<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گاه نامه ی زندگی من</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 05 Oct 2008 03:05:08 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یک سال و ده ماه و دو روز</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اون آهنگ بنیامین رو شنیدین که می گه: &quot;امروز درست یک ساله و ده ماهه و دو روزه که ندیدمت&quot; ؟ من  امروز می تونم این شعر و برای تک تک عزیزانم بخونم...برای مامانم...برای بابام...برای برادرم. اون اولا که اومده بودم وقتی این آهنگ رو می شنیدم، امروز به نظرم خیلی دور می رسید...ولی بالاخره امروز هم رسید.
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Oct 2008 03:05:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مصاحبه ویزا</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://northland.blogfa.com/post-58.aspx&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; نوشته یلدا جون رو که خوندم یاد اون روزی افتادم که خودمون رفته بودیم برای مصاحبه ی ویزا. شبی که قرار بود بریم قبرس یادمه اینقدر حالم بد بود که وقتی داشتم با مامانم خداحافظی می کردم برای اون سفر یه هفته ای یه عالم تو بغلش گریه کردم. وقتی رفتیم قبرس دو روز بعدش مصاحبه ی ویزا داشتیم. اون دو روز یادمه خیلی سخت گذشت. پر بودم از بلاتکلیفی و فکر و خیال. به قول یلدا همه ی رویاهای زندگیت، همه ی برنامه ای که برای آینده ی زندگیت چیدی جلوی چشمته و همش فکر می کنی اگه نشه چی می شه. اگه نشه چیکار باید بکنیم؟ برگردیم سر زندگیمون و شروع کنیم برای فوق خوندن؟ صبحی که داشتیم می رفتیم برای ویزا یه جمع ۷ نفره بودیم. دو تا زوج دیگم توی اون جمع بودن که دوتاشون تقریبا ۱۰ سال از ما بزرگتر بودن. من پیش خودم فکر می کردم حوب اینا اگه ویزا نگیرن هیچ اتفاق خاصی براشون نمیفته. از خانم یکیشون پرسیدم شما اگه ویزا نگیرین خیلی ناراحت می شین گفت نه اصلا. من هم تو دلم گفتم خوشباحالتون و بعد به خودم گفتم خب معلومه که من خیلی ناراحت می شم. حدود دو ساعت پشت در سفارت تو اون سرما منتظر بودیم. توی اون دو ساعت اینقدر اطرافیانم حرفهای ناامید کننده زدن که دیگه تقریبا مطمئن بودم ویزا نمی گیریم، مخصوصا همون زن و شوهری که خانمه گفت اصلا ناراحت نمی شن اگه ویزا نگیرن کاملا یه جوری حرف می زدن که یعنی امکان نداره من و آقای همسر ویزا بگیریم. وقتی رفتیم تو سفارت دیگه خیلی راحت بودم. می گفتم شد شد نشد هم به درک. آقای همسر کلا آدم خیلی خونسردی اه...خیلی کم شده که نگرانیش رو ببینم. اون روز داخل سفارت کاملا نگرانی رو تو چشماش حس می کردم. دو تا جتلمن بودن که اون روز مصاحبه می کردن، یکیشون موهاش بور بود و اون یکی مشکی...دوتاشون هم خیلی زیاد خوشتیپ بودن. اولین نفر از گروه ایرانی ها رو همون مو بوره صدا کرد و ریجکتش کرد. دومین نفر رو مو مشکیه صدا کرد که همین خانم و آقایی بودن که راجع بهشون گفتم. بهشون ویزا داد. من همش دعا می کردم ما رو مو مشکیه صدا کنه که یه دفعه مو بوره اسممون رو خوند. مصاحبه شاید حدود ۲ دقیقه طول کشید. وقتی دستش رو برد طرف اون کاغذی که به کسانی که ویزا می گرفتن می دادن انگار واقعا یکی از قشنگترین خاطره های زندگیم بود. بعد از اون روز واقعا روزهای خوبی رو تو قبرس گذروندیم. بعدش که با همون خانمه که ناراحت نمی شد اگه ویزا نمی گرفت صحبت کردم میون حرفاش گفت کلاسی که رفته بودن برای مصاحبه ی ویزا خیلی بهشون کمک کرده. من &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;شدم که مگه مصاحبه هم کلاس داره...گفت آره یه خانمی هست تو پل رومی که جلسه ای چقدر تومن می گیره و اینا رفته بودن ۴ جلسه پیشش و بهشون گفته بوده تو مصاحبه چی بگن. واقعا معلوم بود که اگه ویزا نمی گرفتن چقدر ناراحت می شدن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الآن فکر می کنم که اگه نمی گرفتیم هم هیچی نمی شد...