![]() |
![]() |
|
|
امروز بیست سال از اون روزی می گذره که تو خیلی کوچولو بودی و داشتیم از بیمارستان می آوردیمت خونه، شادی که من 5 ساله اون روز برای به دنیا آمدن برادر کوچولوم داشتم خیلی خوب یادمه. همیشه اینطوری یاد گرفته بودم که باید همه جا مراقبت باشم، هواتو داشته باشم، دوستت داشته باشم. کودکیت و اون موهای فرفری و اون صورت خوردنی و اون حرف زدن شیرینت...هنوز هم وقتی بهش فکر می کنم خنده ام می گیره...اسم من که نمی تونستی تلفظ کنی و خودت نمی دونم از کجات درآورده بودی که بهم می گفتی "ددی". وقتی بزرگتر شدی و روزهایی که از مدرسه می اومدیم و تا موقعی که مامان بیاد تو خونه با هم بودیم و اون احساس مادرانه ای که من به تو داشتم و اون همه حرف گوش کنی از تو. تابستون هایی که از صبح با هم تو خونه بودیم و روزهایی که تو می رفتی برای ناهارمون نوشابه می خریدی و اون همه خاطره ای که با هم داشتیم. اون موقع که بزرگ تر شدی و برای من غیرتی می شدی و اون موقع که چشم دیدن آقای همسر رو نداشتی. اون سالی که کنکور داشتی و من چقدر سعی داشتم راهنماییت کنم و بهت روحیه بدم. اون روزهایی که برای موفقیت هات با همه ی وجودم شادمانی کردم. اون روزهایی که دیگه من خونه ی خودم بودم و هر روز تا می رسیدی خونه بهم زنگ می زدی و از همه چی تعریف می کردی و اون روزهایی که وقتی حوصله ات سر می رفت می اومدی خونه ی من. اون روزی که دیگه کار رفتنم داشت درست می شد و به شوخی گفتی" یه وقت جایی نری ها" و اون روز تو فرودگاه که اصلا فکر نمی کردم به خاطر رفتنم اشکاتو ببینم ولی دیدم. و این مدت اینجا بودنم...هر روز چت کردن و هنوز از همه چی تعریف کردن و به هر بهانه ای تلفن حرف زدن و با همه ی وجود لرزیدن وقتی می گی:"خواهری ولی دلم خیلی برات تنگ شده ها". این روزها وقتی از موفقیت هات برام می گی دقیقا همون قدر خوشحال می شم که انگار عین همون چیزهای خوب برای خودم اتفاق افتاده. وقتی می شنوم چقدر مرد شدی، چقدر آقا شدی خیلی بهت افتخار می کنم. مهربونیات، راز نگه داریات، خوبیات، کمک کردنات؛ اینکه از اون ور دنیا برام یه برنامه ی 2000 خطی نوشتی رو هیچ وقت یادم نمی ره. بابک جان، عزیزم، تولدت مبارک. برات بهترین ها رو از خدا می خواهم. برات بزرگترین موفقیت های دنیا و همه شادی های عالم رو از خدا می خوام. آرزو می کنم همیشه سلامت باشی و سرآمد دیگران. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 13:35 توسط بنفشی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
بنفشه هستم. یه جایی این ور دنیا با همسرم زندگی می کنم.
|
|
RSS
|