگزار شد. ما امسال نرفتیم و از تلوزیون دیدیم. واقعا قشنگه. مجری های تلوزیون می گفتن که بهترین کمپانی برگزار کننده آتیش بازی دنیا داره توی زیباترین اسکای لاین دنیا آتیش بازی می کنه.
اینم دو تا عکس که از Taste of Chicago گرفتم.

این پای بوقلمون که می بینین شکلش خیلی بهتر از مزه اش بود. فکر نکنین خیلی چیز خوشمزه ای رو از دست دادین.



اینم فواره ی همون پارکی که جشنواره توش بود.




+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 18:25  توسط بنفشی | 
امروز رفته بودیم مال مورد علاقمون برای گردش. خیلی هم قصدی برای خرید نداشتم ولی همه جا خیلی خوب حراج بود و یه دفعه کلی خرید کردم و روحیم خوب شد. رفتیم تو فروشگاه BeBe که معمولا از بس گرونه فقط به درد نگاه کردن می خوره. دیدم که دو سه تا ردیف یه حراج عالی کرده و من یه بلوز خیلی خشگل رو به یه قیمت نسبتا مناسبی(مناسب برای BeBe البته) خریدم. کلی خوشحال شدم. من همیشه اسم این مغازه رو ب ب(به کسره) تلفظ می کردم ولی دیدم خانمه صندوقداره بی بی تلفظ کرد. اومدم خونه تو Wikipedia زدم BeBe و با کمال تعجب دیدیم نوشته Bee-Bee تلفظ می شه و موسسش یه آقای ایرانی به اسم مانی مشعوف هست که خودش هنوز هم رئیس کلش هست. خیلی خوشحال شدم و ته دلم افتخارم کردم. گفتم لابد منظورش همون "بی بی" خودمون بوده. اینجا BeBe واقعا طرفدار داره و یه مارک خیلی شیک و با کلاس محسوب می شه. کاش همه می فهمیدن موسسش ایرانیه.