همیشه راه هایی وجود داره که آدم به آرزوهاش برسه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Oct 2008 02:49:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرخصی</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>از من توقع نداشته باشین تا چند روزی اینجا چیزی بنویسم...آخر هفته یه امتحان وحشتناک دارم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 16:02:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدبخت زن ایرانی...</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;اینقدر حرصم می گیره اینا اینقدر تو این سریالاشون زن ها رو بدبخت و کتک خور شوهر نشون می دن. تو این سریال داداشی خونه و کارگاه که ماله دختره اس...خشگل هم نیست که هست...شوهره همه بنیاد خانواده ی دختره رو از هم پاشوند، تازه دقیقه ای یه دفعه دختره رو تهدید به کتک زدن هم می کنه و می گه بچه ات رو هم ازت می گیرم اگه از داداشات دفاع کنی...دختره هم جرات نداره لام تا کام حرف بزنه. خجالت نمی کشین شما نویسنده ها و کارگردان های مرد اینقدر شخصیت خانم ها رو می یارین پایین...کی می خواین بفهمین که بدون زنها هیچی نیستین.(آیکون عصبانی)&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 03:05:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلاس استراتژی</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>
کلاس استراتژیمون رو خیلی دوست دارم، با اینکه خیلی کار می بره و بحث های
کلاس هم یه کم سنگینه. همه ی بچه های کلاس به جز من امریکایی هستن و
همچنین همه به جر من رشتشون بیزینس هست. گاهی سر کلاس بحث هایی می شه که
واقعا احساس می کنم چقدر راحت تره که آدم این بحث ها رو به زبون اول خودش
بکنه. من البته اصلا کم نمی یارم و هرجوری هست تو همه ی بحث ها شرکت می
کنم حتی بیشتر از بقیه ی بچه ها حرف می زنم. استادمون روز اول گفت خیلی
خوبه که من که مهندسی می خونم این درس رو گرفتم. گفت توی شرکت هایی که
مشاوره می ده مهندس ها معمولا هیچی از استراتژی سر در نمی یارن. دیروز یکی
یه مثالی زد، بعد استاد گفت اگه اینطوری بود که هر مهندسی می تونست
استراتژیست خوبی بشه ولی اینطوری نیست و مهندس ها استراتژیست های خیلی بدی
هستن. آخر کلاس رفتم پیشش ازش سوال کنم گفت تو یه وقت ناراحت نشده باشی که
من راجع به مهندس ها اینطوری گفتم. گفتم نه بابا...خب برای همینه که من
این کلاس رو گرفتم دیگه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 153);&quot;&gt;پ.ن گفته بودین راجع به این کلاس
یه کم توضیح بدم. استراتژی رو می شه خیلی ساده تو دو کلمه خلاصه کرد: هدف
و راه های رسیدن به هدف. این کلاس هم در واقع راهکارهای مدیریتی برای
رسیدن به هدف های بلند مدت رو توضیح می ده. اگه یه مدیری فقط به هدف های
کوتاه مدت و پروژه های در دست اجرای شرکتش فکر کنه اون وقته که می گیم
دیدگاه استراتژیکی نداره.&lt;/span&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 20 Sep 2008 03:43:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدا من...خدای تو...</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;نمی دونم این چه مدیه امسال ماه رمضون که وبلاگ هر کی رو باز می کنی نوشته: &quot;روزه گرفتن دیگه چیه؟؟؟چرا باید به بدنامون ضرر وارد کنیم و دهنمون یه ماه بوی گند بده؟ خدا ورای این حرفاست و کافیه فقط خدا رو قبول داشته باشیم.&quot; من به شخصه هر وبلاگی رو خوندم که نوشته ماه رمضون مساوی است با بوی گند دهن خیلی ناراحت شدم و فکر کردم که آدم باید یه خورده مخش رو به کار بندازه و بفهمه که این روزها با انواع دهان شویه و خمیر دندون هایی که مانع ایجاد باکتری های بوی بد دهان می شن، می شه آدم روزه بگیره و دهانش هم بو نده. دیگه اینکه ما آدم ها به شدت داریم خدایی رو که می پرستیم انتخاب می کنیم...هر کاری که به نظرمون سخته رو انجام نمی دیم و می گیم چطور خدا باید همچین چیزی رو برای بنده اش بخواد. این به شدت شامل حال خود من هم می شه...من رعایت حجاب برام سخته...همیشه هم بوده...برای همین حجابم رو رعایت نمی کنم و می گم مگه می شه خدا این همه کارهای خوب آدم رو در نظر نگیره و بعد آدم رو به خاطر حجاب مواخذه کنه. حالا یکی هم می بینه که روزه گرفتن براش سخته می یاد اصل ماه رمضون و فلسفه روزه رو می بره زیر سوال می گه با روش های بهتری هم می شه مثلا به یاد فقرا افتاد. واقعیت اینه که من هیچ وقت نشده وقتی روزه ام، به یاد فقرا بیفتم برای اینکه می دونم وقتی بخوام افطار کنم انواع غذاهای رنگارنگ آماده خواهد بود. من اما روزه می گیرم برای اینکه حس این ماه رو دوست دارم، برای اینکه حس می کنم وقتی روزه ام یه بنده ی خاصم، من روزه می گیرم برای اینکه عاشق ربنای قبل افطارم، من روزه می گیرم برای اینکه وقتی روزه می گیرم خوشحالترم...اصلا حتی یکبار هم نشده بهش مثل اجبار نگاه کنم. شماهایی که فکر می کنید روزه اجباره می تونین روزه نگیرین ولی نمی تونین بیاین تو وبلاگاتون همه ی کسانی رو که روزه می گیرن به کثیفی متهم کنین...همونطور که من هرگز نشده به کسی که حجابش رو رعایت می کنه دید بدی داشته باشم که تازه همیشه هم معتقدم حتما خدا برای اون کسانی که حجابشون رو رعایت می کن (مخصوصا تو خارج ایران) یه اجر خاصی قائل می شه.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; /&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پ.ن این نوشته اصلا مخاطب خاص نداره.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Sep 2008 20:13:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای شلوغ و دوست داشتنی من</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
چه بدو بدویی دارم این روزها. از صبح تا عصر که دانشگاه...با درس هایی که یکیش هر هفته کوییز داره و اون یکی هم هر هفته باید 5 تا مقاله رو خونده باشی و تقریبا حفظ باشی. حالا این میون ماه رمضون و این که تا حالا حتی یک بار هم جز خونه افطاری جایی نخوردیم و حتی یک شب هم غذای تکراری نداشتیم. آقای همسر که هر روز تقریبا بعد افطار می رسه خونه...پس اون کسی که همه ی این غذاها رو درست می کنه بنفشه خانمه. ولی با اینکه دیگه بعد از افطار جونی برام نمی مونه، ته دلم راضیم و خوشحال. خدایا شکرت برای همه چیز.
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Sep 2008 03:58:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>متاسفم...ناراحتم...اعصاب ندارم</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;سر کلاس مارکتینگ نشسته بودم و بحث کلاس در مورد انتظارات مشتریان از خدمات مختلف بود. استاد که تقریبا به بیشتر کشورهای در حال توسعه سفر کرده و بهشون مشاوره داده و بیشتر مثال هایی که می زنه از مقایسه ی خدمات تو امریکا و این کشورهاست، لینک یه پرزنتیشن رو از اینترنت پیدا می کنه و به عنوان مثال مطرح می کنه. پرزنتیشن در مورد یه گروهی هست که برای کاری قصد سفر به هیوستون تگزاس رو داشتن و از قبل هتلی رو تو اون شهر رزرو کرده بودن. ۲ نصف شب می رسن به هتل و بهشون می گن که اتاق خالی نداریم و خیلی هم باهاشون طلبکارانه برخورد می کنن. اینها کلی شاکی می شن و بعدا این پرزنتیشن رو درست می کنن و برای مدیر هتل و همه ی استادهای مارکتینگ دانشگاههای امریکا می فرستن. تا اینجاش خیلی خوبه...تا اینکه یه دفعه به یه اسلایدی رسیدیم که خدمات این هتل رو مقایسه کرده بودن با چند تا هتل دیگه و در کنار هر هتل هم یه ایرلاین رو گذاشته بودن که یعنی بگن نوع خدمات این هتل ها شبیه خدمات این ایرلاین هست. مثلا بهترینش شرایتون بود و بعد تو بدترین جایگاه همین هتلی که تو هیوستون بود و اونطوری باهاشون برخورد کرده بود رو گذاشته بودن و تصور کنین چه ایرلاینی رو گذاشته بودن کنارش: ایران ایر&lt;img height=&quot;18&quot; width=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; /&gt;(قشنگ آرم ایران ایر بود و اسمش و پرچم ایران). وای حالا تصور کنین حال من و تو اون کلاس. واقعا نزدیک بود اشکام بیاد. حالا تو اون کلاس چون مال دپارتمان خودمون نیست کسی نمی دونه من ایرانیم ولی اینش مهم نیست. حرف من اینه که آدم هایی که این پرزنتیشن رو درست کردن احتمالا اطلاعات خیلی دقیقی نداشتن و نشستن فکر کردن بدترین ایرلاین دنیا می تونه چی باشه...حتما مال ایران. در صورتی که من که با یو اس ایرویز مسافرت کردم به نظرم خیلی بدتر از ایران ایر بود. کاری به آمار تلفات هوایی ندارم...بحث سر ارائه خدمات هست. تو هواپیمایی های امریکا صرف نظر از اینکه طول پرواز چقدره غذا که اصلا نمی دن، تا چند وقت پیش یه بسته اسنک می دادن که توش تو مایه های ۵ تا دونه بادوم زمینی بود که الآن اونم نمی دن...تازه قراره از چند وقت دیگه برای آبی هم که تو هواپیما ممکنه بخوری ازت پول بگیرن و برای ساکی هم که می خوای ببری تو هواپیما باید پول بدی.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; /&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;حرف من کلا اینه که سیاسته که داره همه چیز رو تعیین می کنه، سیاسته که رو ورزش و حتی روی علم تاثیر می ذاره. چون رابطه ی سیاسی ما با امریکا اینه پس اینطوری تو ذهن خیلی از این مردم جا افتاده که لابد خدمات هوایی ما هم باید افتضاح باشه. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;من خیلی اعصابم خورده...نیاین بگین واقعا همینطوره...چون نیست...من دارم می بینم که داره غرض ورزی می شه. &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Sep 2008 20:29:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درددل</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دقت کردین امسال هیچی از دلتنگی ماه رمضونیم نمیگم، چیکار کنم خب؟ اینجا بودنم رو پذیرفتم. دارم یاد می گیرم که از اینجا بودنم لذت ببرم و لحظه هام رو با یاد گذشته و اشک هایی که به همراش می یاد خراب نکنم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه جمله ای یه جا خوندم با این مضمون که شما نمی تونین هیچ کس جز خودتون رو تغییر بدین. من معمولا نمی تونم حرفی رو بی جواب بذارم مخصوصا اگه احساس کنم طرف مقابلم داره چرت و پرت می گه، خیلی هم پیش اومده که سر حرف هایی که به خیلی ها زدم پشیمون بشم و بعدا فکر کنم که ارزشش رو نداشت که اون لحظه ها رو خراب کنم و با کسی که می دونم امکان نداره نطرش تغییر کنه بحث کنم. حالا از وقتی این جمله رو خوندم به شدت دارم رو خودم کار می کنم و تلاش می کنم که دیگه اینطوری نباشم. به آدم هایی که آرومن و خوددار و می تونن در هر شرایطی آرامششون رو حفظ کنن به شدت غبطه می خورم و دارم سعی می کنم مثل اونا بشم. اینجا مخصوصا ارزش دوستی ها و روابط انسانی رو خیلی خوب می فهمم. فکر می کنم اگه یه بار با زبونت کسی رو ناراحت کردی شاید اون آدم دیگه هیچ وقت یادش نره.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 03:37:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه بازی دیگه</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://mody.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مودی&lt;/A&gt; من رو به بازی Perfect Day دعوت کرده. البته این چیزی که می بینین الزاما روز Perfect من نیست...ولی خب یکی از روزهای معمولی و غیر ماه رمضونی من هست. من کسی رو دعوت نمی کنم چون حیلی بازی وقتگیری هست ولی اگه کسی خواست بازی کنه بفرمایه لطفا. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 531px; HEIGHT: 906px&quot; height=1259 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/2czah3d.jpg&quot; width=924 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Sep 2008 23:39:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