نکته ی جالب تر اینکه این آقا و خانوادش 754 امین بیلیونر دنیا هستن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 19:24  توسط بنفشی | 
یه مدتیه خیلی به این موضوع توجه می کنم که من و آقای همسر اینجا به جز همدیگه تو ماه به طور متوسط به غیر از فروشنده های مغازه ها و آدم هایی که تو خیابون می بینیم و اصلا نمی شناسیم با چند تا آدم برخورد رو در رو و مستقیم داریم؟ مخصوصا الآن که تابستونه و سر کلاس هم نمی ریم و بچه های دانشگاه رو هم کم می بینیم...به جز چند تا از استادها و چند تا از دوستایی که اینجا داریم که شاید هر یه ماه یه دفعه برنامه ای بذاریم و پیش بیاد ببینیمشون دیگه هیچ کس...باز خدا رو شکر این هرشب تلفنی حرف زدن با ایران و این چت کردن ها و این ایمیل دادن ها هست...بازم خدا رو شکر که من و آقای همسر هیچ وقت از با هم دیگه بودن سیر نمی شیم...همین چیزهاست که من و دلتنگ ایران می کنه...
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 17:33  توسط بنفشی | 
دیروز داشتم Food Channel رو نگاه می کردم، خانم ریچل ری که آشپز خیلی معروفیه داشت یه غذای مراکشی درست می کرد، اینفدر از غذاهای مراکشی تعریف کرد که نگو و نپرس...حالا غذایی که داشت درست می کرد چیزی جر همون مایع ماکارونی خودمون نبودا، یه کم فقط بهش ادویه های مختلف اضافه کرد. بعد هم هی می گفت یه بار تو هفته غذای مکزیکی درست کنین، یه بار مراکشی، یه بار ایتالیایی...تا تنوع بشه. پیش خودم گفتم ما این همه غذا داریم به این خوشمزگی که هر کدوم با اون یکی فرق داره(این غذاهای مکزیکی که همه عین همن)...غذاهای ایرانی از انواع پلو قاطی گرفته تا خورش و کوکو و کوفته و آش و مثلا یه غذایی مثل فسنجون واقعا به نظر من خلاقانه و در نوع خودش تکه...اونوفت هیچ وفت نمی بینی که اینا غذای ایرانی آموزش بدن با اصلا اسمی از غذای ایرانی باشه. خیلی در بعضی موارد غرض ورزی می کنن...لابد می ترسن غذاهای ایرانی هم تروریستی باشن.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:21  توسط بنفشی | 
مامان خشگل مهربونم روزت مبارک...با همه ی وجودم آرزو می کنم که خیلی خیلی زود ببینمت و کادوت رو که همینجا تو کمدمه بهت بدم...اونقدر زود که از روز مادر خیلی نگذشته باشه و هنوز بتونم بگم این کادوی روز مادره.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:34  توسط بنفشی | 
دیروز صبح به صرف Brunch که می شه همون Breakfast+Lunch یا همون صبحونه ی مفصل خودمون خونه ی یکی از دوستای آقای همسر دعوت بودیم. همون روبرتو معروف که اهل کاستاریکاست. قرار بود صبحونه ی کاستاریکایی برامون درست کنه. واقعا مردم چه چیزهای عجیب غریبی می خورن و چه میوه هایی تو دنیا هست که ما تا حالا اسمشونم نشنیدیم. یه چیزهایی بود قیافه اش عین موز ولی وقتی بازش می کردی و قاچ می کردی شبیه بادمجون بود، اونارو تو یه عالم روغن سرخ کرد(البته با اجازتون من، که طبق معمول درست سر وقت رسیده بودیم و هنوز هیچ کی نیومده بود و طبق معمول چون همیشه به همه می گم کمک نمی خوای...اونم بی تعارف کمک خواست و من با تیپ مهمونیم وایساوم به سرخ کردن این شبه موزها). وقتی سرخ شدن درست عین بادمجون سرخ کرده شدن. مزه شون بد نبود، خیلی شیرین بود. یه میوه ی دیگم بود درست پوستش مثل نارگیل ولی شکلش عین خیار چمبر. اونارم آقای همسر پوست کند و دوباره بنده تو یه عالم روغن سرخ کردم و وقتی سرخ شد مثل سیب زمینی شد. اونم ای مزه اش بد نبود. دیگه یه نوع سوسیس هم بود که من وقتی می خواستم بخورم چشمام رو بستم و فقط برای اینکه بدش نیاد خوردم...حالم داشت به هم می خورد. غذای اصلیش هم مخلوط برنج و لوبیا و فلفل قرمز و گوجه فرنگی بود که باید اینو می ذاشتی لای نون و می خوردی. وای وای هیچ این صبحونه ها رو دوست نداشتم، اصلا حس صبحونه بهم نمی داد. من نون پنیری، حلیمی...می خواستم.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:37  توسط بنفشی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بنفشه هستم. یه جایی این ور دنیا با همسرم زندگی می کنم.

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
کویریات
فلک را سقف بشکافیم
الانی
مای من
روزنگار
با یاد لب خشک جگر گوشه ی عشق
درای
یادداشت های نوید
نیکات
ژرفا
گیلاس خانمی
حاجی واشنگتن
گلدونه و شاینا
دولت عشق
عامیانه ها-همسرم
مهتاب
مانا
مودی
شاذه
شهرزاد
هم نفس
شقایق
دفترچه
ریحان
باد صبا
تارا...ستاره کمیاب
خواب زمستونی
ایستاده در رنگین کمان
از سرزمین های شمالی
یک پنجره برای پرواز
دلاویزترین
سیندرلا
مطبخ خاله خانم
ستاره می شوم
داستان پرواز
جیک جیک مستون
روی میز آشپزخانه
دختر پارسی در امریکا
زندگی شیرین من
ناگفته های تارا
سعید
مادو نفر
روزهای زندگی من
سمساری
آشپزخونه
خودیافته
زمزمه
ویولت
دست های ناآشنا
پله پله تا ملاقات خدا
انار خانوم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان